پوران خانمقسمت دوازدهمپوران خانم دست پر، دامن پر آمده بود. بعد از مامان او تنها کسی هست که به تک تک…
انتشار: 2026/07/09 20:33 UTCدریافت: 2026/08/15 00:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:28 UTC
پوران خانمقسمت دوازدهمپوران خانم دست پر، دامن پر آمده بود. بعد از مامان او تنها کسی هست که به تک تک اعضای خانواده فکر کرده بود و برای هر کسی آنچیزی که دوست داشت را آورده بود. البته برای خودم استثنا قائل شده بود و نه یکی، نه دو تا، نه سه تا… خلاصه من را کلی شرمنده کرد. اکثر هدایای پوران هنوز روی کمد پاتختی اتاق خواب هستند.من با اشیا رابطه عجیبی دارم. نمیتوانم چیزهایی که برایم ارزش معنوی دارند را از جلوی چشمم دور کنم. باید روزها نگاهشان کنم، حضورشان را حس کنم، گاهی از این گوشه به آن گوشه ببرم، و تازه شاید چند ماه بعد، جای همیشگیشان را پیدا کنند. و این پروسه چند ماهی طول میکشد. دور انداختنشان هم داستان خودش را دارد.اگر چیزی دیگر به کارم نیاید اما خاطرهای را با خودش حمل کند، جدا شدن از آن آسان نیست. اول از جای همیشگیاش بیرون میآید، بعد ماهها در خانه سرگردان میشود؛ از یک گوشه به گوشهای دیگر. آخر سر، یک روز که دلم را به دریا میزنم، با عجله از خانه بیرونش میکنم؛ آنقدر سریع که مبادا پشیمان شوم.هر کسی به شکلی دیوانگیهای کوچک خودش را دارد.این هم سهم من از دیوانگی.چند روز پیش از رسیدن پوران، مژده و حمید ما را برای یکشنبه دعوت کرده بودند. شهرشان کمی دور است، اما آنقدر زیبا که هیچ بهانهای برای نرفتن باقی نمیگذارد. بیدرنگ قبول کردم. دلم میخواست پوران آخرین نقطه پاشنهٔ چکمهٔ ایتالیا را هم ببیند و از طرفی مطمئن بودم دستپخت مژده، خودش بهتنهایی میتواند یک سفر را به خاطرهای فراموشنشدنی و خوشمزه تبدیل کند.روز بعد با هم راهی آلبروبلو شدیم و او را به فروشگاه مرجانهای زیر دریایی بردم؛ جایی که چشمها بیشتر از دستها خرید میکنند.و فردای آن روز، سفرمان را آغاز کردیم؛ تا ونیز، شهری که در شمالیترین خاطرههای ایتالیا جا خوش کرده است.حالا پوران میتواند با لبخند بگوید که ایتالیا را از جنوب تا شمالش دیده است.و من، علی رغم همه چیز، خوشحالم که نگذاشتم زندگی برنامهای را که ماهها برایش رؤیا بافته بودیم، از ما بگیرد.ادامه دارد…
