علیمراد خان که در بالای ارتفاعات منطقه سنگر گرفته بود به محض رسیدن سپاهیان نادر به دویست متری آنان…
انتشار: 2026/07/21 21:22 UTC
علیمراد خان که در بالای ارتفاعات منطقه سنگر گرفته بود به محض رسیدن سپاهیان نادر به دویست متری آنان ، فرمان حمله داد ، سپاهیان ایل بختیاری از پهلوی چپ و راست به دو ستون نیروهای دولتی یورش آوردند ولی پس از رسیدن به سی متری سپاهیان نادر ناگهان با تفنگچی هایی روبرو شدند که بدون وقفه بر آنان آتش می گشودند بطوریکه نیمی از افراد مهاجم ایل بختیاری قبل از نزدیک شدن به نیروهای دولتی تیرباران شده و از هر گونه اقدامی بازماندند ولی بقیه آنها خود را به سپاهیان دولت رسانده و جنگی خونین آغاز شددر میان غوغای جنگ که دو طرف با شدت و حرارت تمام بسوی هم می تاختند پنجاه نفر از نیروهای زبده ایل بختیاری از کمینگاههای خود بیرون آمده و مانند برق و باد بسوی نادرشاه که در قلب درگیری ها در حال شمشیر زدن بود تاختندنادرشاه بلافاصله پی برد ، گروهی که یکراست بسوی او در حال تاختن هستند قصد جانش را دارند ، در این حال همگان دیدند نادرشاه که به سختی به خشم آمده بود با کشیدن تبرزین خود و با سر دادن نعره ای عجیب و رعب آور ، به میان آنان رفت و در چشم بهم زدنی گروهی از آنان را بخاک انداختسرداران همیشه نگران نادر ، در حمایت از وی به قلب درگیری شتافتند ، نادرشاه دستور داد مهاجمان را بیرحمانه بکشند ، مدت زمان زیادی طول نکشید که تمامی مهاجمان کشته و سپاهیان علیمراد خان یا کشته شدند و یا فرار را بر قرار ترجیح دادندعلیمراد خان که پی برد حریف نادر نیست دست به عقب نشینی زد ولی نادر دستور داد با سرعت تمام بدنبال علیمراد خان و یارانش بتازند ، علیمراد خان از پلی که در آن منطقه بر روی رودخانه ای زده شده بود گذشت و سپس دستور به تخریب و انفجار پل را صادر کرد ، نادر و یارانش پس از دیدن پل تخریب شده بیدرنگ با بریدن درختان منطقه ، پلی جدید ساخته و بدون توقف به تعقیب علیمراد خان پرداختندعلیمراد خان که می دانست نادر کسی نیست که او را رها کند به همراهانش دستور داد همگی در میان کوهها هر کدام در گوشه ای پنهان شوند تا پس از بازگشت نادر ، مجددا بتوانند لشگر دیگری آراسته و به حمایت از شاه تهماسب بپردازند ، یاران علیمراد خان هر یک به گوشه ای رفته و پنهان شدند و خود علیمراد خان بسوی کوههای زاگورکش در حوالی دزفول براه افتاد و در نقطه ای دور و با تهیه آذوقه چند ماهه ، بهمراه عده ای از هواخواهانش درون غاری پنهان شد نادر بمدت پانزده روز در کوه و دشت ، و روستا به روستا بدنبال علیمراد خان می گشت ، مردم که تا به حال شاه ندیده بودند شگفت زده سراپای نادر را که لباس ساده ای به تن داشت را می دیدند ، در این پانزده روز نادر مسائل زیادی را در زمینه خواسته ها و کمبودهای مردم آموخت که در زندگی آینده وی و برخوردش با دولتمردان موثر بودصبح بسیار زود یکی از روزهای گرم تابستان نادر با لباس مبدل و روستائی سوار بر اسبش شد تا بصورت گمنام در روستاهای اطراف پرسه ای بزند و نشانی از علیمراد خان بیابد ، رفته رفته آفتاب بالا می آمد ، نادر گرسنه شد و از خورجین اسبش مقداری نان و پنیر و گردو در آورد و همینطور که بر روی اسب راه می پیمود صبحانه میخورد ، کم کم آفتاب بالاتر آمد و تشنگی به نادر فشار می آورد ، او با دیدن تعدادی درخت در پای تپه ای به وجود آب در آن محل پی برد و به تاخت خود را به آنجا رسانید ، چشمه زلالی دید و پیرزنی که در حال پر کردن کوزه خود بود ، نادر که از تشنگی بی تاب شده بود از اسب خود پیاده شد تا آبی بنوشدپایان قسمت سی ام#صادراتـنفتوگازمنطقهیابرایهمهیابرایهیچکس#نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
