🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_هشتمقسمت 4⃣3⃣👈 کتاب دختر…
انتشار: 2026/08/05 17:40 UTCدریافت: 2026/08/05 21:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 21:22 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_هشتمقسمت 4⃣3⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .کم کم در و همسایه و دوست و آشنا به حرف درآمدند که: خوش به حالت قدم . چقدر صمد دوستت دارد .دلم غنج میرفت از این حرف ها؛ اما آن دو سه روز هم مثل برق و باد گذشت . عصرِ روزی که میخواست برود، مرا کشاند گوشه ای و گفت: قدم جان! من دارم میروم؛ اما میخواهم خیالم از طرفت راحت باشد . اگر اینجا راحتی بمان؛ اما اگر فکر میکنی اینجا به توسخت میگذرد، برو خانه حاج آقایت . وضعیت من فعلاً مشخص نیست . شاید یکی دو سال تهران بمانم . آنجا هم جای درست و میزانی ندارم تو را با خودم ببرم؛ اما بدان که دارم تمام سعی ام را میکنم تا زودتر پولی جمع کنم و خانه ای ردیف کنم . من حرفی ندارم اگر میخواهی بروی خانه حاج آقایت، برو . با پدر و مادرم حرف زده ام، آنها هم حرفی ندارند . همه چیز مانده به تصمیم تو .کمی فکر کردم و گفتم: دلم میخواهد بروم پیش حاج آقایم . اینجا احساس دلتنگی میکنم . خیلی سخت میگذرد .بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، گفت: پس تا خودم هستم، برو ساک و رخت و لباست را جمع کن . با خودم بروی، بهتر است .ساکم را بستم و با صلح و صفا از همه خداحافظی کردم و رفتیم خانه پدرم .صمد مرا به آنها سپرد . خداحافظی کرد و رفت .با رفتنش چیزی در وجودم شکست . دیگر دوری اش را نمی توانستم تحمل کنم . مهربانی را برایم تمام و کمال کرده بود . یاد خوبی هایش می افتادم و بیشتر دلم برایش تنگ میشد . هیچ مردی تا به حال در روستا چنین رفتاری با زنش نداشت . هر جا می نشستم، تعریف از خوبی هایش بود . روز به روز احساس علاقه ام نسبت به او بیشتر میشد . انگار او هم همین طور شده بود . چون سر یک هفته دوباره پیدایش شد . میگفت: قدم! تو با من چه کرده ای! پنج شنبه صبح که میشود، دیگر دل توی دلم نیست . فکر میکنم اگر تو را نبینم، میمیرم .همان روز با برادرم رفت و اسباب و اثاثیه ام را از خانه مادرش آورد و خالی کرد توی یکی از اتاق های پدرم . آن شب اولین شبی بود که صمد در خانه پدرم خوابید . توی روستای ما رسم نبود داماد خانه پدرزنش بخوابد . صبح که از خواب بیدار شدیم، صمد از خجالت از اتاق بیرون نیامد .صبحانه و ناهارش را بردم توی اتاق . شب که شد، لباس پوشید و گفت: من میروم . تو هم اسباب و اثاثیه مان را جمع کن و برو خانه عمویم . من اینجا نمیتوانم زندگی کنم . از پدرت خجالت میکشم . همان روز تازه فهمیدم دارم مادر میشوم . چیزی به صمد نگفتم .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼@fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾


