🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_پنجمقسمت9⃣1⃣👈 کتاب دختر شینا؛ ت…
انتشار: 2026/07/14 17:29 UTC
🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_پنجمقسمت9⃣1⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .همان شب فکر کردم هیچ مردی در این روستا مثل صمد نیست . هیچ کس را سراغ نداشتم به زنش گفته باشد تکیه گاهم باش . من گوش میدادم و گاهی هم چیزی میگفتم . ساعت ها برایم حرف زد؛ از خیلی چیزها، از خاطرات گذشته، از فرارهای من و دلتنگی های خودش، از اینکه به چه امید و آرزویی برای دیدن من می آمده و همیشه با کم توجهی من روبه رو میشده، اما یک دفعه انگار چیزی یادش افتاده باشد، گفت: مثل اینکه آمده بودی رختخواب ببری! راست میگفت . خندیدم و پتویی برداشتم و رفتم توی آن یکی اتاق، دیدم خدیجه بدون لحاف و تشک خوابش برده . زن برادرهای دیگرم هم توی حیاط بودند . کشیک میدادند مبادا برادرهایم سر برسند .ساعت چهار صبح بود . صمد آمد توی حیاط و از زن برادرهایم تشکر کرد و گفت: دست همه تان درد نکند . حالا خیالم راحت شد . با خیال آسوده میروم دنبال کارهای عقد و عروسی .وقتی خداحافظی کرد، تا جلوی در با او رفتم . این اولین باری بود بدرقه اش میکردم .در روستا، پاییز که از راه میرسد، عروسی ها هم رونق میگیرند . مردم بعد از برداشت محصولاتشان آستین بالا میزنند و دنبال کار خیر جوان ها میروند . دوازدهم آذرماه ۱۳۵۶ بود. صبح زود آماده شدیم برای جاری کردن خطبه عقد به دمق برویم . آن وقت دمق مرکز بخش بود . صمد و پدرش به خانه ما آمدند . چادر سرکردم و به همراه پدرم به راه افتادم . مادرم تا جلوی در بدرقه ام کرد . مرا بوسید و بیخ گوشم برایم دعا خواند . من ترک موتور پدرم نشستم و صمد هم ترک موتور پدرش . دمق یک محضرخانه بیشتر نداشت . صاحب محضرخانه پیرمرد خوش رویی بود . شناسنامه من و صمد را گرفت . کمی سربه سر صمد گذاشت و گفت: برو خدا را شکر کن شناسنامه عروس خانم عکس دار نیست و من نمی توانم برای تو عقدش کنم . از این موقعیت خوب بهره ببر و خودت را توی هچل نینداز .ما به این شوخی خندیدیم؛ اما وقتی متوجه شدیم محضردار به هیچ عنوان با شناسنامه بدون عکس خطبه عقد را جاری نمیکند، اول ناراحت شدیم و بعد دست از پا درازتر سوار موتورها شدیم و برگشتیم قایش . همه تعجب کرده بودند چطور به این زودی برگشته ایم . برایشان توضیح دادیم . موتورها را گذاشتیم خانه . سوار مینی بوس شدیم و رفتیم همدان .عصر بود که رسیدیم . پدر صمد گفت: بهتر است اول برویم عکس بگیریم .ادامه دارد...✒️🍃🍀@fazayeasmaney 🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾



