#فودوشین488 .ولے وقتے با یہ بچہ از هرمز برگشت و توے روے من ایستاد و حرفهایے ڪہ داغ دلم شدہ بود رو خ…
انتشار: 2026/08/13 17:09 UTCدریافت: 2026/08/14 01:54 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 01:54 UTC
#فودوشین488 .ولے وقتے با یہ بچہ از هرمز برگشت و توے روے من ایستاد و حرفهایے ڪہ داغ دلم شدہ بود رو خیلے دیر و بے موقع بہ زبون آورد برخلاف انتظارم ناراحت شدم نہ خوشحال! قبل از اینڪہ بیام اینجا، همون شبے ڪہ میگم زنگ زدم و شمارہ ے تو رو ازش گرفتم بهم گفت طوفان براے گرفتن حق خودم و بچهم خیلے اذیت شدم. گفت احساس میڪنم ڪسے رو ندارم و بیارزش شدم. گفت اومدہ رشت پیش تو... نگین همون شب بعد از شنیدن این حرفش بود ڪہ خیلے از خودم بدم اومد. چون روزگار شیرفهمم ڪرد ڪہ اگہ این زن خوشبخت بود و شوهرش هم مرد خوبے بود بازمثل چندسال پیش تورو َپس میزد و نمیخواستت. مگہ من بے ارزشم ڪہ طرف وقتے احساس بے ارزشے ڪرد برگردہ توے زندگیم و قبول ڪنہ ڪہ لیاقتش رسیدہ بہ حد یہ آدم بے ارزش مثل من؟ منے ڪہ بہ قول خودت بہ جایے رسیدم ڪہ هرمز رو آدم حساب نمیڪنم. شوهرت، همون تورجے ڪہ بہ جونم افتاد و لگد بہ شڪمم زد و سر ڪوفت یتیم بودنم رو زد حاال با ۲۱ تا واسطہ میاد از حجرهے من ۱۰ تا خاور رو پر از بار میڪنہ واسہ تالارش چون خجالت میڪشہ بیاد مستقیم با خودم معاملہ ڪنہ چون شرمندهے حرفهایے شدہ ڪہ بہ طوفان ندار و بیڪس زدہ بود سر خاطرخواہ خواهرش بودن. نگین من خیلے وقتہ شوهرت رو بخشیدم. چون پسر آقاست چون شوهر توئہ ڪہ سہ بار فرشتهے نجات جونم شدی. دستش باز روے شڪمش نشست و اشڪ از چشمانش بارید. نخواستم ناراحتش ڪنم، ولے انگار نمیشد ودر طول این سہ روز براے سومین بار بود ڪہ چشمانش پر از اشڪ میشد _هیچڪس بہ اندازهے تو، آقا رو دوست نداشت. حتے بچہ هاے خودش... اینو خود آقا هم میدونست. چهرہ ے آقا آمد و جلو ے چشمم نشست. انگار یڪ خرچنگ را توے سینهام ِول ڪردند وبا چنگهایش قلبم را چنگ زد. _آرزوم بود دامادش بشم تا بعدش بتونم پسرش باشم. رویاے شب و روزم این بود ڪہ لیلا زنم میشہ و آقا پدرم و ڪابوس یڪ عمرم هم از دست دادن این دو نفر بود. من آقا رو بیشتر از لیلا دوست داشتم. وقتے مرد ڪمرم شڪست نگین. وقتے توے میدون بودم، ولے واسہ اون ڪار نمیڪردم انگار داشتم توے جهنم هیزم بار میزدم واسہ روشن ڪردن آتیش سوختن خودم. با انتهاے شالش اشڪهاے روے صورتش را خشڪ ڪرد. در نگاہ من زیباتر از زمان مجردیاش شدہ بود. در نگاہ من هر دخترے بعد از اینڪہ مادر میشد خیلے زیباتر از قبل میشد چون ما مادر زشت نداشتیم! _روز خاڪسپاریش خیلے دور ایستادہ بودے و تنهایے داشتے زار میزدے. جرات و اجازہ ے نزدیڪ شدن بہ جمعیت عزادارها رو نداشتے. دیدمت اون روز و خدا میدونہ ڪہ قلبم چہ زخمے برداشت. اون روز واقعا معناے حرفهات رو درڪ ڪردم و با چشم خودم دیدم ڪہ چقدر تنهایے، ڪہ چقدر تنهاتر شدے. ڪہ بازم یتیم شدی. با دستم چانهام را محڪم گرفتم تا دندانهایم بہ هم نخورد. نگین آن روزهایے ڪہ آتش گرفتہ بودم به شعلههایے ڪہ میسوزاندنم نزدیڪ شدہ بود بہ همین خاطر بود ڪہ مرا راحت درڪ میڪرد و دردم را زود تشخیص میداد. _دیروز ڪہ رفتم تا اون باغ مرڪبات رو واسہ لیلا معاملہ ڪنم برگشتے گفتے طوفان نڪن. گفتے پول لیلا ڪمہ و قیمت این باغ بالا. گفتے هیچڪدوم از اعضاے خانوادهت راضے بہ ڪمڪ ڪردنهات نیستن. گفتے اگہ تو جاے من بودے همون ڪارے رو با لیلا میڪردے ڪہ اون با تو ڪردہ بود. گفتے همهے ارثش رو برد داد بہ هرمز و حالا هرمز براے دادن مهریهش اذیتش میڪنہ و انگار میخواد صدقہ بهش بدہ نہ حق خودش و بچهش رو... من همهے این چیزهایے ڪہ تو، سینا، مصطفے و بقیہ میگن رو میدونم، میبینم و خوب میفهمم، ولے باز باغ رو معاملہ ڪردم ...#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby