#فودوشین489 و بدون یہ لحظہ فڪر ڪردن واسہ ڪم بودن پولش از حساب خودم چڪ ڪشیدم تا لیلا و پسرش پشتوانہ…
انتشار: 2026/08/13 17:10 UTCدریافت: 2026/08/14 01:54 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 01:54 UTC
#فودوشین489 و بدون یہ لحظہ فڪر ڪردن واسہ ڪم بودن پولش از حساب خودم چڪ ڪشیدم تا لیلا و پسرش پشتوانہ داشتہ باشن تا باز هرمز نتونہ بهش زور بگہ و اذیتش ڪنہ. از این بیشتر هم ڪمڪ بخواد من هستم. چون نمیتونم یادم برہ لیلا دختر آقاست و پسرش نوهے اون. چون آقا واسہ من و سناے یتیمم پدرے ڪرد و منم باید براے نوهش ڪارے ڪردہ باشم. سینا و زهرا قلب منن ولے باز زدم زیر حرفشون. روے سرشون فریاد ڪشیدم و گفتم حق ندارن توے این ماجرا دخالت ڪنن. نگین اونا ڪہ نمیدونن اگہ آقا نبود، طوفان جان ادامہ دادن هم نداشت چہ برسہ بہ اینڪہ یہ روزے بشہ طوفانے ڪہ خان میچسبونن تہ اسمش. سیب توے دستش را پرت ڪردم سمتم. توے هوا گرفتمش _اون روزها خیلے با خودم ڪلنجار رفتم ڪہ بهت بگم یا نہ! یہ روز آخر هفتہ بود ڪہ اومدیم سر مزار آقا. تو هم اومدے ولے تا ما رو دیدے سریع دور شدے و رفتے سمت قبر سنا. بعد از یڪساعت اونا رفتن ولے من موندم. اومدم دنبالت و با هم برگشتیم سرمزار آقات. لعنتے! انگار سوار یڪ هواپیام شدہ بودیم و بہ آن روزها برگشتہ بودیم. احساس میڪردم توے ویلا ڪہ نہ بلڪہ توے بهشت زهرا روے مزار آقا نشستہ بودیم و درست مثل آن روز نگین آن طرف مزار و مقابل من داشت برایم حرف میزد تا آرامم ڪند. این زن نقش خوبے توے زندگیام داشتہ بود و مرامے تمام نشدنی. _اون حرف بین خودم و خودت موند و تا آخر عمرم باید بمونہ. تو بہ هیچ ڪس نگفتے حتے بہ لیلا و هرمز! پشیمونم ڪہ این چند سال بہ خاطر لیلا از رفاقتت محروم شدم! آرنجش را روے دستهے مبل گذاشت و مشتش را زیر گونهاش. _چرا اینقدر خوبے آدمها خوب یادت میمونہ؟ آقا همیشہ میگفت این پسر نمڪ نشناس نیست. میگفت دلش اشتباہ رفتہ ولے دستش هیچوقت خطا نرفتہ و چشمهاش هم هرز... اگہ اون روز من اتفاقے از ڪنار در اتاق آقا رد نمیشدم و اون حرفها رو نمیشنیدم این راز رو با خودش بہ گور میبرد. تا وقتے ڪہ زندہ بود خیلے جلوے خودم رو گرفتم تا بهت نگم ولے وقتے بعد از مرگش توے اون حال و روے مزارش دیدمت دیگہ هیچ مانعے براے حفظ این راز ندیدم. دلم خواست نگین نبود تا گریہ ڪنم، آن هم یڪ دل سیر. _بقیہ نمیدونن واسہ همین توقع دارن منم مثل لیلا رفتار ڪنم. ولے من ڪہ خودم میدونم! پس باید مثل خود آقا رفتار ڪنم. آقا فهمید اون خاور سیب رو من فرستادم ولے بہ روم نیاورد و هزار برابر بیشتر جبرانش ڪرد. تا یہ هفتہ بعد عروسے لیلا توے خونہ نشستم و میدون هم نرفتم. جون توے پاهام نبود، انگار با تبر زدہ بودن پاهام رو قطع ڪردہ بودن. فقط مثل یہ ڪرم روے فرش لول میخوردم. هرمز هم لیلا رو برد هم آقا رو ازم گرفت اونوقت من چے؟ واے نگین! واے! من چہ جورے اون روزها رو زندہ موندم و نمردم؟ لبهاے خیسش را سمت داخل مڪید. نمیدانم از ڪے گریہ ڪردنش را از نو شروع شدہ بود. _آقا دونست چے از دست دادہ. لیلا ندونست، دیر فهمید! آرامش هم دیر نڪرد، منم ڪه... منتظر حرفش بودم، ادامہ نداد. _خب؟ _هیچے! باز حواسم رفت سمت اون روز. حالت دیدنے بود! خودمم اولش باورم نشد، سرم رو چسبوندم بہ در تا خوب حرفهاشون رو بشنوم. بہ رئیس بانڪ ڪہ از مشتریهاے قدیمیش بود و رفیق چندسالهش، گفت ڪہ یہ زحمتے دارم و اونم سریع گفت شما رحمتے. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
