داستان پادشاهی لهراسپ، بخش دوازدهم👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "یکی مایه ور بود بوراب نامپسندیده آه…
انتشار: 2026/08/07 16:40 UTCدریافت: 2026/08/10 17:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 17:41 UTC
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش دوازدهم👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "یکی مایه ور بود بوراب نامپسندیده آهنگری شادکام،وُرا یار و شاگرد بُد سی و پنجز پُتک و از آهن رَسیده به رنجبه دکانش بنشست گُشتاسپ دیرشد آن پیشهکار از نشستنش سیربدو گفت آهنگر: ای نیک خویچه داری به بازارِ ما آرزوی۲۰۰ بدو گفت گُشتاسپ ک"ای نیک بختنپیچم سر از پتک و از کارِ سخت!مرا گر بداری تو، یاری کنمبرین پتک و سندان سُواری کنم!"چو بشنید بوراب ازو داستانبه یاریِ او گشت همداستانگِرانمایه گویی بدآتَش بتافتچو شد تافته، سوی سِندان شتافتبه گُشتاسپ دادند پتکی گِرانبر او انجمن گشته آهنگران۲۰۵ بزد پُتک و بشکست سِندان و گویازو گشت بازار پُر گفتوگویبترسید بوراب و گفت: "ای جُوانبه زخمِ تو سِندان ندارد تُواننه پتک و نه آتش،نه آهن، نه دَم!:چو بشنید گُشتاسپ، زان شد دژم،بینداخت پُتک و بشد گُرسَنهنه رویِ خورش بُد، نه جایِ بنهنماند به کس روزِ سختی، نه رنجنه آسانی و شادمانی، نه گنج!۲۱۰ بد و نیک بر ما همی بگذردنباشد دُژم هرکه دارد خرد