نترس از جوانانِ شمشیر زنحَذَر کن ، زِ پیرانِ بسیار فنجوانانِ شمشیر زنِ ، شیرگیرندانند ، داستان روبا…
انتشار: 2026/07/15 20:29 UTC
نترس از جوانانِ شمشیر زنحَذَر کن ، زِ پیرانِ بسیار فنجوانانِ شمشیر زنِ ، شیرگیرندانند ، داستان روباهِ پیرنادر با صدای بلند خندید ، و گفت آفرین بر تو ای زن زیبا ، من همان کم عقل دومی یعنی نادر هستم و از سخنان تو بهیچوجه ناراحت نشدم زیرا تو حقیقت را گفتی و حال بسیار خوشحالم کسی پیدا شد که در روبرویم این حقیقت را به من یادآوری کنداسم نادر که به میان آمد زن ناگهان با چشمانی باز سراپای نادر را با نگاهی خیره ورانداز کرد و وقتی به چشمان پرنفوذ نادر و اندام تنومند وی نگاهی انداخت ، از هیبت او بر خورد لرزید و یکه خورد و نمی دانست چه بگوید نادر که حال زن را دید گفتواقعا از تو خواهر عزیزم سپاسگزارم اگر اطرافیان من ، شهامت و صداقت تو را داشتند من می توانستم خود را اصلاح کنم ، نادر سپس به زن گفت شوهرت کجاست ، علت بی عقلی او بخاطر چیست ، زن گفتاو با اینکه زنی زیبا مانند من دارد و همه روستا حسرت زن او را میخورند ، در این دنیا فقط و فقط به اسب و الاغ و گوسفندانش فکر می کند و آنها را تر و خشک می کند ، الان هم در حال بازگشت از صحراست ، تازه وقتی هم که از صحرا می آید مستقیما به طویله می رود و چهارپایان عزیزش را تر و خشک می کند ، نادر باز هم خنده ای بلند سر داد و پس از خوردن غذای زن زیبا ، به وی گفت که او را نزد شوهرش ببرد و به اتفاق به طویله رفتند ، نادر مرد قوی هیکلی را دید که در حال تیمار چند کره اسب بود و سخت مشغول کار ، مرد وقتی با معرفی زنش نادر را شناخت ، کرنشی کرده و کناری ایستاد ، نادر رو به مرد کرد و گفتهم اکنون دستور می دهم تمام این روستا را بخرند و به تو ببخشند ، تو هم منبعد فقط باید در کنار همسرت باشی و از زیبایی و فهم و شعور او لذت ببری و از سر و کله زدن با اسب و الاغ خلاص شوی*هنوز مالکان این روستا ، از بازماندگان همان زن و شوهرند و نام این روستا هنوز هم روستای نادرشاه است*پیک های نادر پیامهای او را به استانهای مختلف می رساندند ، از سوئی نادر به شرکت کنندگان در جنگ کرکوک دو ماه مرخصی و پول قابل توجهی داد تا استراحتی کرده و بازگردندنادر به یکی از سردارانش بنام تهماسب خان جلایر نیز ماموریت داد با ده هزار نیرو در قزوین مستقر شود تا ترکهای عثمانی که اینک تا نزدیکی های زنجان پیشروی کرده بودند خیال تصرف قزوین و اسارت شاه عباس یک ساله را از سر خود بیرون کنندکارخانه های توپ ریزی و اسلحه سازی شبانه روز مشغول بودند و با تمام ظرفیت کار می کردند ، مردم با افتخار ، جوانانشان را تشویق به پیوستن به سپاه ایران می کردند ، شور و ولوله ای عجیب سراسر ایران را فرا گرفته بود و برای شکست ترکها و آزادی خاک ایران از دست آنان لحظه شماری می کردندمدت چهار ماه طول کشید تا سپاه صد هزار نفره دیگری که اینک ترکیبی از جوانان و افراد سرد و گرم چشیده ایرانی بود تشکیل و در ستاد مرکزی نادر در همدان به اردو وارد می شدند و تحت آموزش قرار می گرفتند تا اینکه در بامداد یک روز پائیزی شیپور جنگ نواخته شد و نادر پیشاپش سپاه ایران بسوی شهر دیاله (شهری در عراق فعلی) به راه افتاد ، در طول مسیر ، نصایح پیرزن و آن زن زیبا لحظه ای از ذهن نادر دور نمی شد ، و نادر با تمام وجود خود ، فقط و فقط به انتقامی سخت از دشمنان ایران فکر می کردمدت زیادی طول نکشید که سپاه ایران به دیاله رسید ، سردار ترک بنام فولاد پاشا که از ورود نادر اطلاع یافته بود در آنطرف ساحل رود ، سنگر گرفت و پیکی نیز به بغداد گسیل کرد تا به کمک وی بشتابند ، هنوز پیک وی به بغداد نرسیده بود که سپاه نادر برق آسا از رودخانه عبور کرده و بر سر آنان تاختند ، نادر که تشنه انتقام بود دستور داد به هیچ سرباز فراری رحم نشود و برای هر سرباز فراری دشمن ، ده قران جایزه تعیین کرد و چون حمل جنازه برای اثبات ادعا مشکل ساز بود دستور داد در مقابل گوش و بینی سربازان فراری عثمانی نیز ، ده قران پرداخت کنند نادر پس از شکست سپاهیان فولاد پاشا بیدرنگ به حرکت خود ادامه داد تا اینکه به دامنه کوهی رسید ، نادر در آنجا به زبان ترکی گفت *آلماقولاق* یعنی دیگر گوش و دماغ بریده خریداری نمی شود ، از آن پس نام آن کوه *آلماقولاق* شد و هنوز هم به همان نام خوانده می شودخبر ورود نادر به عراق کنونی به توپال عثمان پاشا رسید ، توپال عثمال پاشا از دژ کرکوک به دژی بنام لیلان در چهل کیلومتری کرکوک رفت و در آنجا به آرایش سپاه خود پرداخت نادر از دیاله عبور کرد و به دژی بنام جمشاد رسید و طی مدت کوتاهی آنرا تصرف کرد و سپس نیروهای خود را به سه دسته تقسیم کردیک دسته را به بغداد فرستاد ، دسته دیگر را در دژ جمشاد مستقر کرد تا تدارکات و ساز و برگ و خواربار نیروها ایران در عراق کنونی را عهده دار باشد و دسته سوم که از میان چابک ترین سواران و آزموده ترین افراد بودند را با خود بسوی کرکوک بحرکت درآوردپایان قسمت بیست و چهارم




