۱📍روایت: عنوان جلسه را چه بگذاریم؟✍️ #مصطفی_سلیمانی آن آدم، من نبودم. آن روانشناسی که سالهای اول…
انتشار: 2026/06/20 19:47 UTC
۱📍روایت: عنوان جلسه را چه بگذاریم؟✍️ #مصطفی_سلیمانی آن آدم، من نبودم. آن روانشناسی که سالهای اول با خودش قرار گذاشته بود هیچوقت در اتاق درمان گریه نکند، من نبودم. تا امروز، در اناق درمان، پنج بار بغضم از من جلو زده است. پنج بار خواستهام صورتم را برگردانم، چیزی روی کاغذ بنویسم یا جرعهای آب بخورم تا اشکهایم برگردند سر جایشان. چهار بار موفق شدم. بار پنجم، نه.بار پنجم، مردی با کتوشلوار کاربنی و کراوات سرمهای روبهرویم نشسته بود. مردی بلندقد و چهارشانه، با دستهایی درشت و صورتی که آدم را یاد مدیرهای قدیمی کارخانهها میانداخت. از آن آدمهایی که خیال میکنی دنیا اگر هم از جا کنده شود، اینها همچنان صاف میایستند و اجازه نمیدهند کسی ترس را در صورتشان ببیند.من پشت میزم نشسته بودم و فرم اولیه را پر میکردم. اسم، سن، وضعیت تأهل، شغل. معاون یک شرکت خصوصی بود. آرام حرف میزد و من مینوشتم. از همان آدمهای مرتب و حسابوکتابی. وقتی به آخر فرم رسیدم، طبق عادت همیشگی پرسیدم: «عنوان جلسه را چه بگذاریم؟»هنوز جملهام تمام نشده بود که صورتش در هم رفت. شانههای پهنش شروع کرد به لرزیدن. سرش را پایین انداخت و زد زیر گریه. نه از آن گریههایی که آدم با سرفه و لبخند جمعش میکند. هقهق میکرد و کراواتش روی پیراهن سفیدش کج شده بود.چند ثانیه طول کشید تا بتواند حرف بزند. گفت: «من با پسرم اومدم.»تعجب کردم. گفتم: «خب چرا نیاوردیش داخل؟»دستمالی از روی میز عسلی بردشت. اشکهایش را پاک کرد و گفت: «الان نمیتونم.» بعد شروع کرد.از روزی گفت که از صبحش بوی دردسر میآمد. در شرکت، تعدیل نیرو داشتند. با یکی از همکارهایش درگیر شده بود. دلش نمیخواست چند نفر بیکار شوند و از آن طرف، پیامکها و تلفنهای پشت سر هم همسرش امانش را بریده بود. رضا شلوغ کرده بود. رضا اذیت کرده بود. رضا باز دردسر درست کرده بود. رضا خواهرش را اذیت کرده بود.گفت وقتی رسیدم خانه، دیگر آدم نبودم. یک مشت خستگی و عصبانیت بودم که پیراهن پوشیده بود.رضا تا مرا دید، پرید بغلم. گفتم بس کن. گوش نکرد. باز خودش را مثل کوآلا به من چسباند. من هم...اینجای حرفش را با دستهایش تعریف کرد. با همان دستهای بزرگ.چند لحظه زل زد به من و چشم از چشمم برنداشت. سیب گلویش بالا و پایین شد و گفت: «فقط یه ضربه بود، دکتر.»بعد سرش را پایین انداخت و ادامه داد: «سرش خورد به دستگیرهی در.»سکوت کرد. انگار جمله آخر را باید از ته چاه بیرون میکشید.«چشمش از بین رفت.»من مانده بودم و خودکاری که میان انگشتانم خشک شده بود. در دانشگاه لعنتی، کسی چیزی درباره آن چند ثانیه به ما یاد نداده بود. هیچ استادی نگفته بود اگر یک پدر، خودش را از همه آدمهای دنیا بیشتر مجازات کرده باشد، چه باید گفت. اگر کسی سالها هر روز خودش را محاکمه کرده باشد، دیگر از کدام عدالت حرف میشود زد؟چند دقیقه بعد، در باز شد و رضا وارد اتاق شد.لاغر بود و آرام. سلام کرد و نشست. صدایش، صدای یک پسر سیزدهساله بود. نه اخمی در صورتش بود، نه خشمی در نگاهش. همان لحظه چشم مصنوعیاش را دیدم. پلکش مثل پلک دیگرش نبود. کمی دیرتر بسته میشد، کمی دیرتر باز میشد.رضا حرف میزد و من به چشم سالمش نگاه میکردم. عجیب بود. در آن یک چشم، چیزی از شکایت نمیدیدم. از آن جنس شکایتهایی که آدم انتظار دارد. بیشتر شبیه خستگی بود. خستگی آدمی که خیلی زودتر از سنش بزرگ شده است.ادامه دارد...

