🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃#داستانِ ضرب_المثلهاحکایت برای ضربالمثل: «گوساله به چرا نرفته، حرف گاو میزند»روزی در رو…
انتشار: 2026/08/19 12:36 UTCدریافت: 2026/08/19 13:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 13:10 UTC
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃#داستانِ ضرب_المثلهاحکایت برای ضربالمثل: «گوساله به چرا نرفته، حرف گاو میزند»روزی در روستایی بزرگ، پیرمرد گاوداری بود به نام «مشرضا» که سالها دامداری میکرد و همهٔ اهالی از تجربهاش بهره میبردند. او گاوهای زیادی داشت و هرکدام را از زمان گوسالهگی بزرگ کرده بود. در همان روستا جوان تازهکاری بود به نام «نادر» که تازه چند گوساله خریده بود و هنوز یک روز هم آنها را به چرا نبرده بود.نادر از همان روزهای اول شروع کرد به اظهار نظر دربارهٔ همهچیز:اینکه گاو باید چطور غذا بخورد، چه ساعتی دوشیده شود، کِی باید به چرا برود، و حتی به خود مشرضا هم راهنمایی میکرد!مشرضا با مهربانی چیزی نمیگفت تا اینکه یک روز نادر پیش جمع گفت:«مشرضا! شما از روشهای قدیمی استفاده میکنید. من بهتر میدانم گاو چطور باید نگهداری شود.»اهالی که سالها تجربهٔ مشرضا را دیده بودند، با تعجب به هم نگاه کردند. مشرضا لبخندی زد و گفت:«پسرم، تو هنوز گوسالهات یک بار هم به چرا نرفته، بعد از گاوداری ما هم ایراد میگیری؟»جمع با شنیدن این حرف خندیدند و یکی از پیران روستا گفت:«درست گفتید مشرضا… گوساله به چرا نرفته، حرف گاو میزند!»از آن روز به بعد، هر وقت نادر بدون تجربه دربارهٔ کاری نظر میداد، مردم با لبخند این ضربالمثل را برایش تکرار میکردند.📚@fazayeadaby

