🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 5⃣4⃣👈 کتاب دختر…
انتشار: 2026/08/21 17:30 UTCدریافت: 2026/08/21 17:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 17:56 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 5⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .گاهی نیمه شب به خانه میرسید . با این حال در میزد . میگفتم: تو که کلید داری . چرا در میزنی؟!میگفت: این همه راه می آیم، تا تو در را به رویم باز کنی .میگفتم: حال و روزم را نمی بینی؟!آن وقت تازه یادش می افتاد پا به ماهم و باید بیشتر حواسش به من باشد، اما تا هفته دیگر دوباره همه چیز یادش میرفت . هفته های آخر بارداری ام بود . روزهای شنبه که میخواست برود، می پرسید: قدم جان! خبری نیست؟!میگفتم: فعلاً نه .خیالش راحت میشد . میرفت تا هفته بعد .اما آن هفته، جمعه عصر، لباس پوشید و آماده رفتن شد . بهمن ماه بود و برف سنگینی باریده بود . گفت: شنبه صبح زود میخواهیم برویم مأموریت . بهتر است طوری بروم که جا نمانم . میترسم امشب دوباره برف ببارد و جاده ها بسته شود .موقع رفتن پرسید: قدم جان! خبری نیست؟!کمی کمرم درد میکرد و تیر میکشید . با خودم فکر کردم شاید یک درد جزئی باشد .به حساب خودم دو هفته دیگر وقت زایمانم بود . گفتم: نه . برو به سلامت . حالا زود است .اما صبح که برای نماز بیدار شدم، دیدم بدجوری کمرم درد میکند . کمی بعد حالم بدتر شد . به روی خودم نیاوردم . مشغول انجام دادن کارهای روزانه ام شدم؛ اما خوب که نشدم هیچ، دردم بیشتر شد . خدیجه هنوز خواب بود . با همان درد و توی همان برف و سرما رفتم سراغ خواهرم . از سرما میلرزیدم . حوری یکی از بچه هایش را فرستاد دنبال قابله و آن یکی را فرستاد دنبال زن برادرم، خدیجه . بعد زیر بغلم را گرفت و با هم برگشتیم خانه خودمان . آن سال از بس هوا سرد بود، کرسی گذاشته بودیم . حوری مرا خواباند زیر کرسی و خودش مشغول آماده کردن تشت و آب گرم شد . دلم میخواست کسی صمد را خبر کند . به همین زودی دلم برایش تنگ شده بود . دوست داشتم در آن لحظات پیشم بود و به دادم میرسید . تا صدای در می آمد، میگفتم: حتماً صمد است . صمد آمده .درد به سراغم آمده بود . چقدر دلم میخواست صمد را صدا بزنم، اما خجالت میکشیدم . تا وقتی که بچه به دنیا آمد، یک لحظه قیافه صمد از جلوی چشم هایم محو نشد . صدای گریه بچه را که شنیدم، گریه ام گرفت . صمد! چی میشد کمی دیرتر میرفتی؟ چی میشد کنارم باشی؟!پنج شنبه بود و دل توی دلم نبود . طبق عادت همیشگی منتظرش بودم . عصر بود .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼 @fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾

