«کفشهای گِلی»🥾👡در یکی از شهرهای کوچک، معلمی سادهدل در دبستانی قدیمی درس میداد. روزی یکی از شاگرد…
انتشار: 2026/08/03 06:18 UTCدریافت: 2026/08/04 18:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 18:07 UTC
«کفشهای گِلی»🥾👡در یکی از شهرهای کوچک، معلمی سادهدل در دبستانی قدیمی درس میداد. روزی یکی از شاگردانش، پسربچهای لاغر و خجالتی، با کفشهای پاره و گِلی وارد کلاس شد. 👟بچهها خندیدند، اما معلم سکوت کرد و با لبخند گفت:«امروز همهمون یاد میگیریم معنیِ تمیزی فقط در ظاهر نیست.»👞بعد از کلاس، معلم یواشکی از دربان پرسید:«این پسر کجا زندگی میکنه؟»و فهمید خانهشان در حاشیه شهر است؛ جایی که حتی برق و آب درست حسابی نداشت.🥾شب، معلم به مغازه کفشفروشی رفت و یک جفت کفش نو خرید. فردا صبح، پیش از آمدن بچهها، کفش را روی نیمکت همان شاگرد گذاشت و یادداشتی کوچک کنارش گذاشت:«برای کسی که هر روز با پای گِلی هم، دنبال آفتاب میدود.»👞آن روز، وقتی پسرک کفشها را دید، هیچکس لبخندش را فراموش نکرد. از آن روز به بعد، درسش بهتر شد، حرف میزد، میخندید…سالها گذشت.🥾روزی معلمِ پیر در بیمارستان بستری شد. پزشکی جوان وارد اتاقش شد، با لبخند گفت:«شما منو نمیشناسید، اما من همون پسربچهام… اون روز شما فقط برام کفش نخریدین؛ بهم یاد دادین آدم حتی وقتی فقیره، میتونه تمیز، محترم و باارزش باشه.»👑اشک از چشمان معلم سرازیر شد و گفت:«و تو امروز به من یاد دادی که هیچ مهربونیای، حتی کوچکترینش، در جهان گم نمیشه.#معجزه_فکر_مثبت @fekrmosb

