صحن وسرای امام،حسن عسکری،علیه السلام😔😭
انتشار: 2026/08/20 16:35 UTCدریافت: 2026/08/20 21:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 21:00 UTC
پستهای تلگرام — آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن
نیایش شبانه با حضـــــرت عشق ❤ ❤ خدایا 🙏 در این شب زیبا و نورانی ✨💫✨آغاز امامت قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمان (عج )💚شفای بیماران آمرزش گناهان رفع گرفتاری گرفتارانو عاقبت بخیری همه بخصوص جوان هارا از درگاه لطفت تمنا داریم🙏آمیـــن یا رَبَّ 🙏🪴@fazayeadaby 💚@fazayeasmaney
♥️#دعای_فرج 🌺✨بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ☀️اِلـهي عَظُمَ الْبَلاءُ وَبَرِحَ الْخَفاءُ وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ*وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماءُ* واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى* وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِاَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّداُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم *فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً* كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْهُوَ اَقْرَبُيا مُحَمَّدُ ياعَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُما كافِيان وَانْصُراني فَاِنَّكُما ناصِرانِ؛يا مَوْلاناياصاحِبَ الزَّمانِ ؛الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ.. 🕊💚@fazayeasmaney
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 5⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .گاهی نیمه شب به خانه میرسید . با این حال در میزد . میگفتم: تو که کلید داری . چرا در میزنی؟!میگفت: این همه راه می آیم، تا تو در را به رویم باز کنی .میگفتم: حال و روزم را نمی بینی؟!آن وقت تازه یادش می افتاد پا به ماهم و باید بیشتر حواسش به من باشد، اما تا هفته دیگر دوباره همه چیز یادش میرفت . هفته های آخر بارداری ام بود . روزهای شنبه که میخواست برود، می پرسید: قدم جان! خبری نیست؟!میگفتم: فعلاً نه .خیالش راحت میشد . میرفت تا هفته بعد .اما آن هفته، جمعه عصر، لباس پوشید و آماده رفتن شد . بهمن ماه بود و برف سنگینی باریده بود . گفت: شنبه صبح زود میخواهیم برویم مأموریت . بهتر است طوری بروم که جا نمانم . میترسم امشب دوباره برف ببارد و جاده ها بسته شود .موقع رفتن پرسید: قدم جان! خبری نیست؟!کمی کمرم درد میکرد و تیر میکشید . با خودم فکر کردم شاید یک درد جزئی باشد .به حساب خودم دو هفته دیگر وقت زایمانم بود . گفتم: نه . برو به سلامت . حالا زود است .اما صبح که برای نماز بیدار شدم، دیدم بدجوری کمرم درد میکند . کمی بعد حالم بدتر شد . به روی خودم نیاوردم . مشغول انجام دادن کارهای روزانه ام شدم؛ اما خوب که نشدم هیچ، دردم بیشتر شد . خدیجه هنوز خواب بود . با همان درد و توی همان برف و سرما رفتم سراغ خواهرم . از سرما میلرزیدم . حوری یکی از بچه هایش را فرستاد دنبال قابله و آن یکی را فرستاد دنبال زن برادرم، خدیجه . بعد زیر بغلم را گرفت و با هم برگشتیم خانه خودمان . آن سال از بس هوا سرد بود، کرسی گذاشته بودیم . حوری مرا خواباند زیر کرسی و خودش مشغول آماده کردن تشت و آب گرم شد . دلم میخواست کسی صمد را خبر کند . به همین زودی دلم برایش تنگ شده بود . دوست داشتم در آن لحظات پیشم بود و به دادم میرسید . تا صدای در می آمد، میگفتم: حتماً صمد است . صمد آمده .درد به سراغم آمده بود . چقدر دلم میخواست صمد را صدا بزنم، اما خجالت میکشیدم . تا وقتی که بچه به دنیا آمد، یک لحظه قیافه صمد از جلوی چشم هایم محو نشد . صدای گریه بچه را که شنیدم، گریه ام گرفت . صمد! چی میشد کمی دیرتر میرفتی؟ چی میشد کنارم باشی؟!پنج شنبه بود و دل توی دلم نبود . طبق عادت همیشگی منتظرش بودم . عصر بود .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼 @fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻 🌱🥀🌾🎍🌼🍃 🌸🍀🌼🌿 🌱🥀🌾 🎍 🌻 🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃 #دختر_شینا #فصل_دهم قسمت 4⃣4⃣ 👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است . بعد از عید، صمد رفت همدان . یک روز آمد و گفت: مژده بده قدم . پاسدار شدم .…دختر شینا قسمت45👇👇👇

