۲سعی کردم حواسم را جمع کنم. سعی کردم به دفترم نگاه کنم و چیزی بنویسم. به خودم گفتم مصطفی، الان نه.…
انتشار: 2026/06/20 19:47 UTC
۲سعی کردم حواسم را جمع کنم. سعی کردم به دفترم نگاه کنم و چیزی بنویسم. به خودم گفتم مصطفی، الان نه. بگذار جلسه تمام شود. بگذار بروند. بعد هرقدر خواستی، به سقف زل بزن و گریه کن.اما بغض، اهل قرار و مدار نیست.سرم را پایین انداختم. وانمود کردم دارم چیزی مینویسم، اما اشکهایم خودشان را لو دادند. هم پدر دید. هم پسر.و عجیب این بود که هیچکدام دستپاچه نشدند. انگار هر سه نفرمان خستهتر از آن بودیم که بخواهیم نقش بازی کنیم.آن روز، تصور میکردم کار غیرحرفهایای انجام دادهام. فکر میکردم روانشناس باید محکمتر از این حرفها باشد. باید فاصلهاش را حفظ کند. باید احساساتش را تا بیرون اتاق درمان نگه دارد.اما آن پدر و پسر، یک سال مهمان اتاق درمانم بودند و در تمام آن ماهها، من بیشتر از آنکه چیزی یاد بدهم، یاد گرفتم.یاد گرفتم آدمها را نمیشود با بدترین لحظه زندگیشان تعریف کرد.یاد گرفتم بعضی پشیمانیها، حکم حبس ابد دارند.یاد گرفتم عشق، همیشه تمیز و مرتب نیست. گاهی زخمی است، گاهی اشتباه میکند، گاهی دیر میفهمد، اما باز هم خودش را به آب و آتش میزند تا چیزی را که شکسته، هرچند ناقص، دوباره سر پا کند.و بیش از همه، یاد گرفتم آدمها از آن چیزی که در پروندههایشان نوشته میشود، بزرگترند.هنوز هم که هنوز است، بعد از سالها وقتی پشت میزم مینشینم و فرم اولیه را پر میکنم، به سؤال آخر که میرسم، چندثانیه مکث میکنم. خودکار را روی کاغذ نگه میدارم و به آدم روبهرو نگاه میکنم. بعضی سؤالها، بوی خاطره میدهند.بعد آرام میپرسم:«عنوان جلسه را چه بگذاریم؟»و هر بار که این جمله از دهانم بیرون میآید، یادم میافتد آن آدمی که خیال میکرد میشود همهچیز را پشت یک دفتر یادداشت و چند واژه تخصصی پنهان کرد، سالها پیش جا مانده است.آن آدم، من نبودم.▪️نکته:«نامها و جزئیات برای حفظ محرمانگی تغییر داده شدهاند، اما روایت بر اساس تجربهی واقعی نوشته شده است.»پایان.#چالش۸🆔 @anjoman_mooozh

