🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺26مردادماهآزادگان آمدندهمان طورکه رفته بودنددلیر و مقاوم،نستوه و استوارامیدوار و دلاور…
انتشار: 2026/08/17 17:08 UTCدریافت: 2026/08/18 00:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 00:02 UTC
🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺26مردادماهآزادگان آمدندهمان طورکه رفته بودنددلیر و مقاوم،نستوه و استوارامیدوار و دلاورآمدند باهمان صلابت همیشگیسالروز ورود آزادگان بهمیهن اسلامی گرامی باد🇮🇷💚ڪانال سرزمین ادبیات t.me/fazayeadaby
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
#فودوشین535 دلم میخواست بہ سمتش برگردم و با صدایے ڪہ حجمش چندین برابر حجم صداے خودش بود فریاد بزنم ڪہ لعنتے ڪمے بیشتر اصرار ڪن. حداقل بهانهے بهترے براے نرفتنم جور ڪن، دستم را بگیر و بگو بمان. بگو شوخے ڪردم، بگومخل آسایش من بدون تویڪ روز هم دوام نمیاورم. بگو تا وقتے تو هستے لیلا را میخواهم چڪار؟ مثل همیشہ با آن صداے محڪم و قاطعانهات حڪم ڪن بہ نرفتنم. با عصبانیتے ڪہ همہ از آن حساب میبرند جلویم را بگیر و بگو تو زن منے غلط میڪنے بروے خانهے خواهرت، بگو... نگفت، سڪوت ڪرد. تا خرخرہ دلم گرفت. _با ماشین خودت برو این طوفان بود؟ نبود بخدا! نبود بہ جان خودش قسم! _من ماشین ندارم؟ من هیچے ندارم جز همین لباسهاے تنم. حتے قدمے بہ دنبالم برنداشت. چقدر نسبت بہ من بے رحم شدہ بود.دقیقا شبیہ همان روزهایے ڪہ من را تنها مانع براے رسیدن بردارش بہ محبوبش میدید. مثل همان روزهایے ڪہ تهدید میڪرد تا ڪوتاہ بیایم و برگردم خانهے پدرم تا برادرش بہ مراد دلش برسد. _خودم میرسومنت. بہ تندے سمتش برگشتم. _تا حالا ڪدوم مردے اینطورے زنش رو بردہ پس دادہ بہ خانوادهش فیلتر سیگارش را باز پرت ڪرد روے زمین. خواستم بگویم یڪ ساعت پیش تمیزش ڪردم، ڪثیف میشود، اما در لحظہ متوجہ شدم ڪہ من دیگر خانم این خانہ نبودم، خانم خانهاش جایے دیگر انتظار رفتن من را و آمدن خودش را میڪشید. _من! آنقدر حالم بد و تپش قلبم شدید بود ڪہ دچار ضعف شدم و احساس ڪردم ممڪن است عمر هوشیاریام بہ چند دقیقہ بیشتر نرسد. شاید بهتر بود خودش مرا بربد تحویل خواهرم بدهد حداقل توے ماشین او از هوش میرفتم بهتر بود تا ماشین یڪ مرد غریبہ. مردها هنوز هم برایم ترسناڪ بودند، البتہ بجز این یڪ مرد ڪہ حقش بود مرا نخواهد. _طوفان منو ببخش باشہ سوئیچش را از روے ڪانرت آشپزخانہ برداشت و ابروهاے در هم پیچیدهاش بلاخرہ ڪمے باز شد تا حالت تعجب بہ خود بگیرد. _تو باید ببخشے من رو چون هر چے تلاش ڪردم نتونستم خودم رو متقاعد ڪنم ڪہ باهات زندگے ڪنم و امیدوار باشم بہ اینڪہ یہ روزے عاشقت میشم... من خیلے خستهم! طوفان همان اندازہ ڪہ حمایتگر، خوب، راستگو و مرد بود میتوانست بیرحم هم باشد. نمونهاش را همین الان براے اولین بار از او دیدم. _نہ تو باید منو ببخشی... اشڪهایم پشت سر هم میریخت و مرا بیشتر از قبل بیریخت میڪرد _ببخشید ڪہ با اجبار زنت شدم. ببخشید ڪہ هیچوقت بہ چشمت نیومدم. ببخشید ڪہ آرامش رو از چشمهات گرفتم. شرمندہ اگہ از احساسم بهت گفتم. براے این همہ دردسر و مصیبتے ڪہ سرت آوردم، واسہ اون شبهایے ڪہ ڪنارت میخوابیدم و مجبور بودی... فریاد بلندے ڪشید. _آرامش دهنت رو ببند و این حرف رو ادامہ ندہ. آخ طوفان! لحظہ آخر بے احترامے نمیڪنند خداحافظے و روبوسے میڪنند لعنتی...! او شنوندہ بود و من گویندہ، اما در آخر این من بودم ڪہ با ڪولہ بارے پر میرفتم. چقدر خودم را بیڪس و بے خانوادہ دیدم. طوفان براے من جاے خیلیها را پر ڪردہ بود، حالا ڪہ از دستش دادم دیدم او براے من یڪ نفر نبود، خانوادهاے بود چندین نفرہ ڪہ هر عضوش درجاهاے مختلف ڪنارم بودند....#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین534 چند دست لباس داخلش گذاشتم. براے اینڪہ چشمانم خیس نشود تا جایے ڪہ میتوانستم بین پلڪهایم فاصلہ انداختہ بودم. واضح نمیدیدم، لوازم آرایشیام را از روے میز و لوازم بهداشتیام را از داخل حمام جمع ڪردم و توے ڪولہ ے دانشگاهم ریختم. ڪتابهایم را هم باید بعداً میبردم الان فقط مهم این بود ڪہ خودم را بردارم و ببرم. نمیدانم داخل ڪیف و ڪولهام را با چہ پر ڪردم فقط میدانم ڪہ پر و سنگین شدہ بودند. لباسهایم را با یڪ مانتو و شال سیاہ تعویض ڪردم، هر دو تا بند ڪولهام را روے شانههایم انداختم و چمدانم را دنبال خودم ڪشیدم. حین پایین آمدن از پلہ ها چرخ هاے چمدان بہ پلہ هاے سرامیڪے میخورد و صدا میداد انگار ڪہ خانهاش هم از رفتن من خوشحال بود و داشت رقص و پایڪوبے میڪرد. دیدمش درست همان جایے ڪہ رهایش ڪردم. سیگار دیگرے روشن ڪردہ بود و با دیدنم متعجب شد و سمتم آمد. _این الان یعنے چے؟ میخواے برے؟ بغض توے گلویم خلید. _من بمونم عروست قبولم میڪنہ؟ دستش را روے سینہ و گردنش ڪشید. از این بہ بعد باید بدون او زندگے میڪردم، زندگے نہ بلڪہ فقط نفس میڪشیدم. مثل یڪ گیاہ. _ڪجا میخواے برے؟ اصرارش همین قدر بود؟ لعنتے من عاشقت بودم _خونهے سحر... اگہ مثل سابق مخالف بودنم توے خونهے اونا هستے میرم هتل... بخدا چند روز بیشتر نمیمونم بلاخرہ یہ فڪرے میڪنم... فقط واسہ آخرین بار ازت خواهش میڪنم سر قولت بمون و بہ ڪسے نگو ڪه... شانهام را گرفت و مرا با یڪ تڪان بہ خودش نزدیڪ ڪرد. صورتش برافروختہ بود و لحنش تند و عصبے. _مگہ نگفتے عاشقمے، دروغ بود آرہ؟ زنے ڪہ عاشق یہ مرد باشہ اینطورے راحت ولش میڪنہ؟ حاال ڪہ دارم از عزیزترین آدم زندگیام جدا میشوم یڪ سوال مهم توے ذهنم مطرح شد. از دست دادن مهمتر است یا هرگز بہ دست نیاوردن؟! _نہ هیچ زنے راحت از عشقش دست نمیڪشہ. ولے از مردے ڪہ اونو بہ یڪے دیگہ ترجیح بدہ خیلے زود دست میڪشہ. از مسیر احساسے ڪہ بہ بن بست خوردہ برمیگردہ عقب. چشمانم ڪہ بہ استقامتشان افتخار میڪردم بلاخرہ خیس شدند و سرافڪندهام ڪردند. _من خیلے دوِست داشتم. تا جایے ڪہ جون داشتم واسہ حفظ تو و این زندگے تلاش ڪردم، روح و جسمم رو عذاب دادم، هرچہ ڪہ توے دلم بود رو بیرون ریختم، اما نشد. چون حفظ زندگے مشترڪ و این علاقہ یہ قسمتیش دست من بود و قسمت دیگهش دست تو... و تو هم نمیخوایش. حق هم دارے ڪہ نخواے. نہ گلہ اے دارم نہ شڪایتی... منو با اون گذشتهے سیاهم نمیخواے زور ڪہ نیست! نگاهش توے قطرات اشڪم غرق شدہ بود. داشتے بہ چہ فڪر میڪردے مرد من؟ حواسم نبود مرد لیلا _نمیخوامت. مشتهایم را زیر چشمانم ڪشیدم. _فداے سرت ڪہ نمیخوای... بہ این حال و اشڪهاے منم توجہ نڪن. طبیعیہ! هر چند عمر ازدواجمون و این زندگے خیلے ڪوتاہ بود و هیچ خاطر هے خوبے ازم ندارے، اما پایان براے هیچڪس خوشایند نیست. رو برگرداندم تا بیشتر از این در نگاهش خوار نشوم. _میشہ واسهم یہ ماشین بگیرے؟ صدایش بلند بود، اما همچنان سرد. _الان میخواے برے بگے چے؟ نمیگن چے شدہ؟ نمیپرسن چرا قهر ڪردے؟ حالا ڪہ طلاق میخواے حداقل بمون یہ فڪرے بڪنیم و ببینیم چے باید بہ بقیہ بگیم بعد برو#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

