راسکُلنیکُفشب؛ لختهخون. اتاق؛ تهی. حال؛ اضطراب!خون میمَکَد ز جمجمهام کِرمِ تختخواب!دور از دیار…
انتشار: 2026/07/22 16:36 UTCدریافت: 2026/08/15 01:19 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:19 UTC
راسکُلنیکُفشب؛ لختهخون. اتاق؛ تهی. حال؛ اضطراب!خون میمَکَد ز جمجمهام کِرمِ تختخواب!دور از دیار و یارم و دور از تبارِ خویشروحم در این غریبکده میکَشد عذابدوری «جنایت» است در این دادگاهِ کورکوبیده بر سَرَم، چکُشِ رنجِ بیحساب!در ذهنِ من «تبر» به سرِ شهر میخوردراسکولنیکف شدم، پسِ این خنده و نقاب!غربت، سگیست هار که در کوچههای شبدندان زَند به حنجرهام جای هر جواب!در آینه، نگاهِ پریشان دیگریست«همزادِ» خستهام شده زندانیِ حباب...او از درون به زخمِ من انگشت میزندمن میجَهم ز جمجمه در اوجِ التهاب!این دیگری که در سرِ من زوزه میکشدخنجر کشیده بر رگِ بیدارِ چشمِ خواب!چون مردِ «زیرخانه»ام و مثلِ جانورچنگال میکَشم به تنِ لُختِ آفتاب!دلواپسِ خجندم و «میخندم» از درونبا خاطرات آن همه «شبهای...» ماهتابدر کافههای یخزدهی قارهای غریبمَردی اگر، بیا و یکی همنَفَس بیاب!«میشکینِ ابله»ام که پی عشوهی بهارعمرم گذشت و رفت در این گوشهی سراب سلولِ سردِ «خانهی امواتِ» روزگاربُردهست امید، عشق، صفا، شور آن شبابساعت چو مارِ زنگیِ پیچیده دَورِ دستنیشش خَلیده در رگِ دَم، تند و با شتاب!شلاق میزنند به روحِ شکستهاماین کوچههای مهزده، هر لحظه؛ بیحساب تبعیدیانِ لِهشده در مرزهای لُختماییم؛ برگهای رها روی فاضلاب!این شعر نیست، غدهی چرکینِ غربت استتَرکیده رویِ کاغذ و پاشیده بر کتاب!ای عنکبوتِ معتکفِ کنجِ انزوادر تارهای حنجرهات تا ابد بخواب!فردوس اعظم@firdavsiazam