🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_پنجمقسمت1⃣2⃣👈 کتاب دختر شینا؛ ت…
انتشار: 2026/07/18 17:03 UTC
🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_پنجمقسمت1⃣2⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .عاقبت پدرش از دستش عصبانی شد و گفت: چرا . بیا بنشین . تو را کم داریم . دیزی ها را که آوردند، مانده بودم چطور پیش صمد و پدرش غذا بخورم . از طرفی هم، خیلی گرسنه بودم . چاره ای نداشتم . وقتی همه مشغول غذا خوردن شدند، چادرم را روی صورتم کشیدم و بدون اینکه سرم را بالا بگیرم، غذا را تا آخر خوردم . آبگوشت خوشمزه ای بود . بعد از ناهار سوار مینی بوس شدیم تا به روستا برگردیم . صمد به من اشاره کرد بروم کنارش بنشینم . آهسته به پدرم گفتم: حاج آقا من میخواهم پیش شما بنشینم . رفتم کنار پنجره نشستم . پدرم هم کنارم نشست . میدانستم صمد از دستم ناراحت شده، به همین خاطر تا به روستا برسیم، یک بار هم برنگشتم به او، که هم ردیف ما نشسته بود، نگاه کنم . به قایش که رسیدیم، همه منتظرمان بودند . خواهرها، زن برادرها و فامیل به خانه ما آمده بودند . تا من را دیدند، به طرفم دویدند . تبریک میگفتند و دیده بوسی میکردند . صمد و پدرش تا جلوی در خانه با ما آمدند . از آنجا خداحافظی کردند و رفتند .با رفتن صمد، تازه فهمیدم در این یک روزی که با هم بودیم چقدر به او دل بسته ام . دوست داشتم بود و کنارم میماند . تا شب چشمم به در بود . منتظر بودم تا هر لحظه در باز شود و او به خانه ما بیاید، اما نیامد .فردا صبح موقع خوردن صبحانه، حس بدی داشتم . از پدرم خجالت میکشیدم . من که از بچگی روی پای او یا کنار او نشسته و صبحانه خورده بودم، حالا حس میکردم فاصله ای عمیق بین من و او ایجاد شده . پدرم توی فکر بود، سرش را پایین انداخته و بدون اینکه چیزی بگوید، مشغول خوردن صبحانه اش بود .کمی بعد پدرم از خانه بیرون رفت . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای مادرم را شنیدم . از توی حیاط صدایم میکرد: قدم! بیا آقا صمد آمده .نفهمیدم چطور پله ها را دو تا یکی کردم و با دمپایی لنگه به لنگه خودم را به حیاط رساندم . صمد لباس سربازی پوشیده بود . ساکش هم دستش بود . برای اولین بار زودتر از او سلام دادم . خنده اش گرفت .گفت: خوبی؟!خوب نبودم . دلم به همین زودی برایش تنگ شده بود . گفت: من دارم میروم پایگاه . مرخصی هایم تمام شده . فکر کنم تا عروسی دیگر همدیگر را نبینیم . مواظب خودت باش .گریه ام گرفته بود . وقتی که رفت، تازه متوجه دانه های اشکی شدم که بی اختیار سُر میخورد روی گونه هایم . صورتم خیس شده بود . بغض ته گلویم را چنگ میزد . دلم نمیخواست کسی من را با آن حال و روز ببیند .ادامه دارد...✒️🍃🍀@fazayeasmaney 🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾


