#شاهنامه_خوانی_به_نثر ✅ قسمت صدوبیست وششمدر صفحات پیشین از جشن و سرور و وصلت زال و رودابه خواندیم.ا…
انتشار: 2026/07/14 20:28 UTC
#شاهنامه_خوانی_به_نثر ✅ قسمت صدوبیست وششمدر صفحات پیشین از جشن و سرور و وصلت زال و رودابه خواندیم.اینک:به دنیا آمدن رستممدتی نگذشت که رودابه باردار شد. رخ بهارگونه اش پژمرد و از این بابتبسیار غمگین بود. از بس بارش سنگین بود، خون می گریست. شکمش بالا آمده، وزنش سنگین شده و صورت سرخش به زردی گراییده بود.سیندخت به او گفت: «ای جان مادر تو را چه شده که چنین زردگون شده ای؟ بدان که در پی این رنج سود زیادی برایت خواهد بود، پس دل خود را غمگین مکن.»رودابه گفت: «از این درد روز و شب فریاد می کنم و چنان بی خواب و پژمرده شده ام تو گویی در عین زنده بودن مرده ام. آری گمان می کنم روزگارم به سر آمده و من از این بار سنگین زنده نمی مانم. انگار در پوست من سنگ است و یا آهن در وجود دارم.» سیندخت از دیدن روی زرد رودابه بی آرام شده، سخت می گریست. روزها بدین منوال می گذشت تا زمان زاییدن رودابه فرارسید. وقتی موقع وضع حمل رودابه شد، روزی از هوش رفت و از بارگاه دستان خروش برآمد.سیندخت از آن آگاه شد و روی خود را خراشید و گیسوی خود را کند. خبر به زال رسید که سرو سهی او پژمرده شده است. زال با چشم گریان و جگر سوخته، خود را به بالین رودابه رساند. زال بر سر می کوفت و جامه بر تن می درید و مانند مستان بسیار غمگین بود. همۀ کنیزان شبستان از غم و زاری جامه بر تن می دریدند و موی از سر می کندند. به ناگاه زال در دل فکری کرد از این فکر قدری دردش التيام یافت. زال به یاد پر سیمرغ افتاد و مژده داد که چاره ی کار را یافته است. مجمری آورد و آتشی افروخت و پر سیمرغ را در آن افکند. اندکی که پر سوخت در همان لحظه تیره شد و آن مرغ فرمانروا مانند ابری که بارانش مرجان بود، پدیدار شد. سیمرغ نزد زال آمد و زال شروع به ستایشش کرد و سر به سجده خم کرد.✍ برگردان به نثر : سیدعلی شاهریبرای ارسال تبلیغ اتومات خود در این کانال و چندین کانال و گروه دیگر ربات @novinautobot استارت کنید☑️😱با ۲۰ هزار تومان اعتبار رایگان😍😍ارائه کلیه خدمات مجازی پیام رسانها👇👇@novinaddd_bot
