🌿🌿🌿✔️لطفا برای مطالعه این مطلب چند دقیقه وقت بگذارید .⭕️وقت برای خودتان ،⭕️وقت برای داشتن انگیزه ،⭕…
انتشار: 2026/07/02 03:58 UTC
🌿🌿🌿✔️لطفا برای مطالعه این مطلب چند دقیقه وقت بگذارید .⭕️وقت برای خودتان ،⭕️وقت برای داشتن انگیزه ،⭕️وقت برای بهتر بودن من ۶۸ سالهام و برای عروسی خواهرزادهام یک پیراهن بلند نقرهای پر از پولک خریدم. آستینهای بلندش با پولکهایی دوخته شده بود که زیر هر نوری میدرخشید.دخترم وقتی رسید خرید را روی میز دید، با نگرانی گفتمامان، هم برای این لباس زیادی هزینه کردی، هم دیگر سنت برای پوشیدن چنین لباسی گذشته است.همان شب، حرفهای یک غریبه اشکم را درآورد.این لباس را کاملاً اتفاقی پیدا کردم. بدون اینکه انتظار خاصی داشته باشم، آن را پوشیدم و جلوی آینه ایستادم. همان لحظه خشکم زد. نه به این خاطر که بینقص به نظر میرسیدم، بلکه چون بعد از مدتها دوباره خود واقعیام را دیدم.بدون اینکه زیاد فکر کنم، لباس را خریدم. تنها اشتباهم این بود که رسید خرید را روی میز جا گذاشتم.سه بار تصمیم گرفتم آن را پس بدهم. اما هر بار دوباره پوشیدمش، مدتها به تصویرم در آینه نگاه کردم و در نهایت فقط یک جمله در ذهنم آمدکه چه؟روز عروسی همان لباس را پوشیدم.مراسم فوقالعاده بود. چراغها میان شاخههای درختان میدرخشیدند، میزها با رومیزیهای سفید آراسته شده بودند و خواهرزادهام از خوشحالی میدرخشید.دو دختر جوان جلو آمدند و از لباس و ظاهرم تعریف کردند. همان لحظه حرف دخترم دوباره در ذهنم زنده شد.کمی بعد مردی به نام رودریگو به سمتم آمد. مردی آرام و متین که به نظر میرسید حدود هفتاد سال داشته باشد.با لبخندی مهربان گفتشما شیکپوشترین بانوی این جمع هستید. نه فقط به خاطر این لباس که خودش فوقالعاده است. بعضیها لباس میپوشند، اما بعضیها به لباس جان میدهند. شما از آن دسته آدمها هستید.چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه دادهمسرم سه سال پیش از دنیا رفت. او عاشق لباسهای پولکدوزی شده بود. همیشه میگفت زندگی آنقدر کوتاه است که نباید از درخشیدن ترسید. امشب شما مرا به یاد او انداختید.دیگر نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.او فقط لبخندی زد، آرام سرش را تکان داد و به میز خودش برگشت. دیگر هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد، چون همان چند جمله کافی بود.در راه بازگشت به خانه، مدام به دخترم فکر میکردم.میدانستم از روی عشق آن حرفها را زده بود. دلش میخواست مرا از قضاوت دیگران حفظ کند، از قضاوتی که در واقع هرگز اتفاق نیفتاد.گاهی مادرها و دخترها درست زمانی که میخواهند از هم مراقبت کنند، ناخواسته دل هم را میشکنند.اما بیشتر از هر چیز، به همسر رودریگو فکر میکردم.زنی که حقیقت ساده اما عمیقی را خوب فهمیده بود.زندگی آنقدر کوتاه است که نباید از درخشیدن دست کشید.این لباس قرار نیست تا سالها در کمد بماند و منتظر یک مناسبت خاص دیگر شود.از این به بعد، خودم برای پوشیدنش بهانه میسازم.تا به حال کسی به شما گفته که برای انجام کاری، برای پوشیدن لباسی، برای دنبال کردن رؤیایی یا حتی برای شاد بودن، زیادی پیر شدهاید یا زیادی هر چیز دیگری؟؟زندگی آنقدر کوتاه است که نباید از درخشیدن ترسید.#معجزه_فکر_مثبت @fekrmosb