#فودوشین508 متوجهے حالم شد. دستش را توے موهایش ڪشید و التماس ڪرد. _طوفان یڪمم بہ فڪر حال من باش. نم…
انتشار: 2026/08/16 17:28 UTCدریافت: 2026/08/17 01:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 01:35 UTC
#فودوشین508 متوجهے حالم شد. دستش را توے موهایش ڪشید و التماس ڪرد. _طوفان یڪمم بہ فڪر حال من باش. نمیبینے وضعیتم رو؟ بیا ببرمت بیمارستان بعد برمیگردیم با هم حرف میزنیم. حرفهایش توے مغزم نمینشست. _اون ڪوروش بے غیرت چہ جورے نفهمید؟ آنقدر نگرانے براے حال من و فشار عصبے براے اوضاع بینمان را تحمل ڪردہ بود ڪہ مدام از ڪورہ در میرفت و فریاد میڪشید. چطور دلش آمدہ بود از تن یڪ دختر بچہ سواستفادہ ڪند؟ _لعنتے ڪوتاہ بیا! یہ بارم تو ڪنار بڪش... بہ سمتم خیز برداشت. _یہ بارم تو بہ حرف من گوش بدہ و بیا بریم بیمارستان. چند ساعتہ ڪہ خونریزے سرت قطع نشدہ، با آب شستیش بدتر شدہ. اگہ چیزیت بشہ من بہ خانوادهت چے بگم؟ بگم بہ خاطر من بود؟ سرم روے گردنم آویزان شدہ بود. نزدیڪتر شد، نگاهش ڪردم. چشمانم خوب نمیدید، ولے حالا با این وضعے ڪہ داشتم هم دیگرمیتوانستم نگاہ ویران شدهاش را ڪہ همیشہ برایم عجیب و سوال بود ببینم، میتوانستم روح و روانش را ببینم ڪہ چگونہ در چنگال یڪ شیطان اسیر شدہ بود و ستمے ڪہ در حقش شدہ بود چقدر ترسویش ڪردہ بود، تاثیر تمام دردهایے ڪہ نمیگفت و من میدانم ڪشیدہ بود را میتوانستم روے چهرهاش ببینم. _طوفان؟ نہ خون از سر من نہ اشڪ از چشمان او خشڪ نمیشد. _میخواے اذیتم ڪنے؟ میدونے اینجورے جلو چشمم باشے و مسبب این حالت باشم چیڪار با من میڪنہ؟ من تحمل بیشتر از این رو ندارم، خونهت رو خراب ڪردم، خودت رو خرابتر. من ڪہ میدونستم طاقت شنیدن دردم رو نداری... چرا اینقدر اصرار ڪردے؟ چرا؟ من حالا چیڪار ڪنم؟ با این همہ فڪر و بدون تو؟ صدایش مثل باران بود، اولش سنگین و با غرش و بعد آرام میشد و همراہ با التماس _با خودت این ڪار رو نڪن... بہ خاطر من خودت رو زجر ندہ. ڪف دستم را محڪم ڪوبیدم بہ دیوار پشت سرش و لحنم پر از خشم و حرص شد. _حالیتہ چے میگے؟ انگار بہ آتیش بگے نسوز! تہ ماندهے انرژیام با این صدا تہ ڪشید و روے زانوهایم خم شدم. دستهایم رو ے زانوهایم خشڪ شد... احساس ڪردم یڪے تمام استخوانهایم را جلوے چشمان خودم از هم جدا ڪردہ و صداے آرامش ڪہ توے گوشهایم تڪرار میشد صداے خرد شدن استخوانهایم میشد. هر چند دقیقہ یڪبار ذهنم خالے میشد و بعد برمیگشت بہ سمت همان واقعیتے ڪہ باورش نمیڪردم. چطور باور میڪردم این دختر، این آدمے ڪہ جلویم ایستادہ چنین گذشتهے تاریڪ و پر از گناہ عذابے داشتہ! تجاوز بہ دختر بچہ ها را حتے دوست نداشتم توے روزنامہ ها و گوشیام هم بخوانم! از ڪجا میدانستم ڪہ یڪ روزے بہ سر خودم میآید؟ ڪہ بہ سر زنم آمدہ؟ نہ! من نمیتوانم... چند قطرہ خون از داخل موهایم روے سرامیڪ جلو پایم ریخت. صداهاے آرامش را ڪہ در ڪمترین فاصلہ از گوشهایم بود را هم نمیشنیدم. شانههایم را سمت عقب دادم تا قامتم راست شود، ولے نشد. من درختے شدم ڪہ با تبر از وسط نصفش ڪردہ بودند. با بدبختے و ڪلے زور زدن توانستم ڪمے سرم را بالا بگیرم. دیدمش ڪہ حیران و سر گردان اطراف من میچرخد. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby