شبــے در ڪـنج میخانه ، گرفتم تیغ در دستم،بگفتم :خالقا،يارب تو فڪر ڪردی که من مستم ؟ڪجائی تو ؟ چه هس…
انتشار: 2026/06/19 05:00 UTC
شبــے در ڪـنج میخانه ، گرفتم تیغ در دستم،بگفتم :خالقا،يارب تو فڪر ڪردی که من مستم ؟ڪجائی تو ؟ چه هستـــے تو؟چه میخواهـــــے تو از قلبم ؟تو از مستــــے چه میدانـے ؟تو از عمرم چه میجوئــــے ؟تو فرعون را خدا ڪـــردی ...تو شیرین را ز فرهادش جدا ڪردی ... سپردے تیغ بر ظالم،به مظلومان جفا ڪردی ...به آن شیطان خونخوارت،تو ظلم را عطا کردی،مـــــرا از عشق ديرينم سوا ڪردى،سپس گويــــے : نشو کافر؟تو فکر کردی که من مستم؟خدایا،گر عزیزتــــ را ڪــــسی دیگر،به مستــــے در بغل گیرد،تو آیا همچنان از صبر ایوبت،در آن قرآن جاویدتـــ سخن آری؟تو بــــے پرده ڪفر خواهی گفت،نخواهی گفت؟خداوندا،غرورم را هوس داران شڪستند و جوانی ام گرفتند و هنوزم پای میڪوبند و می رقصند.عجب دنیاے بی رحمے عطا کردے.خدا بی پرده میگویم :خطا کردےخطایت را نمیبخشم،تو دستم را رها ڪردى. #ایران_طلایی ــــ @ghmla