🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_سومقسمت 9⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقر…
انتشار: 2026/07/01 18:17 UTC
🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_سومقسمت 9⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .فردا صبح یک نفر از همان مهمان های پدرم کاغذ را به خانه پدر صمد برد . همان وقت بود که فهمیدم پدرم مهریه ام را پنج هزار تومان تعیین کرده . پدر و مادر صمد با هزینه هایی که پدرم مشخص کرده بود، موافق نبودند؛ اما صمد همین که رقم مهریه را دیده بود، ناراحت شده و گفته بود: چرا این قدر کم؟! مهریه را بیشتر کنید . اطرافیان مخالفت کرده بودند . صمد پایش را توی یک کفش کرده و به مهریه پنج هزار تومان دیگر اضافه کرده و زیر کاغذ را خودش امضا کرده بود .عصر آن روز، یک نفر کاغذ امضاشده را به همراه یک قواره پارچه پیراهنی زنانه برای ما فرستاد . دیگر امیدم نا امید شد . به همین سادگی پدرم به اولین خواستگارم جواب مثبت داد و ته تغاری اش را به خانه بخت فرستاد .چند روز بعد، مراسم شیرینی خوران و نامزدی در خانه ما برگزار شد . مردها توی یک اتاق نشسته بودند و زنها توی اتاقی دیگر . من توی انباری گوشه حیاط قایم شده بودم و زار زار گریه میکردم . خدیجه، همه جا را دنبالم گشته بود تا عاقبت پیدایم کرد . وقتی مرا با آن حال زار دید، شروع کرد به نصیحت کردن و گفت: دختر! این کارها چه معنی دارد؟! مگر بچه شده ای؟! تو دیگر چهارده سالت است . همه دخترهای هم سن و سال تو آرزو دارند پسری مثل صمد به خواستگاری شان بیاید و ازدواج کنند . مگر صمد چه عیبی دارد؟خانواده خوب ندارد که دارد . پدر و مادر خوب ندارد که دارد . امسال ازدواج نکنی، سال دیگر باید شوهر کنی . هر دختری دیر یا زود باید برود خانه بخت . چه کسی بهتر از صمد . تو فکر میکنی توی این روستای به این کوچکی شوهری بهتر از صمد گیرت میآید؟! نکند منتظری شاهزاده ای از آن طرف دنیا بیاید و دستت را بگیرد و ببردت توی قصر رویاها . دختر دیوانه نشو . لگد به بختت نزن . صمد پسر خوبی است تو را هم دیده و خواسته . از خر شیطان بیا پایین . کاری نکن پشیمان بشوند، بلند شوند و بروند . آن وقت میگویند حتماً دختره عیبی داشته و تا عمر داری باید بمانی کنج خانه .با حرف های زن برادرم کمی آرام شدم . خدیجه دستم را گرفت و با هم رفتیم توی حیاط . از چاه برایم آب کشید . آب را توی تشتی ریخت و انگار که من بچه ای باشم، دست و صورتم را شست و مرا با خودش به اتاق برد . از خجالت داشتم میمردم . دست و پایم یخ کرده بود و قلبم به تاپ تاپ افتاده بود . خواهرم تا مرا دید، بلند شد و شال قرمزی روی سرم انداخت . همه دست زدند و به ترکی برایم شعر و ترانه خواندند . اما من هیچ احساسی نداشتم . انگار نه انگار که داشتم عروس میشدم . توی دلم خداخدا میکردم، هر چه زودتر مهمان ها بروند و پدرم را ببینم . مطمئن بودم همین که پدرم دستی روی سرم بکشد، غصه ها و دلواپسی هایم تمام میشود .ادامه دارد...✒️🍃🍀 @fazayeasmaney 🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾



