نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار میگردمبهار فرصت رنگم به گرد یار میگردمقضا چون مردمک جمعیت حالم نمیخواهدتحیر مرکزی دارم که با پرگار میگردمحیا کو تا زند آبی غبار هرزه تازم راکه من گرد هوس میگردم و بسیار میگردمبه عجز خامه میفرسایدم مشق سیهکاریکه درهر لغزش پا اندکی هموار میگردمنی بی برگ من هنگامهٔ چندین نوا داردز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردمز اشک افشانی شمعم وفا بر خویش میلرزدکه میداند ز شغل سبحه بیزنار میگردمتعلق از غبار جسم بیرونم نمیخواهدبه رنگ سایه آخر محو این دیوار میگردمتو حرفی نذر لب کن تا دلی خالیکنم من همکه بر خود همچو کوه از بیصدایی بار میگردمهوس صبری ندارد ورنه از سیر گل و گلشنکشم گر پا به دامن یک گل بیخار میگردمنفس را از طواف دل چه مقدار است برگشتناگر برگردم از کویت همین مقدار میگردمزخواب ناز هستی غافلم لیک اینقدر دانمکه هر کس میبرد نام تو من بیدار میگردمکجا دیدم ندانم آن کف پای حنایی راکه من عمریست گرد عالم بیکار میگردمگر از صهبا نیاید چارهٔ مخموریام #بیدلقدح از خویش خالی میکنم سرشار میگردم🆔 @ghazalvare