#فودوشین530 _طوفان؟ این روزها اول مڪث میڪرد بعد جواب میداد. _بلہ؟ رفتم و مقابلش ایستادم. من مانع دی…
انتشار: 2026/08/20 16:43 UTCدریافت: 2026/08/21 00:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 00:25 UTC
#فودوشین530 _طوفان؟ این روزها اول مڪث میڪرد بعد جواب میداد. _بلہ؟ رفتم و مقابلش ایستادم. من مانع دیدنش نمیشدم چون قبل از من داشت بہ صفحهے خاموش تلویزیون نگاہ میڪرد بہ یڪ سیاهے پوچ، من هم جایگزین خوبے براے مقصد نگاهش بودم چون ظاهرم سیاہ بود و درونم پوچ. _چرا پانسمان سرت رو برداشتے؟ زخمت عفونت میڪنہ. سرش پایین بود و نگاهش روے دڪمہ ے وسطے پیراهنم_چیزیش نمیشہ درآن لحظہ بہ این فڪر ڪردم ڪہ این زخِم توے سرش آخرین بهانهے من براے صحبت ڪردن با او است و بعد از التیامش چقدر بے بهانہ و بدون حرف میشدم! _از چشمت افتادم مگہ نہ؟ سرش را بالا آورد و نگاهم ڪرد. توے چشمانش نزاع و ڪشمڪشے میدیدم ڪہ نشان میداد در حال تلاش براے رها ڪردن گذشتہ و قدم گذاشتن بہ زمان حال است. _یا اصلا بہ چشمت اومدہ بودم ڪہ حالا بخوام این سوال رو بپرسم؟ برخاست و از مبل دور شد. بہ همان فاصلهاے ڪہ مدنظرش بود رسید، بعد ایستاد و سمت من چرخید. _حالم خوب نیست حال تو هم بدتر از منه...پریدم وسط حرفش با اینڪہ میدانستم از این ڪار متنفر است. _میدونم! و دارم میبینم ڪہ چے شدہ ڪہ چے بہ سرت اومدہ چون انتظار شنیدن هر حرفے رو از سمت من داشتے بجز اونے ڪہ شنیدے. این زندگے شدہ یہ پوست سوختہ و هرڪارے هم بڪنیم رنگ و شمایلش مثل قبل نمیشہ، هر وقت بهم نگاہ میڪنے میدونم همزمان بہ چہ چیزها و ڪسهاے دیگهاے هم فڪر میڪنے. برگشت تا پاڪت سیگارش را بردارد، یڪ نخ را بہ آتش ڪشید و ابروهایش درهم گرہ خورد. _من سگ جونم ڪہ دووم آوردم، هرڪے جاے من بو د تا حالا هفت ڪفن پوسوندہ بود. یہ لحظہ بیا بشین توے ذهنم و یہ دور توے قلبم بزن ببین میتونے بعدش زندگے ڪنے؟ ببین اصلا میتونے روے پاهات بایستے و الڪے بہ خانوادهت بگے ڪہ خوبم؟ ڪہ هیچیم نیست؟ من فهمیدم ڪہ این زندگے را باختہ بودم، طبیعے بود این باخت، ولے استرس و اضطرابے ڪہ در دقایق ابتدایے باخت بہ من بازندہ القا شدہ بودباعث شد ڪہ مثل الان با شدت درد واقعیت این باخت روبرو نشوم. _بخدا هیچوقت عاشقم نبودے. پوزخندے زد تلخ و گزنده._حرفت بے ربط بہ درد الانمون نبود؟ بعدش هم دارے منو واسہ حرفے ڪہ هیچوقت ازم نشنیدے زیرسوال میبرے؟ دستم نشست روے تاج چوبے مبل و شانہ هایم سمت جلو خم شد. حرفش زیادے حق بود و بہ خاطر همین تلخیاش دلم را زد. _دوستمم نداشتے مگہ نہ؟ لان منظورم نیست چون احساس الانت رو میدونم منظورم قبل از این... نگفتم، اما خودش فهمید. سیگارش را بین لبهایش گیر انداخت، اهرم فندڪش را فشرد و شعلهے آتش را زیر نوڪ سیگارش نگہ داشت. _تو اصلا سلیقهے من نیستے، اینو قبلا هم بهت گفتہ بودم؟ آرہ#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
