#فودوشین506پس قلب من چه؟! _یعنے همسن سنا بودے؟ هق زد. _ڪمتر از اون. با ڪف دست ڪوبیدم روے سرم. درد ن…
انتشار: 2026/08/16 17:27 UTCدریافت: 2026/08/17 01:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 01:35 UTC
#فودوشین506پس قلب من چه؟! _یعنے همسن سنا بودے؟ هق زد. _ڪمتر از اون. با ڪف دست ڪوبیدم روے سرم. درد نفسم را برید. _واے خدا! واے! چے میگے تو آرامش؟ مگہ یہ بچہ بہ اون سن و سال جثهاے دارہ؟ مگہ میفهمہ این چیزا... لعنت بہ من ڪہ اینقدر بے اختیار شدہ بودم و باز زدم زیر گریہ. _چطورے دووم آوردے آخہ؟ چطورے لعنتے؟ _دووم آوردم ولے چہ جورے؟ منو نگاہ ڪن طوفان؟ من شبیہ آدمیزادم؟ من شبیہ دخترهاے دیگہ هستم؟دیگر نمیخواستم بیشتر از این بشنوم. یعنے قدرتش را نداشتم. بدنم انگار خالے شدہ بود. خالے ازهر عضو و حسے. آرامش ڪودڪ را تصور میڪنم ڪہ بہ جاے بازے و خندیدن زیر دستان یڪ بے شرف جیغ میزند. دستم را بہ دیوار گرفتم و برخاستم. آرامش بدون معطلے همراہ من برخاست. تصورش ڪردم با لباسهاے رنگے و صورت معصومش درآن سن ڪم، چقدر شبیہ سنایم شدہ بود توے روزهاے آخرے ڪہ دڪترش گفت هرچے دوست دارد بدهید تا بخورد چون روزهاے آخر زندگے اش است. برگشتم سمت دیوار و باز مشت ڪوبیدم بہ آن. اگر روے وجب بہ وجب دیوارهاے این خانہ هم مشت میزدم باز ڪافے نبود، باز دلم میخواست جاے بیشترے ترڪبردارد. با چہ زبانے بہ خدا و بندهاش بگویم ڪہ من دیگر نمیتوانم؟! _طوفان نڪن تو رو خدا... آرامشِ الان را نمیدیدم. آرامشے ڪہ داشت بہ آن تجاوز میشد را میدیدم. _خیلے درد داشت نہ؟ فقط فریاد میزد. _ولش ڪن طوفان... اصلا بهش فڪر نڪن دیگه... من برم؟ برم از خونهت؟ باز هق زد. _برم تا جلو چشمت نباشم؟ آرہ قربونت برم؟ من میرم میگم سینا بیاد میگم مصطفے و زهرا بیان میگم..برگشتم سمتش، دست انداختم دور گردنش و بہ خودم نزدیڪش ڪردم. _اونا بیان و تو برے؟ ڪجا برے؟ پیش اونے ڪہ بهت چند بار تجاوز ڪردہ؟ پس من چے؟ من یادم میرہ؟ خودت یادت میرہ؟ اشڪم بے صدا از چشمانم ریخت پایین. سردرد داشت دمار از روزگارم در مے آورد. _تو برے و طوفان ڪڪش نگزہ چے بہ سر زنش آوردن؟ یادش برہ روح و روان زنش رو تیڪہ تیڪہ ڪردن؟ براش مهم نباشہ ڪارے باهاش ڪردن ڪہ از پدرش و شوهرش هم میترسہ؟ ڪہ شوهرش نمیدونست دردش رو و مجبورش ڪرد روے اون تخت ڪوفتے ڪنارش بخوابہ؟ آرہ آرامش؟ من دست توے یقهے عزرائیل مشت ڪردم واسہ حفظ جون عزیزم. منو اینطورے نبیناز خودم بدم آمد ڪہ وسط این حرفم تعداد قطرههاے اشڪم بیشتر شد. _زور عزرائیل بیشتر بود، چون خدا پشتش بود، زمینم زد و خردم ڪرد. ولے این دفعہ طرف حسابم فرق میڪنہ. باید اون حیوون رو تحویلم بدے، باید نشونم بدے و بعد بڪشے ڪنار. باید یہ ڪلامم نپرسے چے شد فقط برے و دور از همہ چیز بایستے. خندید و دست ڪشید روے صورتم. ڪف دستانش را با خون ابهے روے صورتم خیس ڪرد و بعد بہ تمام صورت خودش مالید#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby