«آدمها تصادفی وارد زندگی ما می شوند، اما نه اتفاقی ».من و پوران - Cisternino ۲۱ - جون- ۲۰۲۶
انتشار: 2026/07/05 19:59 UTCدریافت: 2026/08/15 00:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:28 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — قصه سرا
پوران خانمقسمت ۱۳هیچکس نمیتواند بگوید کسی را جای مادرش گذاشته و او را به همان اندازه دوست دارد؛ همانطور که هیچ فرزندی هم برای انسان قابل جایگزین نیست. اما آدم میتواند حس زیبای مادر بودن یا حس دلنشین فرزند بودن را به کسی دیگر هدیه بدهد.در این سفر، پوران برای من همان حسهای شیرین مادری را زنده میکرد؛ آن ملاحظهی بینظیرش نسبت به حال من، نگرانیاش برای وضعیتی که بعد از یک ماه تعطیلی کار و کاسبی ممکن بود داشته باشم و نگاههای سرشار از محبتش، همه و همه مرا به یاد مادر میانداخت.چند بار تکرار کرد که رفتن به ونیز و فلورانس هیچ اجباری ندارد و اگر بخواهم، میتوانیم همه برنامهها را کنسل کنیم.همیشه منفعل بودن، کنسل کردن و بیتفاوت از کنار مسائل گذشتن، آسانترین راهحل است. اما من زن مجادله با مشکلات هستم. بارها در طوفانهای زندگی، به تنهایی پارو زدهام و پیش رفتهام. حتی اگر انرژی لازم برای این سفرها را نداشتم، باز هم هر آنچه در چنته داشتم به کار گرفتم؛ چون میترسیدم پوران دیگر هرگز به ایتالیا نیاید یا فرصت آمدن پیدا نکند و من تا آخر عمر، پشیمان شوم. سهشنبه، ساعت پنج صبح، قاسم ما را به فرودگاه رساند و از آنجا به ونیز پرواز کردیم.پوران کشتیهای مسافربری ونیز را خیلی دوست داشت. چون این کشتیها همیشه پر از گردشگر بودند، اغلب صندلی خالی پیدا نمیشد. من هم مثل تهرانیهای قدیم که برای باز کردن راه میگفتند «نفتی نشین، نفتی نشین»، در میان جمعیت، «مامان، مامان» گویان برای پوران راه باز میکردم. بعد بهترین صندلی را پیدا میکردم و باز با همان «نفتی نشین» گفتن، بالاخره یکی را راضی میکردم جایش را به پوران بدهد تا راحت بنشیند و از منظرهی رؤیایی ونیز لذت ببرد. بعد هم هر دو از این شیطنتهای من ریزریز میخندیدیم.هوا خیلی گرم بود. رفتیم در یک کافهی خنک نشستیم و کافه گلاسه سفارش دادیم. مثل دو دختر خوب، آرام نشسته بودیم، گپ میزدیم و از کولر کافه حسابی سوءاستفاده میکردیم که چند پیرمرد بسیار شیکپوش وارد شدند و ایستاده کنار پیشخوان، قهوه سفارش دادند.موقع حساب کردن، یکی از آنها دستش را داخل جیبش کرد و همراه پول، یک عدد قرص از جیبش روی زمین افتاد. من خیلی آرام و کاملاً جدی گفتم:«ببخشید… ویاگراتون از جیبتون افتاد زمین.»یکدفعه تمام کافه از خنده منفجر شد. خود پیرمردها هم آنقدر از این شوخی نیمهسکسی ما ذوق کرده بودند که مدام میخواستند سر صحبت را باز نگه دارند و شوخی را ادامه بدهند.بعد از کافه، هر دو رفتیم زیر سایهی یکی از پلهای زیبای ونیز، کنار آب نشستیم و ساعتها دربارهی همهچیز حرف زدیم؛ از گذشته، از زندگی، از آدمها و از خاطرههایی که انگار فقط در سفر جرئت بیرون آمدن پیدا میکنند.ادامه دارد…۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
پوران خانمقسمت دوازدهمپوران خانم دست پر، دامن پر آمده بود. بعد از مامان او تنها کسی هست که به تک تک اعضای خانواده فکر کرده بود و برای هر کسی آنچیزی که دوست داشت را آورده بود. البته برای خودم استثنا قائل شده بود و نه یکی، نه دو تا، نه سه تا… خلاصه من را کلی شرمنده کرد. اکثر هدایای پوران هنوز روی کمد پاتختی اتاق خواب هستند.من با اشیا رابطه عجیبی دارم. نمیتوانم چیزهایی که برایم ارزش معنوی دارند را از جلوی چشمم دور کنم. باید روزها نگاهشان کنم، حضورشان را حس کنم، گاهی از این گوشه به آن گوشه ببرم، و تازه شاید چند ماه بعد، جای همیشگیشان را پیدا کنند. و این پروسه چند ماهی طول میکشد. دور انداختنشان هم داستان خودش را دارد.اگر چیزی دیگر به کارم نیاید اما خاطرهای را با خودش حمل کند، جدا شدن از آن آسان نیست. اول از جای همیشگیاش بیرون میآید، بعد ماهها در خانه سرگردان میشود؛ از یک گوشه به گوشهای دیگر. آخر سر، یک روز که دلم را به دریا میزنم، با عجله از خانه بیرونش میکنم؛ آنقدر سریع که مبادا پشیمان شوم.هر کسی به شکلی دیوانگیهای کوچک خودش را دارد.این هم سهم من از دیوانگی.چند روز پیش از رسیدن پوران، مژده و حمید ما را برای یکشنبه دعوت کرده بودند. شهرشان کمی دور است، اما آنقدر زیبا که هیچ بهانهای برای نرفتن باقی نمیگذارد. بیدرنگ قبول کردم. دلم میخواست پوران آخرین نقطه پاشنهٔ چکمهٔ ایتالیا را هم ببیند و از طرفی مطمئن بودم دستپخت مژده، خودش بهتنهایی میتواند یک سفر را به خاطرهای فراموشنشدنی و خوشمزه تبدیل کند.روز بعد با هم راهی آلبروبلو شدیم و او را به فروشگاه مرجانهای زیر دریایی بردم؛ جایی که چشمها بیشتر از دستها خرید میکنند.و فردای آن روز، سفرمان را آغاز کردیم؛ تا ونیز، شهری که در شمالیترین خاطرههای ایتالیا جا خوش کرده است.حالا پوران میتواند با لبخند بگوید که ایتالیا را از جنوب تا شمالش دیده است.و من، علی رغم همه چیز، خوشحالم که نگذاشتم زندگی برنامهای را که ماهها برایش رؤیا بافته بودیم، از ما بگیرد.ادامه دارد…
پوران خانم قسمت ۱۱از سه ماه پیش، آرامآرام خودم را برای آمدن پوران آماده کردم.اول، اتاق خواب را رنگ کردم. بعد با خودم گفتم نه… این کافی نیست. قاسم را هم با خودم همراه کردم و دست به کار شدیم؛ تمام خانه رنگ تازه گرفت. اما باز هم دلم راضی نمیشد.نوبت به مبلمان رسید. یکییکی عوضشان کردم. ملحفههای نو خریدیم، بالشهای تازه، روتختیهای نو… حتی بالکن هم از نگاه من جا ماندنی نبود؛ آن هم باید رنگ زندگی به خودش میگرفت.آنقدر شوق آمدن پوران در من موج میزد که کمکم به قاسم هم سرایت کرده بود. انگار هر دو منتظر آمدن عزیزی بودیم که قرار بود با خودش گرمای سالها محبت را به خانه بیاورد.بلیتهای هواپیما برای ونیز، بلیت قطارهای فلورانس و رم، رزرو هتلها… همهچیز آماده بود. فقط کافی بود پوران برسد تا شاید بتوانم گوشهای از مهر بیدریغش را جبران کنم. دلم میخواست هر کاری که او برای من کرده بود، چند برابرش را برایش انجام دهم.ده روز بیشتر تا رسیدنش نمانده بود. خانه دیگر آماده بود. فقط باید آینهی دستشویی را که دور انداخته بودم، جایگزین میکردم. ماشین را هم شسته بودم. حتی «فروست»، سگ رادین، حمام کرده بود و بوی شامپوی خوشبو میداد. همهچیز دقیق و منظم، مثل ساعت سوئیسی، سر جای خودش بود…تا اینکه پنجشنبهشب، یازدهم ژوئن، خبر رسید حال سوسن خوب نیست. باورم نمیشد اوضاع تا این اندازه وخیم باشد. به پسرهایش زنگ زدم و گفتم آخر هفته خودم را میرسانم. نیما فقط یک جمله گفت؛ هنوز صدایش در گوشم مانده است:«خاله… اگه میخوای ببینیش، امشب بیا. فردا دیر میشه.»باز هم دلم نمیخواست باور کنم. اما سراسیمه اولین بلیت هواپیما به آمستردام را با قیمت نجومی خریدم و همان شب راهی شدم.خواهر عزیزم در بستر مرگ بود. من، پویا و نیما، دو روز تمام، ذرهذره آب شدنش را تماشا کردیم. یک بار که چشمهایش را باز کرد و به هوش آمد، لباسش را عوض کردم. با دستمال مرطوب، صورت و بدنش را آرام تمیز کردم. نگاهی به من انداخت؛ نگاهی خسته، مظلوم و لبریز از قدردانی. آهسته گفت:«مرسی که اومدی…»مجید از بولونیا با ماشین راه افتاده بود و پریناز از آمریکا پرواز کرده بود. سوسن، درست یک دقیقه پیش از رسیدن مجید، برای همیشه چشمهایش را بست. پریناز فقط به مراسم خاکسپاری رسید.و من…یکشنبه، با تنی خسته، دلی آواره و روحی که میان اندوه، آرامش، دلتنگی و احساس گناه سرگردان بود، به خانه برگشتم. غمگین بودم؛ چون خواهرم را از دست داده بودم.آرام بودم؛ چون میدانستم دیگر درد نمیکشد. و از همین آرامش، احساس گناه میکردم. ادامه دارد…مریم رحیمی۴ جولای ۲۰۲۶@ghessesara
پوران خانم قسمت ۱۰در زندگی روزهایی هستند که همه چیز قشنگ است، صبح از خواب بیدار می شوی و با خودت میگویی «زندگی چقدر زیباست». آسمان آبی تر از همیشه است، نفس آرام و بی دغدغه می آید و میرود و زحمت دم و بازدم حس نمیشود. روزهایی هم هستند که همان دم و بازدم به اندازه یک کار مشقت بار در معدن زغال، سنگین هستند. آبی آسمان بی معنی است و با خودت میگویی«گلها هنوز زنده هستند». من و پوران از سه ماه پیش برای دیدارمان در ایتالیا برنامه ریزی کرده بودیم و ناگهان اتفاقات یکی پس از دیگری از راه رسیدند و آنقدر این جسم مرا فشار دادند که تنها دو راه پیش رو داشتم: یا در سیاه چال عزای خود می ماندم یا تصمیم میگرفتم که از آن یک بار برای همیشه بیرون بیایم و به زندگی سلامی دوباره بکنم. رسیدن پوران به ایتالیا آن طناب نجات من از سیاهچال عزا بود. عزای مادری از دست رفته و داغ خواهری که به تازه گی اطلسی های بنفش بود. پوران تنها با حضور صمیمانه اش زخمهای تن خسته ام را ترمیم کرد. ادامه داردمریم ۳۰-جون- ۲۰۲۶
