🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 4⃣4⃣👈 کتاب دختر…
انتشار: 2026/08/20 16:41 UTCدریافت: 2026/08/20 21:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 21:00 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 4⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .بعد از عید، صمد رفت همدان . یک روز آمد و گفت: مژده بده قدم . پاسدار شدم . گفتم که سرباز امام میشوم .آن طور که میگفت، کارش افتاده بود توی دادگاه انقلاب . شنبه صبح زود میرفت همدان و پنج شنبه عصر می آمد . برای اینکه بدخلقی نکنم، قبل از اینکه اعتراض کنم، میگفت: اگر بدانی چقدر کار ریخته توی دادگاه . خدا میداند اگر به خاطر تو و خدیجه نبود، این دو روز هم نمی آمدم .تازه فهمیده بودم دوباره حامله شده ام . حال و حوصله نداشتم . نمیدانستم چطور خبر را به دیگران بدهم . با اوقات تلخی گفتم: نمیخواهد بروی همدان . من حالم خراب است . یک فکری به حالم بکن . انگار دوباره دارم مادر میشوم .بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، زود دستهایش را گرفت رو به آسمان و گفت: خدا را شکر . خدا را صدهزار مرتبه شکر . خدایا ببخش این قدم را که این قدر ناشکر است . خدایا! فرزند خوب و صالحی به ما عطا کن .از دستش کفری شده بودم . گفتم: چی؟! خدا را شکر، خدا را شکر . تو که نیستی ببینی من چقدر به زحمت می افتم . دست تنها توی این سرما، باید کهنه بشویم . به کارِ خانه برسم . بچه را تر و خشک کنم . همه کارهای خانه ریخته روی سر من . از خستگی از حال میروم .خندید و گفت: اولاً هوا دارد رو به گرمی میرود . دوماً همین طور الکی بهشت را به شما مادران نمیدهند . باید زحمت بکشید .گفتم: من نمیدانم . باید کاری بکنی . خیلی زود است، من دوباره بچه دار شوم .گفت: از این حرفها نزن. خدا را خوش نمی آید . خدیجه خواهر یا برادر میخواهد . دیر یا زود باید یک بچه دیگر می آوردی . امسال نشد، سال دیگر . این طوری که بهتر است . با هم بزرگ میشوند .یک جوری حرف میزد که آدم آرام میشد . کمی تعریف کرد، از کارش گفت، سربه سر خدیجه گذاشت . بعد هم آن قدر برای بچه دوم شادی کرد که پاک یادم رفت چند دقیقه پیش ناراحت بودم .صمد باز پیش ما نبود . تنها دل خوشی ام این بود که از همدان تا قایش نزدیک تر از همدان تا تهران است . روز به روز سنگین تر میشدم . خدیجه داشت یک ساله میشد . چهار دست و پا راه میرفت و هر چیزی را که میدید برمیداشت و به دهان میگذاشت . خیلی برایم سخت بود با آن حال و روز دنبالش بروم و مواظبش باشم . از طرفی، از وقتی به خانه خودمان آمده بودیم، از مادرم دور شده بودم . بهانه پدرم را میگرفتم . شانس آورده بودم خانه حوری، خواهرم، نزدیک بود . دو سه خانه بیشتر با ما فاصله نداشت . خیلی به من سر میزد . مخصوصاً اواخر حاملگی ام هر روز قبل از اینکه کارهای روزانه اش را شروع کند، اول می آمد سری به من میزد . حال و احوالی میپرسید . وقتی خیالش از طرف من آسوده میشد، میرفت سر کار و زندگی خودش . بعضی وقت ها هم خودم خدیجه را برمیداشتم میرفتم خانه حاج آقایم . سه چهار روزی میماندم . اما هر جا که بودم، پنج شنبه صبح برمیگشتم . دستی به سر و روی خانه میکشیدم . صمد عاشق آبگوشت بود .با اینکه هیچ کس شب آبگوشت نمیخورد، اما برای صمد آبگوشت بار میگذاشتم .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼 @fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾

