
شعر امروز تاجیکستان «ابرهای آبی»📚 «یک بغل غزل»📚 «آیین آینه»📚 «نوحهٔ دارکوب»📚«دریا، غروب، نم نم باران»📚 «زخمهای شکفته» 📚 «فیلِ سیاه»📚جهت ارتباط با مدیر:@firdavsazam
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 2 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/27 تا 2026/07/30
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
دلم گرفته، ولی هیچ کَس نمیداند،که آید این دلِ غمبار را بخنداندبه کوچه میروم، اما تمامِ مردم رانگاهِ غمزدهام دور میگریزاندفروشِ قصه ی لبخند این طرف بالاسترمانِ غربتِ من را کَسی نمیخواندبغل گرفته خودمرا و خانه میآیمبه خانهای که همیشه مرا بترساند...اتاقِ خلوتم اندازه ی دلم تنگ استبه یک قفس، نه، به یک گورخانه میماند!به سمتِ آینه ی لبپَریده میآیمکه شاید آینه من را به خود نمایاند!ولی در آینه تصویرِ خود نمیبینمکه از من، آینه هم روی خود بگرداند!اتاق، آینه، شب، بغض، ناگهان فریاد...دلم گرفته، ولی هیچ کَس نمیداند.🖌#فردوس_اعظمشعر امروز تاجیکستان «ابرهای آبی»📚 «یک بغل غزل»📚 «آیین آینه»📚 «نوحهٔ دارکوب»📚«دریا، غروب، نم نم باران»📚 «زخمهای شکفته» 📚 «فیلِ سیاه»📚#شعر_امروز_تاجیکستانhttps://t.me/firdavsiazam#عضو_افتخاری👇@Iranihauk_new👆🌹🙏🌹👆#انجمن_ادبی_ایران_لندن
راسکُلنیکُفشب؛ لختهخون. اتاق؛ تهی. حال؛ اضطراب!خون میمَکَد ز جمجمهام کِرمِ تختخواب!دور از دیار و یارم و دور از تبارِ خویشروحم در این غریبکده میکَشد عذابدوری «جنایت» است در این دادگاهِ کورکوبیده بر سَرَم، چکُشِ رنجِ بیحساب!در ذهنِ من «تبر» به سرِ شهر میخوردراسکولنیکف شدم، پسِ این خنده و نقاب!غربت، سگیست هار که در کوچههای شبدندان زَند به حنجرهام جای هر جواب!در آینه، نگاهِ پریشان دیگریست«همزادِ» خستهام شده زندانیِ حباب...او از درون به زخمِ من انگشت میزندمن میجَهم ز جمجمه در اوجِ التهاب!این دیگری که در سرِ من زوزه میکشدخنجر کشیده بر رگِ بیدارِ چشمِ خواب!چون مردِ «زیرخانه»ام و مثلِ جانورچنگال میکَشم به تنِ لُختِ آفتاب!دلواپسِ خجندم و «میخندم» از درونبا خاطرات آن همه «شبهای...» ماهتابدر کافههای یخزدهی قارهای غریبمَردی اگر، بیا و یکی همنَفَس بیاب!«میشکینِ ابله»ام که پی عشوهی بهارعمرم گذشت و رفت در این گوشهی سراب سلولِ سردِ «خانهی امواتِ» روزگاربُردهست امید، عشق، صفا، شور آن شبابساعت چو مارِ زنگیِ پیچیده دَورِ دستنیشش خَلیده در رگِ دَم، تند و با شتاب!شلاق میزنند به روحِ شکستهاماین کوچههای مهزده، هر لحظه؛ بیحساب تبعیدیانِ لِهشده در مرزهای لُختماییم؛ برگهای رها روی فاضلاب!این شعر نیست، غدهی چرکینِ غربت استتَرکیده رویِ کاغذ و پاشیده بر کتاب!ای عنکبوتِ معتکفِ کنجِ انزوادر تارهای حنجرهات تا ابد بخواب!فردوس اعظم@firdavsiazam