حضوردرباریانش خوار و خفیف شده بودرو به اشرف کرد و گفت ، سزای این جسارتت را بزودی با تمام وجودت حس…
انتشار: 2026/07/04 22:14 UTC
حضوردرباریانش خوار و خفیف شده بودرو به اشرف کرد و گفت ، سزای این جسارتت را بزودی با تمام وجودت حس خواهی کرد شاه تهماسب پیکی به دژ شیراز فرستاد و اسارت اشرف را به اطلاع آنان رسانید ، سرداران وفادار به اشرف ، اسارت او را باور نکردند و گفتند ، بزودی اشرف بازگشته و سلطنت ایران را از چنگ شاه تهماسب در می آورد ، شاه پس از اینکه پی برد سرداران اشرف حرف او را باور نکرده اند دستور داد برج بلند و متحرکی ساخته و اشرف را به بلندای برج ببرند تا همگان او را با آن حال رنجور و زار مشاهده کرده و دست از مقاومت بردارند ، سرداران اشرف که او را در آن حال نزار دیدند بر سر و روی خود میزدند و بشدت می گریستند ، اشرف که چنین دید از بالای برج متحرک به سرداران خود گفت ، آگاه باشید که نادر اینک در افغانستان است و در حال حاضر در میان سپاه شاه تهماسب نیست ، او شما را فریب داده و با گماردن نیمی از سپاه خود در اطراف شهر شیراز با نیم دیگر سپاه خود مرا تعقیب و به این روز انداخته همین حالا شورائی تشکیل داده و به محاصره کنندگان خود که اینک فرمانده نالایق آن شاه تهماسب است تاخته و قبل از آمدن نادر ، طومار او را درهم پیچیده و مجددا اصفهان را پس بگیریدعکس العمل و سخنان اشرف را به اطلاع شاه تهماسب رساندند ، شاه ، سنگدل ترین جلاد خود را احضار کرد و همگان دیدند چیزی در گوش او گفت که بجز آن دژخیم سنگدل ، کسی دستور شاه را نشنیداشرف با همان تن تب دار و حدقه چشمانش که اکنون ، چرکین نیز شده بود از بلندای داربست برج متحرک ، دستورات خود را به مدافعین می رساند که ناگهان متوجه سوزشی شدید در ناحیه قوزک پای خود شده و بدنبال آن پی برد که دژخیم شاه تهماسب در حال فرو کردن نِی به زیر پوست اوست ، اشرف که درد و سوزشی شدید را تحمل می کرد همچنان با صلابت ، غرور خود را حفظ می کرد و هیچ ناله و عکس العملی از خود بروز نمی داد ، دژخیم سنگدل لبهای خود را بر سرِ نِی گذاشت و شروع به دمیدن در آن کرد ، هوا به زیر پوست اشرف میرفت و پوست او را از بافت های زنده و زیرین بدنش جدا می کرد ، سوزش آنچنان شدید بود که تاب و توان و تحمل را از اشرف گرفت و به ناچار نعره ای از سرِ رنج و درد از عمق جان خود برآورد ، نعره های جانسوز اشرف با آه و فغان سرداران و سپاهیان وفادارش در کنار دژ شیراز درهم آمیخته شده و منظره ای بس دردناک بوجود آورده بود ، دژخیم سنگدل اما فارغ از هیاهو و ضجه این سو و آن سوی دژ ، با خونسردی کامل در حال کندن پوست قربانی و سرگرم کار خویش بود ، نعره های اشرف کم کم به ناله و پس از آن به زوزه مبدل و سرانجام خاموش شد ، در حالیکه اشرف هنوز زنده بود و همگان می دیدند که اشرف تبدیل به خیک باد بزرگی شده بود ، جلاد که تا این لحظه فقط نیمی از ماموریت خود را بانجام رسانیده بوددشنه خود را از کمر گشوده و اینک مانند قبل با خونسردی و مهارت تمام به کندن پوست اشرف مشغول شد ، مدت زمان زیادی نگذشته بود که پوست اشرف از نوک پا تا مغز سر بطور کامل کنده شد و سرتاپای بدن خون آلود و گوشتهای بی پوست بدنش در مقابل پرتوهای آفتاب سوزان شروع به خشک شدن کرد ، اشرف در حالیکه هنوز زنده و در حال نفس کشیدن بود اما دیگر رمق و توانی حتی برای فریاد کشیدن نداشتدژخیم سنگدل بدستور شاه تهماسب پوست اشرف را پر از کاه کرد و به اصفهان فرستاد تا برای عبرت سایرین ، بر سر در بازار بزرگ اصفهان آویخته شود آن روز به پایان خود نزدیک می شد ، کسی ندانست اشرف که اینک از بالای داربست برج متحرک با دستان بسته ، بین زمین و آسمان آویزان بود تا چه ساعتی زنده بود ، ولی هر چه بود عاقبتی تلخ دامن اشرف افغان و پسرعمویش ، محمود افغان را گرفت و هر دو نفرشان مایه عبرت مهاجمین ریز و درشت و یاغیان ایران زمین شدنددیدن این همه بی رحمی و شقاوت بجای اینکه روحیه سرداران محاصره شده اشرف را ضعیف کند نتیجه معکوس داد و آنها تصمیم گرفتند تا واپسین لحظات مقاومت کرده و به شاه تهماسب بتازند ، بهمین خاطر شورای جنگی تشکیل داده و دروازه های شهر را گشوده و با شدت تمام به سپاهیان شاه تهماسب تاخته و پس از زد و خوردی خونین و وارد کردن تلفات به آنان ، شب هنگام برای تجدید قوا و حمله های مجدد به دژ شیراز بازگشتندمردم شیراز که اینک می دیدند اشرف کشته شده ، بنای مخالفت با سرداران اشغاگر اشرف گذاشته و با تجمع در مقابل مقر حکومتی شیراز خواستار تسلیم شهر به شاه ایران شدند که البته بجز گلوله و نیزه های ماموران حکومتی و سینه های شکافته شده نصیبی عایدشان نشد ، بزرگان شهر که اینچنین دیدند مخفیانه و شبانه پیکی نزد شاه تهماسب فرستاده و با اعلام وفاداری به وی ، دروازه های شهر را در یک اقدام هماهنگ بر روی سپاه شاه گشودند


