پوران خانم قسمت ۱۱از سه ماه پیش، آرامآرام خودم را برای آمدن پوران آماده کردم.اول، اتاق خواب را رنگ…
انتشار: 2026/07/04 08:15 UTCدریافت: 2026/08/15 00:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:28 UTC
پوران خانم قسمت ۱۱از سه ماه پیش، آرامآرام خودم را برای آمدن پوران آماده کردم.اول، اتاق خواب را رنگ کردم. بعد با خودم گفتم نه… این کافی نیست. قاسم را هم با خودم همراه کردم و دست به کار شدیم؛ تمام خانه رنگ تازه گرفت. اما باز هم دلم راضی نمیشد.نوبت به مبلمان رسید. یکییکی عوضشان کردم. ملحفههای نو خریدیم، بالشهای تازه، روتختیهای نو… حتی بالکن هم از نگاه من جا ماندنی نبود؛ آن هم باید رنگ زندگی به خودش میگرفت.آنقدر شوق آمدن پوران در من موج میزد که کمکم به قاسم هم سرایت کرده بود. انگار هر دو منتظر آمدن عزیزی بودیم که قرار بود با خودش گرمای سالها محبت را به خانه بیاورد.بلیتهای هواپیما برای ونیز، بلیت قطارهای فلورانس و رم، رزرو هتلها… همهچیز آماده بود. فقط کافی بود پوران برسد تا شاید بتوانم گوشهای از مهر بیدریغش را جبران کنم. دلم میخواست هر کاری که او برای من کرده بود، چند برابرش را برایش انجام دهم.ده روز بیشتر تا رسیدنش نمانده بود. خانه دیگر آماده بود. فقط باید آینهی دستشویی را که دور انداخته بودم، جایگزین میکردم. ماشین را هم شسته بودم. حتی «فروست»، سگ رادین، حمام کرده بود و بوی شامپوی خوشبو میداد. همهچیز دقیق و منظم، مثل ساعت سوئیسی، سر جای خودش بود…تا اینکه پنجشنبهشب، یازدهم ژوئن، خبر رسید حال سوسن خوب نیست. باورم نمیشد اوضاع تا این اندازه وخیم باشد. به پسرهایش زنگ زدم و گفتم آخر هفته خودم را میرسانم. نیما فقط یک جمله گفت؛ هنوز صدایش در گوشم مانده است:«خاله… اگه میخوای ببینیش، امشب بیا. فردا دیر میشه.»باز هم دلم نمیخواست باور کنم. اما سراسیمه اولین بلیت هواپیما به آمستردام را با قیمت نجومی خریدم و همان شب راهی شدم.خواهر عزیزم در بستر مرگ بود. من، پویا و نیما، دو روز تمام، ذرهذره آب شدنش را تماشا کردیم. یک بار که چشمهایش را باز کرد و به هوش آمد، لباسش را عوض کردم. با دستمال مرطوب، صورت و بدنش را آرام تمیز کردم. نگاهی به من انداخت؛ نگاهی خسته، مظلوم و لبریز از قدردانی. آهسته گفت:«مرسی که اومدی…»مجید از بولونیا با ماشین راه افتاده بود و پریناز از آمریکا پرواز کرده بود. سوسن، درست یک دقیقه پیش از رسیدن مجید، برای همیشه چشمهایش را بست. پریناز فقط به مراسم خاکسپاری رسید.و من…یکشنبه، با تنی خسته، دلی آواره و روحی که میان اندوه، آرامش، دلتنگی و احساس گناه سرگردان بود، به خانه برگشتم. غمگین بودم؛ چون خواهرم را از دست داده بودم.آرام بودم؛ چون میدانستم دیگر درد نمیکشد. و از همین آرامش، احساس گناه میکردم. ادامه دارد…مریم رحیمی۴ جولای ۲۰۲۶@ghessesara
