قلعه ای دیدنی با قدمتی حدود ۴۰۰۰ سال پیش از میلاد، کهنترین ارگ حکومتی جهان🏛🛕همچنین این قلعه بزرگترین بنای خشتی و گلی به جا مانده از دوران قدیم در سراسر جهان است.پیشینه طولانی آن باعث شده هویت اسطوره ای یافته تا جایی که جعفری، نخستین تاریخنویس استان یزد (قرن هشتم) ساخت نارین قلعه را به سلیمان نبی نسبت دادهاست.🛕او با بیان افسانهای، علت ساخت نارین قلعهٔ میبد توسط سلیمان نبی را پنهان کردن گنج وی بازگو میکند!🛕هرچند مسلم است که این ماجرا تاریخی نبوده و وجه افسانهای داشتهاست.این دژ قدیمی که برفراز تپه ای مشرف بر شهر میبد احداث شده، تمامی بنای آن از خشت و گل ساخته شده و معماری آن به شکل مطبق (طبقه طبقه) است.🛕اینجا نارین قلعه شهر میبد استان یزد استقلعه ای که تاریخ ساخت اون به روایاتی به عیلامی ها و شاید به مادها برمیگردد!نارین قلعه چهار برج گرد بلند دارد و باید دانست که آنچه امروز از آن باقی مانده قسمت مرکزی آن است این قلعه تقریباً در ۵ مرحله ساخته شدهاست.#ایران_جان 📖🪴@fazayeadaby
#فودوشین520 نزدیڪ بہ نیم ساعت بود ڪہ منشے من را معطل خودش ڪردہ و اجازهے ورود بہ آن اتاقے ڪہ درش سفید بود و در سمت چپ من و انتهاے راهرور قرارداشت را نمیداد. من! اینجا! چقدر بہ هم بے ربط بودیم، حتے توے خوابم ندیدہ بودم ڪہ پا توے چنین جایے بگذارم و حال بہ خاطره... من زیر آوار این درد و آگاهے ڪمرم شڪستہ بود، و چیزے نماندہ بود شانہ هایم برسد بہ زمین زیرپایم. با صداے تندے گفتم: _خانم چے شد؟ منشے برایم پشت چشم نازڪ ڪرد و خودش را آنقدر بالا گرفتہ بود ڪہ بقیهے آدمهاے توے مطب را ریز میدید _هنوز بیمار قبلے بیرون نیومدن! تازہ بعدش باید صبر ڪنید با خانم دڪتر صحبت ڪنم ببینم وقت دارن چند دقیقہ با شما صحبت ڪنن؟ گنجایشم پر بود و این دختر سرتاپا غرور با این لحن حرف زدنش داشت سرریزم میڪرد. چقدر حالم بد بود! دفعاتے ڪہ اینطورے توے مطب یڪ دڪتر نشستہ بودم را مرور ڪردم. براے سنا بود و بعدش یڪبار پاے سینا شڪست و چند سال بعدش همراہ با مصطفے منتظر جواب سونوگرافے زهرا بودیم و دوبار هم بہ خاطر درد آرتزوز زانوے خالہ و... من نسبت بہ این درد و دڪترش زیادے غریبہ و بدبین بودم! و البتہ ناچار! دستم را روے سینہ و پشت گردنم ڪشیدم، این درد مرا قلع و قمع ڪردہ بود. هر چند دقیقہ یڪبار هزار نوع قتل و شڪنجہ براے آن پست فطرت توے ذهنم تدارڪ میدیدم و چند دقیقہ بعد با دیدن حال و روز آرامش و شنیدن قسم و التماسهایش از اجرا ڪردنش منصرف میشدم. آرامش میترسید براے جان من و من میترسیدم براے علنے شدن این گناہ و انگشت نما شدن آرامشِ بیگناہ آن هم در حالے ڪہ تنها بود و پشتش خالے. سرم را ڪمے بالا آوردم و نگاہ خستهام را روے چند زن و مرد نشستہ در اطرافم چرخاندم. ظاهرشان عادے بود و حتے خیلے شیڪ و معقول. همیشہ تصور میڪردم مطب اینجور دڪترها پر از دیوانهها و آدمهاے جنون گرفتہ است! هر لحظہ منتظر بودم یڪے از این آدمهایے ڪہ ڪنارم نشستہ بودند بلند شوند و یقهام را بگیرند و دعوا ڪنند، اما توے این مدت زمانے ڪہ اینجا بودم حتے ندیدم یڪے از آنها با حرڪتے خودنمایے ڪند یا حین صحبت ڪردن صدایش را بالا ببرد. در نظر من از هر آدمے سالم تر بودند و این چقدر برایم عجیب بہ نظر میرسید! _چے شد خانم؟ خودڪار لا بہ لاے انگشتاتش ر ا توے هوا تڪان داد. _جوابم رو دیگہ براتون تڪرار نمیڪنم. نمیدانست این چند روز من توے چہ جهنمے سوختہ بودم و روے تنم پر از تاول و جاے سوختگے بود ڪہ اینطورے با ناخن روے تنم میڪشید؟ برخاستم و بہ میزش نزدیڪ شدم. _یہ زنگ بزن بہ دڪترت بگو شوهر آرامش جهانے میخواد ببینش سرش را بالا گرفت و ابروهاے نازڪش را بہ هم گرہ زد. _تا نوبت بیمار قبلے تموم نشدہ مزاحمشون نمیشم. شما هم اگہ نمیتونید تحمل ڪنید تشریف ببرید بیرون. صدایم را بردم بالا. _یہ ساعتہ منو اینجا مچل خودت ڪردے و هے این حرف رو از تہ گلوت تڪر ار میڪنے؟ مگہ معاینهے یہ مغزے ڪہ تڪون خوردہ چقدر طول میڪشہ ڪہ دوساعتہ چپیدہ توے اون اتاق و بیرون نمیاد؟ منشے از پشت میزش برخاست و عصبانے شد#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین519 _من هنوزم از مهرداد میترسم. از خودش از تهدیدهاش از اینڪہ چہ ڪارهاے ڪثیف و خطرناڪے میتونہ بڪنہ. اگہ با جونم تهدیدش نمیڪردم اگہ با چشم خودش نمیدید ڪہ میتونم دیوونہ بشم و بزنم بہ سیم آخر حالا معلوم نبود وضعم چے بود... چون نمیتونست مثل سابق بهم نزدیڪ باشہ و همهے راههاے نزدیڪ شدنش بہ خودم رو بستہ بودم میخواست با ازدواج باز منو بردهے خودش ڪنہ، میخواست همون ڪارے رو با من بڪنہ ڪہ پدر عوضیش با مادرش ڪردہ بود. میخواد با جسم من بہ اون لذتے برسہ ڪہ چند سال دنبالش بود. رسیدم بہ تخت و عاقبت سرم را بالا گرفتم دیدمش... صورتش خیس بود و ویران. دست راستش بہ تخت چوبے چنگ انداختہ بود و دست دیگرش هم مشت شدہ و توے دهانش بود. رگهاے روے پیشانے و شقیقهاش بیرون زدہ بودند، صورتش سرخ و تمام دڪمہ هاے پیراهنش باز بود... درست همان طور ڪہ قول دادہ بود! _دلیل رفتنم از خونهے بابام این بود نہ اونے ڪہ تو و بقیہ فڪر میڪردین. دلیل ترسم این بود نہ اونے ڪہ فڪر میڪردے، وقتے توے بیمارستان رگم رو زدم یہ روانشناس از طرف بیمارستان اومد سراغم تا باهام حرف بزنہ. زیر بار حرف زدن نرفتم، ولے ڪارت ویزیت روانپزشڪے ڪہ بهم دادہ بود رو پیش خودم نگہ داشتم و چند ماہ بعدش وسوسہ شدم ڪہ برم سراغش و بلاخرہ یڪ سال بعدش خودم رو متقاعد ڪردم بہ رفتن و حرف زدن با یہ غریبهاے ڪہ قرار بود ڪمڪم ڪنہ. اگہ اون نبود الان منم نبودم... یادتہ پرسیدے مگہ دیوونهاے میرے پیش این دڪترہ؟ طوفانم من دیوونہ نیستم، من یہ قربانیام! مشتش را از دهانش بیرون آورد و سمت جلو ڪشید. دست چپم را گرفت و ساعدم را جلوے چشمش نگہ داشت. انگشتانش از آب دهانش خیس شدہ بودند و رد دندانهایش روے پوستش پیدا بود. انگشت شستش را روے مچ دست چپم ڪشید. قطرات اشڪ ازچشمانم ریخت روے دستش. _خوبے؟ تموم شد همہ رو گفتم. بخدا همش رو فقط واسہ تو تعریف ڪردم. هیچڪس چیزے نمیدونہ. سرش را بالا گرفت و لبش آرام بہ هم خورد، اما صدایے از آن خارج نشد. ولے از حرڪات لبش فهمیدم ڪہ خوبم را تلفظ ڪرد و چند ثانیہ بعد از این تلفظ خون از یڪے از سوراخهاے بینے اش جارے شد... از شدت فشار عصبیاے ڪہ تحمل ڪردہ وفریادهایے ڪہ توے گلویش خفہ ڪردہ بود خون از بینے اش سرازیر شد. وحشت زدہ دستم را بردم تا خون بینے اش را پاڪ ڪنم. برخاست و دستم را گرفت. جانم توے مشتش بود، حالا دیگر تمام ترسم مهرداد نبود، تصمیم طوفان بود و روزهاے بعد از این... _طوفان تو قول دادے آروم باشے، قسم خوردے ڪارے نڪنے ڪہ از گفتنم پشیمون بشم. همراہ با گریہ ام التماس ڪردم. _بهم بگو حالا چے میشہ؟ ها طوفانم؟ پشت دستش را زیر بینے اش ڪشید، دستش را مقابل صورتش نگہ داشت و بہ خونے ڪہ جلوے چشمانش را گرفتہ بود نگاہ ڪرد و من ناتوان از این همہ مقاومت جلوے پاهایش بہ زمین افتادم. در نگاهش چیزے دیدم ڪہ بہ امیدم دهن ڪجے میڪرد. _آرامش بازم برام بگو... از اون حرومزادہ بیشتر بگو... طوفان: روے صندلے نزدیڪ بہ منشے نشستہ بودم، پاهایم ڪمے باز، شانههایم سمت پایین آویزان و نگاهم بہ ڪفشهاے اسپرت مشڪیام بود. باورم نمیشد اینجا باشم! توے مطب روانپزشڪے ڪہ براے پیدا ڪردنش توے سہ مطب دیگرے ڪہ توے این ساختمان بود سرڪ ڪشیدہ و پرس وجو ڪردہ بودم. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین518ڪہ چہ جورے مهرداد فرشتهے نجات جونم شدہ. هنگامہ گفت، نگران نباش عزیزم نمیذاریم ڪسے بویے ببرہ ڪہ قصد جونت رو ڪردے. خانوادهم بہ جاے اینڪہ براے فهمیدن علت خودڪشیم اصرار ڪنن میگفتن ناراحت نباش هر طورے شدہ رد تیغ رو از روے دستت پاڪ میڪنیم. سحر بیچارہ و بے خبر از همہ جا منو توے مطب دڪترها میچرخوند تا راهے پیدا ڪنہ و آخرش با لیزر تونستن جاے تیغ رو محو و ڪمرنگ ڪنن. سحر مثل مادرم دوستم داشت، همیشہ بهم توجہ میڪرد و فڪر میڪرد این حال و روزم بہ خاطر مرگ مادرمون هست نہ چیز دیگهاے. تمام تنم میلرزید. سرم سنگین شدہ بود و حالم هر لحظہ بدتر از قبل میشد. نمیخواستم بیشتر از این ادامہ بدهم، ولے زبانم هنوز اصرار بہ گفتن داشت. هر چقدر ڪہ میگفتم باز دلم سبڪ نمیشد. _من دوست ندارم هیچ ڪسے منو لمس ڪنہ، حتے از اینڪہ بابام در آغوشم بگیرہ بدم میاومد چون مهرداد ڪارے باهام ڪرد ڪہ هر آغوشے حس تجاوز بہ من میداد و نداشتن قدرت براے مراقبت از خودم رو بہ یادم مے آورد... اینجاے قصہ را دوست داشتم، چون طوفان واردش میشد. _تا اینڪہ اومدم توے زندگے تو... تازہ فهمیدم ڪہ دنیاے من قبل از تو چقدر تیرہ و تاریڪ بودہ، امنیت داشتن چہ طعمے دارہ، لمس ڪردن و در آغوش گرفتن ترسناڪ نیست، تختخواب دونفرہ مسلخ نیست جایے براے آرامش پیدا ڪردنہ، هر توجهاے از سمت جنس مخالف با قصد و نیت بد نیست، هر محبت و حمایتے براے سواستفادہ نیست. تو با ڪارهات، رفتارها و حمایتهات مردها رو یہ جور دیگہ واسہ من تعریف ڪردے. اونقدر ترسهام رو نوازش ڪردے ڪہ احساس امنیت ڪردم و حاضر شدم زخمے ڪہ سالها توے سینهم حبس شدہ بود رو برات بشڪافم و مو بہ مو نشونت بدم. دلم براے خودم میسوخت. چقدر بے سرانجام بودم! _میدونم ڪہ دیگہ نگاهت بہ من مثل سابق نیست... ولے من هر چے بشہ بازم دوست دارم. دستم را روے نشیمن مبل گذاشتم و با یڪ تڪان برخاستم. صدایم زار میزدوپاهایم لَنگ_مهرداد خوش بر و رو، مهرداد تحصیلڪردہ و مودب، مهردادے ڪہ عمهم معتقدہ از سر من و ایل و تبارمم زیادیہ، مهرداد پولدار و مهربون همون دیوے هست ڪہ توے خفا سالها با آزارهاش من رو اذیت ڪرد و بارها روح من رو ڪشت. بہ سمتش رفتم، آهستہ و پیوستہ. نگاهم همچنان روے قدمهایم حفظ شدہ بود و سرم جرات بلند شدن نداشت. _فقط من ذاتش رو میشناسم. یہ آشغال ڪثافتہ ڪہ از اذیت ڪردن من و شنیدن جیغ و فریادهام لذت میبرہ. بہ محض اینڪہ گفتم از اون خونہ میرم حرف خواستگارے رو پیش ڪشید. بابا گفت محالہ بذارم خونهے مجردے بگیرے، گفتم باز خودڪشے میڪنم. ترسید! میدونست تهدیدم رو عملے میڪنم، میدید ڪہ دیوونہ شدم. گفت درست رو بخون دانشگاہ قبولشدے میتونے برے. گفت حداقل یہ بهونہ بهم بدہ تا تحویل خانوادهم بدم. تا دهن مردم رو باهاش ببندم. طوفان ڪجا امنتر از خونهے پدر واسہ یہ دختر؟ آدم از دست هر چیزے و هرڪسے فرار میڪنہ پیش پدر و مادرش، ولے من براے نجات روح و جسمم از دست مهرداد مجبور شدم از اونا دور باشم. خونهاے ڪہ براے هر دخترے پناهگاهہ واسہ من شدہ بود شڪنجہ گاہ. من حتے از دیوارهاے خونهے بابامم میترسم. از تنها بودن میترسم، من از وقتے ڪہ یاد میاد زندگے نڪردم فقط ترسیدم! همراہ با گریہ ام فریاد ڪشیدم#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby