🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_سومقسمت 3⃣1⃣👈 کتاب دختر شینا؛ ت…
انتشار: 2026/07/06 18:10 UTC
🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_سومقسمت 3⃣1⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .رفتم و گوشه ای نشستم و آن را باز کردم . چند تا بلوز و دامن و روسری برایم خریده بود . از سلیقه اش خوشم آمد . نمیدانم چطور شد که یک دفعه دلم گرفت . لباس ها را جمع کردم و ریختم توی ساک و زیپش را بستم و دویدم توی حیاط . صمد نبود، رفته بود .فردایش نیامد . پس فردا و روزهای بعد هم نیامد . کم کم داشتم نگرانش میشدم . به هیچ کس نمی توانستم راز دلم را بگویم . خجالت میکشیدم از مادرم بپرسم خبری از صمد دارد یا نه . یک روز که سرِ چشمه رفته بودم، از زنها شنیدم پایگاه آماده باش است و به هیچ سربازی مرخصی نمیدهند . پدرم در خانه از تظاهرات ضد شاه حرف میزد و اینکه در اغلب شهرها حکومت نظامی شده و مردم شعارهای ضد حکومت و ضد شاه سر میدهند؛ اما روستای ما امن و امان بود و مردم به زندگی آرام خود مشغول بودند .یک ماه از آخرین باری که صمد را دیده بودم، میگذشت . آن روز خدیجه و برادرم خانه ما بودند، نشسته بودیم روی ایوان . مثل تمام خانه های روستایی، درِ حیاط ما هم جز شب ها، همیشه باز بود . شنیدم یک نفر از پشت در صدا میزند: «یاالله... یاالله...» صمد بود . برای اولین بار از شنیدن صدایش حال دیگری بهم دست داد . قلبم به تپش افتاد . برادرم، ایمان، دوید جلوی در و بعد از سلام و احوال پرسی تعارفش کرد بیاید تو . صمد تا من را دید، مثل همیشه لبخند زد و سلام داد . حس کردم صورتم دارد آتش میگیرد .انگار دو تا کفگیر داغ گذاشته بودند روی گونه هایم . سرم را پایین انداختم و رفتم توی اتاق . خدیجه تعارف کرد صمد بیاید تو . تا او آمد، من از اتاق بیرون رفتم . خجالت میکشیدم پیش برادرم با صمد حرف بزنم یا توی اتاقی که او نشسته، بنشینم . صمد یک ساعت ماند و با برادرم و خدیجه حرف زد . وقتی از دیدن من ناامید شد، بلند شد، خداحافظی کرد برود . توی ایوان من را دید و با لحن کنایه آمیزی گفت: ببخشید مزاحم شدم . خیلی زحمت دادم . به حاج آقا و شیرین جان سلام برسانید .بعد خداحافظی کرد و رفت . خدیجه صدایم کرد و گفت: قدم! باز که گند زدی . چرا نیامدی تو . بیچاره! ببین برایت چی آورده . و به چمدانی که دستش بود اشاره کرد و گفت: دیوانه! این را برای تو آورده .آن قدر از دیدن صمد دستپاچه شده بودم که اصلاً چمدان را دستش ندیده بودم . خدیجه دستم را گرفت و با هم به یکی از اتاق های تو در تویمان رفتیم . درِ اتاق را از تو چفت کردیم و درِ چمدان را باز کردیم . صمد عکس بزرگی از خودش را چسبانده بود توی درِ داخلی چمدان و دورتادورش را چسب کاری کرده بود . با دیدن عکس، من و خدیجه زدیم زیر خنده . چمدان پر از لباس و پارچه بود . لابه لای لباس ها هم چند تا صابون عطری عروس گذاشته بود تا همه چیز بوی خوب بگیرد .ادامه دارد...✒️🍃🍀@fazayeasmaney 🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻


