عنایات کریمانه امام رضا (ع) سال 1364 من و برادرم یوسف هر دو به اتفاق خانواده ، به همراه برادر بزرگ…
انتشار: 2026/08/13 01:30 UTCدریافت: 2026/08/13 15:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 15:45 UTC
عنایات کریمانه امام رضا (ع) سال 1364 من و برادرم یوسف هر دو به اتفاق خانواده ، به همراه برادر بزرگترم ، رمضانعلی ، عازم زیارت امام رضا (ع) شدیم . یک روز عصر بعد از زیارتهای مکرر در حرم امام رضا (ع) ، قصد داشتیم دستهجمعی در صحن عتیق کنار سقاخانه اسماعیل طلایی بنشینیم . آن روز خیلی شلوغ بود . بهسختی در مقابل حرم آقا علی بن موسی الرضا (ع) جایی را برای نشستن پیدا کردیم . روبهروی ما گنبد طلا و سمت چپ ما هم نقارهخانه قرار داشت . همین طور که سرگرم چای خوردن بودیم، کبوتری از بالای بام نقارهخانه به پرواز درآمد که نظرم را به خود جلب کرد . در همان موقع با صدای بلند گفتم : این کبوتر را میبینید که بالای سرمان میچرخد؟ همه گفتند : بله . گفتم : این کبوتر از طرف آقا امام رضا (ع) پیامی برای من دارد و تا چند لحظه دیگر روی شانه راستم مینشیند . همه اطرافیان با حیرت و تعجب به بالا نگاه میکردند تا ببینند این گفته حقیقت دارد یا نه ! کبوتر بعد از آنکه چند دور بالای صحن امام زد ، آرامآرام پایین آمد و از میان انبوه جمعیت روی شانه راست من نشست . همه خانواده و همراهان و اطرافیانم با تعجب مینگریستند و من کبوتر را گرفته و روی کف دستم گذاشتم . بعد از نوازش ، به او گفتم : تو پیکی از طرف آقا هستی . سلام مرا به آقا برسان . آنگاه روی سرش دست کشیدم و بعد دستم را به سمت بالا بردم تا پرواز کند . کبوتر سرش را به طرفم گرداند ، نگاهی به من کرد و به سوی نقارهخانه پرواز نمود . همین طور که به آن کبوتر نگاه میکردیم ، روی بام نقارهخانه نشست و بعد از یکی دو دقیقه ، از آنجا به سمت گنبد طلا پرواز کرد و از دیدمان پنهان شد . چهار روز قبل از بازگشتمان به تهران ، از انگشترفروشی کنار خیابان ، یک انگشتر عقیق زرد خریدم و به دستم کردم . طبق معمول هر روز ، سحرگاه به حرم مشرف میشدم . یک روز بعد از نماز صبح موقع خارج شدن از حرم ، ناخودآگاه چشمم به انگشتر افتاد که دیدم روی آن آیه بسیار مهمی از قرآن با آب طلا نوشته شده بود و حتی بعد از چند مرتبه حمام رفتن و نیز شستوشوی دست و صورت با آب و صابون ، نوشتههای آن پررنگتر و شفافتر شد . با گذشت چهار روز آخر ، در مسیر برگشت با اتوبوس به سمت تهران ، رمضانعلی برادر بزرگم چشمش به انگشتر و نوشتههای روی آن افتاد و پرسید : انگشتر دیگری خریدی ؟ گفتم : نه ، این همان است . با تعجب گفت : پس چرا آیات قرآن روی آن نوشته شده ! وقتی ماجرا را تعریف کردم ، توجهاش به انگشتر جلب شد و اصرار داشت آن را با قیمت بالاتری از من بخرد ؛ ولی من نپذیرفتم . در حال گفتوگو بودم که یکمرتبه چشمم به انگشتر افتاد ؛ قلبم میخواست از حرکت بایستد ؛ چرا که انگشتر به صورت اولش ، بدون نوشته درآمده بود . به همین دلیل ، برادرم از خریدن انگشتر منصرف شد . من هم متوجه شدم که نباید رمز و راز این موضوع را برای کسی بازگو میکردم .شگفتیهای مهتاب t.me/foroughemahtab



