پوران خانم قسمت ۱۰در زندگی روزهایی هستند که همه چیز قشنگ است، صبح از خواب بیدار می شوی و با خودت م…
انتشار: 2026/06/30 08:35 UTCدریافت: 2026/08/15 00:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:28 UTC
پوران خانم قسمت ۱۰در زندگی روزهایی هستند که همه چیز قشنگ است، صبح از خواب بیدار می شوی و با خودت میگویی «زندگی چقدر زیباست». آسمان آبی تر از همیشه است، نفس آرام و بی دغدغه می آید و میرود و زحمت دم و بازدم حس نمیشود. روزهایی هم هستند که همان دم و بازدم به اندازه یک کار مشقت بار در معدن زغال، سنگین هستند. آبی آسمان بی معنی است و با خودت میگویی«گلها هنوز زنده هستند». من و پوران از سه ماه پیش برای دیدارمان در ایتالیا برنامه ریزی کرده بودیم و ناگهان اتفاقات یکی پس از دیگری از راه رسیدند و آنقدر این جسم مرا فشار دادند که تنها دو راه پیش رو داشتم: یا در سیاه چال عزای خود می ماندم یا تصمیم میگرفتم که از آن یک بار برای همیشه بیرون بیایم و به زندگی سلامی دوباره بکنم. رسیدن پوران به ایتالیا آن طناب نجات من از سیاهچال عزا بود. عزای مادری از دست رفته و داغ خواهری که به تازه گی اطلسی های بنفش بود. پوران تنها با حضور صمیمانه اش زخمهای تن خسته ام را ترمیم کرد. ادامه داردمریم ۳۰-جون- ۲۰۲۶
