سوال خود را تکرار کرد ، زن باز هم خاموش ماند ، نادر رو به سرباز کرد و گفت ، این زن را ببر و عقد کن…
انتشار: 2026/08/09 20:45 UTCدریافت: 2026/08/10 11:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 11:06 UTC
سوال خود را تکرار کرد ، زن باز هم خاموش ماند ، نادر رو به سرباز کرد و گفت ، این زن را ببر و عقد کن ولی مواظب باش که او اسیر تو نیست ، همسر توست ، و بدنبال آن دست در جیب خود کرد و یک مشت سکه طلا درآورد و آنرا بعنوان مهریه به زن جوان داد و گفت این هم خرج عروسی تان ، مبارکتان باشدمحمدشاه و اطرافیانش مانند خواب زدگان ، مات و مبهوت به با نگاه های معنی دار به یکدیگر می نگریستند و خاموش مانده بودند*پایان قسمت چهل و نهم*#نشریه_گیل_رخ @gilrokh3

