چون شکم، خود را به حضرت درسپردگُربه آمد، پوستِ آن دُنبه ببُرد📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۸)از پ…
انتشار: 2026/08/20 09:34 UTCدریافت: 2026/08/21 09:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 09:35 UTC
چون شکم، خود را به حضرت درسپردگُربه آمد، پوستِ آن دُنبه ببُرد📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۸)از پسِ گربه دویدند، او گریختکودک از ترسِ عِتابش رنگ ریخت📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۹)عِتاب: بازخواست و سرزنش➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖آمد اندر انجمن آن طفلِ خُرْدآبرویِ مرد لافی را ببُرد📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۰)عِتاب یعنی بازخواست، تندی و سرزنش. خب شکم، میگوید وقتی خودش را به بارگاهِ خداوند سپرد، یعنی شروع کرد به دعا کردن با صداقت، حالا شکم شما نماد همین روح شما است، همین اصل شما است. اگر از دست منذهنی خسته شدید، میتوانید با صداقت و با کمال نیازمندی فضا را باز کنید. «چون شکم، خود را به حضرت درسپرد»، درسپرد یعنی فضا را باز کرد، خودش را در اختیار فضای گشودهشده گذاشت. «گُربه آمد، پوستِ آن دُنبه ببُرد»، گربه معمولاً نماد مرگ است، یعنی منذهنی شروع کرد به مردن. گربه آمد، مرگ آمد، پوست آن دُنبه را برداشت بُرد.در این داستان گربه آمد، یکدفعه پوست دُنبه را برداشت و رفت. «از پسِ گربه دویدند، او گریخت»، هرچه اهل خانواده، زن و بچه دویدند که الآن آقا میآید دعوا میکند میگوید پوست را چرا دادید گربه. و بنابراین کودکش از ترس تندی پدرش فرار کرد. کجا؟ رفت پیش پدرش که در انجمن بود، پیش مردم بود و بزرگان نشسته بود، ثروتمندان.آمد اندر انجمن آن طفلِ خُرْدآبرویِ مرد لافی را ببُرد📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۰)چهجوری بُرد آبرویش را؟گفت: آن دُنبه که هر صبحی بِدآنچرب میکردی لبان و سِبْلَتان📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۱)گربه آمد، ناگهانش در رُبودبس دویدیم و نکرد آن جهد سود📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۲)خنده آمد حاضران را از شِگِفترحمهاشان باز جُنبیدن گرفت📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۳)کودک آمد در پیش همین ثروتمندان که این شخصِ لافی نشسته بود، گفت که آن دُنبه را، آن پوست دُنبه را که هر صبحی بهوسیلهٔ آن لبان و سبیلتان را چرب میکردید، گربه بُرد. یکدفعه آمد قاپید و رفت، خیلی دنبالش دویدیم ولی جهد ما سود نکرد، رفت. حاضران که نشسته بودند، خندهشان گرفت از تعجب که یک نفر شکمش گرسنه است ولی اینقدر علاقهمند به مطرح شدن و پُز دادن است. «رحمهاشان باز جُنبیدن گرفت»، رحمشان شروع کرد به جنبیدن، یعنی میل کردند که به او کمک کنند.دعوتش کردند و، سیرش داشتندتُخمِ رحمت در زمینش کاشتند📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۴)او چو ذوقِ راستی دید از کِرامبی تکبّر راستی را شد غُلام📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۵)بنابراین این مرد گرسنه را دعوت کردند و برایش غذا خریدند و در زمین او تخمِ رحمت را کاشتند. پس اگر ما هم واقعاً اقرار کنیم که زندگیمان خوب نیست، روابطمان خوب نیست، بدنمان درست کار نمیکند، شبها خوابمان نمیبَرد، نمیدانم گرفتاری داریم، ادعا نداشته باشیم، ممکن است یک عدهای به ما کمک کنند، مولانا به ما کمک کند. همین صدق و نیازمندی و حضور و فضاگشایی به ما کمک میکند. وقتی میگوید او ذوقِ، مزهٔ راستی را چشید، دید که اگر راست باشد، مردم کمک میکنند، خداوند هم کمک میکند، دیگر تکبر را انداخت دور، بعد از این راستی را غلام شد.خب این قصه باید به ما این هم یاد داده باشد که حالا که این شخص اینقدر علاقه داشت به پُز دادن و مطرح شدن، و دید که راستی چقدر به نفعش تمام شد، بعد از آن راست شد، ما هم بعد از این راستین باشیم. پنهان نکنیم، دردهایمان را پنهان نکنیم و ادعا بکنیم که هیچچیزمان نیست. درست است؟اما اجازه بدهید بقیهٔ شغال را هم بخوانیم که یادتان است، هنوز داستان شغال تمام نشده. یک ملامتگری آمد به شغال گفت که راست میگویی واقعاً تو از خوشدلان شدی یا ما را داری فریب میدهی؟🔟6️⃣2️⃣ ۵۰ 🔟6️⃣2️⃣