پوران خانمقسمت ۱۳هیچکس نمیتواند بگوید کسی را جای مادرش گذاشته و او را به همان اندازه دوست دارد؛ ه…
انتشار: 2026/07/14 22:12 UTCدریافت: 2026/08/15 00:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:28 UTC
پوران خانمقسمت ۱۳هیچکس نمیتواند بگوید کسی را جای مادرش گذاشته و او را به همان اندازه دوست دارد؛ همانطور که هیچ فرزندی هم برای انسان قابل جایگزین نیست. اما آدم میتواند حس زیبای مادر بودن یا حس دلنشین فرزند بودن را به کسی دیگر هدیه بدهد.در این سفر، پوران برای من همان حسهای شیرین مادری را زنده میکرد؛ آن ملاحظهی بینظیرش نسبت به حال من، نگرانیاش برای وضعیتی که بعد از یک ماه تعطیلی کار و کاسبی ممکن بود داشته باشم و نگاههای سرشار از محبتش، همه و همه مرا به یاد مادر میانداخت.چند بار تکرار کرد که رفتن به ونیز و فلورانس هیچ اجباری ندارد و اگر بخواهم، میتوانیم همه برنامهها را کنسل کنیم.همیشه منفعل بودن، کنسل کردن و بیتفاوت از کنار مسائل گذشتن، آسانترین راهحل است. اما من زن مجادله با مشکلات هستم. بارها در طوفانهای زندگی، به تنهایی پارو زدهام و پیش رفتهام. حتی اگر انرژی لازم برای این سفرها را نداشتم، باز هم هر آنچه در چنته داشتم به کار گرفتم؛ چون میترسیدم پوران دیگر هرگز به ایتالیا نیاید یا فرصت آمدن پیدا نکند و من تا آخر عمر، پشیمان شوم. سهشنبه، ساعت پنج صبح، قاسم ما را به فرودگاه رساند و از آنجا به ونیز پرواز کردیم.پوران کشتیهای مسافربری ونیز را خیلی دوست داشت. چون این کشتیها همیشه پر از گردشگر بودند، اغلب صندلی خالی پیدا نمیشد. من هم مثل تهرانیهای قدیم که برای باز کردن راه میگفتند «نفتی نشین، نفتی نشین»، در میان جمعیت، «مامان، مامان» گویان برای پوران راه باز میکردم. بعد بهترین صندلی را پیدا میکردم و باز با همان «نفتی نشین» گفتن، بالاخره یکی را راضی میکردم جایش را به پوران بدهد تا راحت بنشیند و از منظرهی رؤیایی ونیز لذت ببرد. بعد هم هر دو از این شیطنتهای من ریزریز میخندیدیم.هوا خیلی گرم بود. رفتیم در یک کافهی خنک نشستیم و کافه گلاسه سفارش دادیم. مثل دو دختر خوب، آرام نشسته بودیم، گپ میزدیم و از کولر کافه حسابی سوءاستفاده میکردیم که چند پیرمرد بسیار شیکپوش وارد شدند و ایستاده کنار پیشخوان، قهوه سفارش دادند.موقع حساب کردن، یکی از آنها دستش را داخل جیبش کرد و همراه پول، یک عدد قرص از جیبش روی زمین افتاد. من خیلی آرام و کاملاً جدی گفتم:«ببخشید… ویاگراتون از جیبتون افتاد زمین.»یکدفعه تمام کافه از خنده منفجر شد. خود پیرمردها هم آنقدر از این شوخی نیمهسکسی ما ذوق کرده بودند که مدام میخواستند سر صحبت را باز نگه دارند و شوخی را ادامه بدهند.بعد از کافه، هر دو رفتیم زیر سایهی یکی از پلهای زیبای ونیز، کنار آب نشستیم و ساعتها دربارهی همهچیز حرف زدیم؛ از گذشته، از زندگی، از آدمها و از خاطرههایی که انگار فقط در سفر جرئت بیرون آمدن پیدا میکنند.ادامه دارد…۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
