🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_هشتمقسمت 0⃣3⃣👈 کتاب دختر…
انتشار: 2026/07/29 17:30 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_هشتمقسمت 0⃣3⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .صمد هم دیرش شده بود . اما با این حال، مرا دلداری میداد و میگفت: بچه ها که خوابیدند، خودم می آیم کمکت .بچه ها داشتند در بغل ما به خواب میرفتند . اما تا آنها را آرام و بی صدا روی زمین میگذاشتیم، از خواب بیدار میشدند و گریه میکردند . از بس توی اتاق راه رفته بودیم و پیش پیش کرده بودیم، خسته شده بودیم، بچه ها را روی پاهایمان گذاشتیم و نشستیم و تکان تکانشان دادیم تا بخوابند . اما مگر میخوابیدند . صمد برایم تعریف میکرد؛ از گذشته ها، از روزی که من را سر پله های خانه عموی پدرم دیده بود . میگفت: از همان روز دلم را لرزاندی . از روزهایی که من به او جواب نمیدادم و او با نا امیدی هر روز کسی را واسطه میکرد تا به خواستگاری ام بیاید . میگفت: حالا که با این سختی به دستت آوردم، باید خوشبخت ترین زن قایش بشوی .صدای صمد برای بچه ها مثل لالایی می ماند ؛ تا صمد ساکت میشد، بچه ها دوباره به گریه می افتادند. هر کاری کردیم، نتوانستیم بچه ها را بخوابانیم . مانده بودیم چه کار کنیم . تا می گذاشتیمشان زمین، گریه شان در می آمد . مجبور شدم دوباره برایشان شیر درست کنم . اما به محض اینکه شیر را خوردند، دوباره جایشان را خیس کردند . جایشان را خشک کردم، سر حال آمدند و بی خوابی به سرشان زد و هوس بازی کردند .حالا یک نفر را میخواستند که آن ها را بغل کند و دور اتاق بچرخاند .ظهر شد و حتی نتوانستم اتاق را جارو کنم، به همین خاطر بچه ها را هر طور بود پیش صمد گذاشتم و رفتم ناهار درست کنم . اما صمد به تنهایی از عهده بچه ها برنمی آمد . از طرفی هم هوای بیرون سرد بود و نمیشد بچه ها را از اتاق بیرون آورد . به هر زحمتی بود، فقط توانستم ناهار را درست کنم . سر ظهر همه به خانه برگشتند؛ به جز خواهر و مادر صمد . ناهار برادرها و پدر صمد را دادم، اما تا خواستم سفره را جمع کنم، گریه بچه ها بلند شد . کارم درآمده بود . یا شیر درست میکردم، یا جای بچه ها را عوض میکردم، یا مشغول خواباندنشان بودم .تا چشم به هم زدم، عصر شد و مادرشوهرم برگشت؛ اما نه خانه ای جارو کرده بودم، نه حیاطی شسته بودم، نه شامی پخته بودم، نه توانسته بودم ظرف ها را بشویم . از طرفی صمد هم نتوانسته بود برود و به کارش برسد . مادرشوهرم که اوضاع را این طور دید، ناراحت شد و کمی اوقات تلخی کرد . صمد به طرفداری ام بلند شد و برای مادرش توضیح داد بچه ها از صبح چه بلایی سرمان آوردند . مادرشوهرم دیگر چیزی نگفت . بچه ها را به او دادیم و نفس راحتی کشیدیم .از فردا صبح، دوباره صمد دنبال پیدا کردن کار رفت . توی قایش کاری پیدا نکرد .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼 @fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻



