درآوَرَند (در جنگ های قدیم نبیره فرمان حمله و تبیره فرمان آتش بس بود)دستور نادر ، بلافاصله و در دَم…
انتشار: 2026/08/09 20:45 UTCدریافت: 2026/08/10 11:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 11:06 UTC
درآوَرَند (در جنگ های قدیم نبیره فرمان حمله و تبیره فرمان آتش بس بود)دستور نادر ، بلافاصله و در دَم (یک لحظه) با نظمی مثال زدنی اجراء شد ، نادر سپس رو به محمدشاه کرد و گفت ، من از روز اول هم به شما گفته بودم ما مدتی بعنوان میهمان و نه اشغالگر به دهلی خواهیم آمد ، آیا این درست است که پنج هزار سرباز بی سلاح من ، ناجوانمردانه در یک روز نیست و نابود شوند ، حال در بازگشت به وطن ، چه پاسخی به خانواده هایشان بدهم ، آیا دیده یا شنیده اید که سربازان من تا به حال ، کالائی را با زور ، یا رایگان و مجانی ، از یک هندی گرفته باشند و یا مزاحم ناموس کسی شده باشند و تجاوزی کرده باشند ، یا سربار کسی شده و بخاطر مسئله ای ، خشونتی بخرج داده باشندمحمدشاه و همراهان که هیچ پاسخی نداشتند مدتی خاموش ماندند سپس نظام الملک گفت ، ما همگی سپاسگزار شما هستیم ولی متاسفانه گروهی نادان و جاهل ، نافرمانی کردند و آبروی پادشاه ما را بردند ، من در همین جا متعهد می شوم این اوباش را پیدا کرده و به سخت ترین شیوه ممکن ، گوشمالی و تنبیه نمایمدر بعضی کتب تاریخی ، مدت کشتار همگانی را شش ساعت و شمار کشته شدگان را نزدیک به چهل هزار نفر نوشته اند ، ولی بیشتر تاریخ نگاران به هشتاد هزار قربانی اشاره کرده اند ، جمیسن فریزر تاریخ نگار انگلیسی شمار کشته شدگان را یکصد و بیست هزار نفر ، و آبه دوکلوستره تاریخ نگار فرانسوی ، شمار کشته شدگان را یک میلیون نفر اعلام نموده که قطعا اغراق آمیز و دروغ است ولی هشتاد هزار نفر ، مقرون به صحت و به واقعیت ، نزدیک تر استهنوز یک ساعت از فرمان آتش بس نگذشته بود که سردار جلایر نزد نادر آمد و گفت سربازی یک لنگه گوشواره آورده تا بعنوان غنیمت به صندوق ارتش تحویل دهد و با توضیحاتی که داده شایسته دیدم بعرض شما برسانم ، نادر دستور دادسرباز را به حضورش بیاورنددقایقی بعد سربازی بلند قامت و نیرومند نزد نادر آمد و پس از احترام ، بی حرکت و خاموش ایستاد ، نادر رو به وی کرد و گفت این گوشواره چیست و چرا یک لنگه است ، سرباز پاسخ داد ، به خانه ای که دو نفر شورشی در آن بودند حمله کردم و پس از درگیری کوتاهی ، هر دو را کشتم ، زن یکی از شورشیان گوشواره های زیبائی در گوش داشت ، یکی از آنها را تصاحب کردم ولی هنگامیکه زن میخواست گوشواره دومی را دربیاورد تبیره زدند (شیپور آتش بس) ، فهمیدم پادشاه دستور قطع عملیات داده ، این بود که گوشواره دومی را نگرفتم و فقط با یک لنگه گوشواره به مسجد آمدم تا آن را به صندوق لشگر بدهممحمد شاه و نظام الملک و دیگر همراهانشان که هاج و واج ، اینهمه نظم و انضباط و فرمانبری را مشاهده می کردند بهت زده و با تعجب و شگفتی ناظر این صحنه بودند و نمی دانستند چه بگویند در این زمان مجددا سردار جلایر نزد نادر آمد و گفت زن جوانی از اهالی شهر که گویا صاحب گوشواره است قصد شرفیابی دارد ، نادر دستور داد سرباز بیرون نرود و زن جوان را احضار کرد تا ببیند چه می گویدزن جوان ، نزد نادر آمد ولی هنگامی که چشمش به محمدشاه و اطرافیانش افتاد ترسید و زبانش بند آمد ، نادر او را دلداری داد و به او اطمینان داد که در امان است ، زن بریده بریده و با ترس و لرز چنین گفتآن دو نفری که این سرباز کشت ، هیچ نسبتی با من نداشتند ، آنها از ترس جانشان در کوچه ، این سو و آن سو می دویدند ، من درب خانه را گشودم و به آنان پناه دادم ولی پیش از آنکه درب را ببندم این سرباز هم به درون خانه آمد ، جنگی میان آنها درگرفت و این سرباز هر دو نفر آنها را کشت و چون تصور کرد که من همسر یکی از آنان هستم از من خواست که گردنبند و گوشواره هایم را به او بدهم وگرنه با زور آنها را تصاحب مینماید ، من که نزدیک بود از ترس قالب تُهی کنم (بمیرم ، سکته کنم) بیدرنگ گوشواره هایم را یکی یکی بیرون آوردم ، ولی هنوز گوشواره دوم را درنیاورده بودم که تبیره زدند (شیپور آتش بس) ، ناگهان دیدم این سرباز ، کار خود را نیمه تمام گذاشت و از خانه بیرون آمد ، من از جوانمردی او در آن آشفته بازار ، که هرگز قصد دست درازی و تجاوز به من را نداشت ، و هم از اینهمه وظیفه شناسی و نظم سربازان ایرانی ، مات و مبهوت ماندم و شرف و جان خودم را مدیون آتش بس حضرت نادر می دانم ، در حال حاضر نیز آمده ام که لنگه دیگر گوشواره خود را به شما هدیه کنمگل از گل نادر شکفته شد و با صدای بلند خندید و با خوشحالی دستان خود را بر هم زد و سپس رو به زن جوان کرد و گفت ، آیا تو همسر داری ، زن گفت خیر قربان ، بیوه هستم و با نخ ریسی و پارچه بافی روزگار می گذرانم ، نادر سپس رو به سرباز کرد و پرسید ، تو چطور ، آیا زن داری ، پاسخ سرباز منفی بود ، دوباره نادر رو به زن جوان کرد و گفت ، آیا دوست داری که این سرباز شوهر تو باشد ، زن سرخ شد و خاموش ماند و چیزی نگفت ، نادر گفت یکبار دیگر می پرسم اگر پاسخ ندادی معلوم می شود که موافقی و مجددا
