🍃 ســلام🌸سـلامی به زیبایینگاه مهربونتون🍃امروزتان پرازمهربانی و آرامشو حس قشنگ زندگی🌸امیـدوارم در ای…
انتشار: 2026/08/19 01:21 UTCدریافت: 2026/08/19 04:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 04:50 UTC
🍃 ســلام🌸سـلامی به زیبایینگاه مهربونتون🍃امروزتان پرازمهربانی و آرامشو حس قشنگ زندگی🌸امیـدوارم در اینروز زیبا غرق درباران خوشبختی باشیدصبحتون دلچسب و زیبا🍃🌸🍃📖🪴@fazayeadaby
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
نیایش شبانه با حضـــــرت عشق ❤ ❤ خدایا 🙏 امشب ، شب شهادت امام حسن عسکری علیه السلام هستبحرمت این شب معنوی ✨ 🙏هیچ خانه ایی غم دار🙏هیچ مادری داغ دیده🙏هیچ پدری شرمنده🙏هیچ محتاجی ستم دیده 🙏هیچ بیماری درد دیده🙏هیچ چشمی اشکبار 🙏هیچ دستی محتاج🙏وهیچ دلی شکسته نباشه شهادت مظلومانه امام حسن عسکری علیه السلام تسلیت باد 🏴 شبتون مهدوی✨✨
#فودوشین532محالہ! آرامش فڪر ڪن؟ درد سنایے ڪہ مرگش حسرت مادامالعمرم شدہ و افسوس محروم شدنش از این ثروت و امڪاناتے ڪہ الان دارم توے هر نفسے ڪہ میڪشم تڪرار میشہ رو حاضرم باز ادامہ بدم و قبولش ڪنم، ولے این زندگے رو بہ این شڪل نہ! دستانم را مشت ڪردم، دستانے ڪہ در عوض مشت شدن باید با دستان طوفانم پر میشد. حالا ڪہ مثل من مجبور بہ حرف زدن شدہ بود میبینم ڪہ انبوهے از نخواستن و دلزدگے را از زیر زبانش بیرون ڪشیدهام. _دیگہ هیچوقت بہ چشمت زیبا و پاڪ نمیام درستہ؟ سیگار بعدے را هم روشن ڪرد، چہ خبر است طوفانم؟ این همہ دود حق ریہ هایت و این همہ سوختن حق قلبت نبود! _باتوام طوفان درستهمشتش را دیدم ڪہ آهستہ بہ رانش ڪوبیدہ میشد. _ربطے بہ گذشتهت و این حرفا نداره... وقفهاے بین حرفش انداخت، نگاهش را روے صورتم تنظیم ڪرد و بعد از سہ بار خارج ڪردن دود از میان لبهایش با لحنے خشڪ گفت: _مشڪل اینجاست ڪہ هرچیزے بہ آدم تحمیل بشہ و بااجبار باشہ قشنگ نیست. بلاخرہ احساس موهنے ڪہ بہ من داشت را بہ زبان آورد. براے دقایقے حس ڪردم هرچیزے هستم جز یڪ آدم. آدمے ڪہ بہ واسطهے اشرف مخلوقات بودنش درڪ و شعور داشت. درڪ حرفش مثل آب خوردن راحت بود و ڪنار آمدن با آن مثل پذیرفنت اتهام خیانت بہ ڪشورت._چی؟! این دو حرفے پرسشے ناخواستہ از دهانم بیرون پرید مثل عطسهاے بیموقع! طوفان زیرورو شدہ بود، هیچ ردے از آن مرد سابق در نگاهش هویدا نبود. _این حرف رو زدم تا بدونے ڪہ احساس الانم بخاطر گذشتہ ت نیست از اولش همین بود. هر چے دیدے ازم فیلم بود نمایش بود. طوفان واقعے اینطورے نیست. مردے نیست ڪہ از این ماجرا بگذرہ. من خالے از باور و پذیرفتن و او خالے از هر عاطفہ و رِدآشنایی... گیج و مبهوت ماندہ بودم دربرابر این مردے ڪہ این ادعاها را داشت و روے هرچہ ڪہ تا الان از او فهمیدہ و دیدہ بودم مهر باطل میزد. _باورم نمیشہ! طوفان تو از من چے میخواے؟ لبهایش را جمع ڪرد و دود باریڪ سیگار را سمت سقف فوت ڪرد. _اجازہ این لحنش و حرڪات خون سردش مرا بہ شڪ مے انداخت، شڪ در اینڪہ او طوفان نبود و من هم آرامش نبودم! _اجازہ براے چے؟ شانہ هایش را بہ دیوار پشت سرش تڪیہ داد و پاهایش را ڪمے سمت جلو ڪشید. یڪ دستش را دور بازوے دست دیگرش پیچید و بہ نوڪ سرخ سیگار میان انگشتانش نگاہ ڪرد_میخوام زن بگیرم. در این لحظہ من همچنان ایستادہ بودم، اما دیدم ڪہ روحم زانو زد. اینطورے خواستہ نشدن، بہ این شڪل پس زدہ شدن خطر انقراض عشق را در پے نداشت...؟! بغضم را قورت دادم و زیر لب گفتم: _این همہ پیچ و خم توے حرفهات واسہ این بود؟ڪہ ازم اجازہ بگیرے دوبارہ ازدواج ڪنے؟ سڪوت ڪرد. من ڪنار این مرد خیلے چیزها یاد گرفتم، مثلا همین الان فهمیدم ڪہ بے رحمانہ ترین و ظالمانہ ترین حالت ڪنار ڪشیدن همین سڪوت ڪردن است. _میخواے زجرم بدے تا دلت خنڪ بشہ#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین531حالا علاوہ بر دستم یڪ طرف تنم هم روے تاج مبل افتاد تا بیشتر وزنم روے دوش آن باشد و ڪمترینش روے پاهاے خودم. نگاهش، لحنش، حرڪاتش و تمام وجودش از من رنجیدہ بود. بابت گناہ و دروغے ڪہ در آن شریڪ نبودم بلڪہ فقط قربانیاش بودم. _ازم رنجیدے آرہ؟ دوست ندارے منو ببینے چون باعث عذابت میشم؟ حق دارے اصلا من جاے تو بودم همون شب دست زنم رو میگرفتم از خونہ و زندگیم پرت میڪردم بیرون. من احمق نیستم و میدونم ڪہ این زندگے و گذشتهے پر از درد فقط مال منہ و خودم هم باید تحملش ڪنم نہ تو! من نخواستم این رنجے ڪہ توے تموم وجودم جریان دارہ رو بہ جون تو هم بندازم و درگیرت ڪنم، خودت خواستے دو انگشت میانے دستش را مثل قیچے سمت لبهایش بالا برد و سیگار را از میان لبهایش برچید و بین انگشتانش نگہ داشت. _دیروز هم باز یہ چیزایے گفتے و من جوابت رو ندادم چون نمیخواستم خانوادہ ت بفهمن چہ گندے زدہ شدہ بہ این زندگے ولے الان میگم تا بدونے و بفهمے ڪہ من یڪبار هم آرامشے ڪہ توے زندگے گذشتہ ت بودہ رو مقصر ندونستم. آرامش ۹سالهاے ڪہ باید با عروسڪهاے توے دستش بازے میڪرد، زیر دستهاے ڪثیف یہ حرومزادہ بہ بازے گرفتہ شدہ رو مظلومترین بچهے این دنیا میدونم حتے مظلومتر از سنام، اما آرامشِ الان دلم رو رنجوندہ. میدونے چرا؟نگاهش ڪردم، چشمانم خیس نبود ومیخواستم براے حفظ این خشڪے تا پاے جان بجنگم. سڪوتم عصبانیاش ڪرد و حرفش را با صداے بلند ادامہ داد. _وقتے یادم میفتہ ڪہ یہ متجاوز بیرشف تا دم خونهم اومدہ و با زنم حرف زدہ و خیلے راحت تهدیدش ڪردہ و من خر هم نفهمیدم و فقط دو تا لگد و مشت حوالهش ڪردم حالم از خودم و بعدش تو بهم میخورہ. وقتے حرفهاش یادم میفتہ توے مغزم سڪوت میشہ و میگم چطورے تونست اینقدر راحت توے روے من بایستہ و در مورد رابطہ نداشتنم با زنم باهام گپ بزنہ؟ بعدش بہ سرم میزنہ این خونہ رو روے سر هردوتامون خراب ڪنم. تو خودت باید بهم میگفتے چون همش با خودم میگم اگہ این علاقهاے ڪہ میگے بهم دارے توے دلت بہ وجود نمے اومد و منم با تهدید و اجبار و هزارتا نقشہ مجبورت نمیڪردم همہ چیز رو برام تعریف ڪنے چے میشد؟ هر عید و مناسبتے ڪہ بود بابات میگفت طوفان ڪدورتها رو بذارید ڪنار و بیا با مهرداد آشتے ڪن؟ بعدش با هم مینشستیم سر یہ سفرہ و غذا میخوردیم و حرف میزدیم؟ یا بلاخرہ یہ روز ڪہ من توے حجرهم نبودم اون میاومد توے خونهم و باز بہ زنم... سیگار را بہ لبهایش رساند و چنان پڪ عمیقے بہ آن زد ڪہ حس ڪردم شیرهے جان سیگار را مڪید. قلبم هر بار مغلوب این حال افتضاحش میشد ڪہ جلوے چشمم بود._از نظر خودم درستترین ڪار پنهان ڪردن این تجاوز بود. از منے ڪہ گوشهاش با ڪلمهے هیس پر شدہ و همیشہ یہ دست روے دهنش بودہ واسہ خفہ ڪردن صداش توے گلوش نباید انتظار رفتارے بهتر از این رو داشتہ باشے. دست آزادش را مشت ڪرد و چند بارے سمت دیوار برد و بعد منصرف شد و در نهایت ڪنار رانش آویزان. _اگہ الان یڪے بیاد بگہ سنا رو از گور بیرون میڪشم و بہ جاے یہ مشت استخوون پوسیدہ یہ دختر بچهے صحیح و سالم تحویلت میدم تا عمرے ڪہ همیشہ آرزوش داشتے رو داشتہ باشہ و اونطورے ڪہ دلت میخواد واسهش خرج ڪنے و اونم زندگے ڪنہ، ولے در عوض همہ چے رو راجع بہ زنت فراموشے ڪنے میدونے چے میگم؟ بدون یہ لحظہ فڪر ڪردن میگم#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین530 _طوفان؟ این روزها اول مڪث میڪرد بعد جواب میداد. _بلہ؟ رفتم و مقابلش ایستادم. من مانع دیدنش نمیشدم چون قبل از من داشت بہ صفحهے خاموش تلویزیون نگاہ میڪرد بہ یڪ سیاهے پوچ، من هم جایگزین خوبے براے مقصد نگاهش بودم چون ظاهرم سیاہ بود و درونم پوچ. _چرا پانسمان سرت رو برداشتے؟ زخمت عفونت میڪنہ. سرش پایین بود و نگاهش روے دڪمہ ے وسطے پیراهنم_چیزیش نمیشہ درآن لحظہ بہ این فڪر ڪردم ڪہ این زخِم توے سرش آخرین بهانهے من براے صحبت ڪردن با او است و بعد از التیامش چقدر بے بهانہ و بدون حرف میشدم! _از چشمت افتادم مگہ نہ؟ سرش را بالا آورد و نگاهم ڪرد. توے چشمانش نزاع و ڪشمڪشے میدیدم ڪہ نشان میداد در حال تلاش براے رها ڪردن گذشتہ و قدم گذاشتن بہ زمان حال است. _یا اصلا بہ چشمت اومدہ بودم ڪہ حالا بخوام این سوال رو بپرسم؟ برخاست و از مبل دور شد. بہ همان فاصلهاے ڪہ مدنظرش بود رسید، بعد ایستاد و سمت من چرخید. _حالم خوب نیست حال تو هم بدتر از منه...پریدم وسط حرفش با اینڪہ میدانستم از این ڪار متنفر است. _میدونم! و دارم میبینم ڪہ چے شدہ ڪہ چے بہ سرت اومدہ چون انتظار شنیدن هر حرفے رو از سمت من داشتے بجز اونے ڪہ شنیدے. این زندگے شدہ یہ پوست سوختہ و هرڪارے هم بڪنیم رنگ و شمایلش مثل قبل نمیشہ، هر وقت بهم نگاہ میڪنے میدونم همزمان بہ چہ چیزها و ڪسهاے دیگهاے هم فڪر میڪنے. برگشت تا پاڪت سیگارش را بردارد، یڪ نخ را بہ آتش ڪشید و ابروهایش درهم گرہ خورد. _من سگ جونم ڪہ دووم آوردم، هرڪے جاے من بو د تا حالا هفت ڪفن پوسوندہ بود. یہ لحظہ بیا بشین توے ذهنم و یہ دور توے قلبم بزن ببین میتونے بعدش زندگے ڪنے؟ ببین اصلا میتونے روے پاهات بایستے و الڪے بہ خانوادهت بگے ڪہ خوبم؟ ڪہ هیچیم نیست؟ من فهمیدم ڪہ این زندگے را باختہ بودم، طبیعے بود این باخت، ولے استرس و اضطرابے ڪہ در دقایق ابتدایے باخت بہ من بازندہ القا شدہ بودباعث شد ڪہ مثل الان با شدت درد واقعیت این باخت روبرو نشوم. _بخدا هیچوقت عاشقم نبودے. پوزخندے زد تلخ و گزنده._حرفت بے ربط بہ درد الانمون نبود؟ بعدش هم دارے منو واسہ حرفے ڪہ هیچوقت ازم نشنیدے زیرسوال میبرے؟ دستم نشست روے تاج چوبے مبل و شانہ هایم سمت جلو خم شد. حرفش زیادے حق بود و بہ خاطر همین تلخیاش دلم را زد. _دوستمم نداشتے مگہ نہ؟ لان منظورم نیست چون احساس الانت رو میدونم منظورم قبل از این... نگفتم، اما خودش فهمید. سیگارش را بین لبهایش گیر انداخت، اهرم فندڪش را فشرد و شعلهے آتش را زیر نوڪ سیگارش نگہ داشت. _تو اصلا سلیقهے من نیستے، اینو قبلا هم بهت گفتہ بودم؟ آرہ#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
🚨 معرفی کتاب📚آخرین نامه معشوق ✍🏼- جوجو مویز "جوجو مویز" داستان کتاب "آخرین نامهی معشوق "را با روایت وضعیت جنیفر در یک بیمارستان آغاز میکند. جنیفر در اوایل دهه ۱۹۶۰ بعد از یک تصادف در بیمارستان بستری می شود و پس از بازیابی هوشیاری اش متوجه می شود که حافظه خود را از دست داده و هیچ چیز در رابطه با زندگی گذشته و حتی شوهرش را به یاد نمیآورد. در ادامه جنیفر نامه هایی را مطالعه می کند که ظاهرا توسط معشوقه وی برایش نوشته شده اند. در ادامه داستان اینکه جنیفر پس از پیدا کردن و مطالعه نامهها گرفتار سردرگمی شده و اتفاقاتی برایش میافتد و در نهایت تصمیمش برای ادامه زندگی روایت میگردد.@fazayeadaby 📚