🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*قسمت پنجاه و پنجم*با ورود نادر به هرات و نشس…
انتشار: 2026/08/17 20:22 UTCدریافت: 2026/08/18 09:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 09:05 UTC
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*قسمت پنجاه و پنجم*با ورود نادر به هرات و نشستن بر تخت طاووس ، رویداد بزرگ حمله نادر به هند و مسائل ریز و درشت آن پایان گرفت ، نادر پس از صدور فرامین مختلف به فرمانداران بسوی مشهد که تحت فرماندهی رضاقلی میرزا بود حرکت کرددر طول مسیر ، اخبار ناخوشایندی از نحوه حکمرانی رضاقلی میرزا به نادر می رسید که از جمله آنها دستور قتل شاه تهماسب دوم و دو پسر خُردسالش که توسط محمدحسین خان قاجار به انجام رسیده بود (پدر بزرگ یا عموی آغا محمدخان قاجار - تردید از نگارنده است) و برکناری استانداران شهرهای مختلف ایران که مورد اعتماد نادر بودند پس از حرکت نادر از هرات بسوی مشهد ، رضا قلی میرزا با گارد پانزده هزار نفره خود که به تازگی تشکیل داده بود در منطقه ای بنام کاراتپه به پیشواز پدرش آمد ، نادر که ذاتا مرد جنگ و سیاست بود جانب احتیاط را از دست نداد و به تمام سپاهیان خود به بهانه بازدید و بازرسی ، فرمان آماده باش جنگی داد ، رضا قلی میرزا وقتی به اردوی نادر رسید خود را با یکصد هزار سپاهی که در حال آماده باش کامل بودند روبرو دید ، البته رضا قلی قصد کودتا و حمله به پدرش را نداشت ولی نادر مرد جنگ بود و همیشه بدترین حالت ها را در نظر داشت و برای بدترین اتفاقات و حوادث احتمالی آماده بودرضا قلی پس از رسیدن به پدرش از اسب به زیر آمد و در مقابل نادر به زانو درآمد و ادای احترام کرد ، نادر هم که رضاقلی را بسیار دوست داشت او را در آغوش کشید ، گارد ویژه رضاقلی با لباس های گرانبها و پر زرق و برق از روبروی نادر گذشتند ، نادر به رضاقلی گفت با این پوشش های فاخر و ملیله دوزی شده و تجملی ، من مطمئنم از این افراد هیچ آبی برای تو گرم نخواهد شد و اینگونه افراد ، هیچ خاصیتی برای مُلک و ملت نخواهند داشت ، نادر بلافاصله دستور داد گارد ویژه پسرش منحل و به سردار جلایر فرمان داد با ادغام آنان در سپاهیانی که از هند بازگشته بودند فنون جنگ را به آنان بیاموزد ، رضا قلی بسیار برافروخته و ناراحت شد ولی نتوانست در مقابل پدرش ، مخالفتی از خود بروز دهد ، نادر ادامه دادپسرم ، تو پیش از اینکه یک شاه باشی پسر یک سرباز هستی ، لباس های مرا ببین ، آیا هرگز شنیده ای که من در جائی امن پناه بگیرم و سربازان خود را پیش بیندازم ، وقتی سرباز می بیند هیولای مرگ علاوه بر سر او ، بر سر من نیز بالهای خود را گشوده ، فرمانهای مرا از جان و دل می پذیرد و از مرگ هراسی به دل راه نمیدهد و دمار از روزگار دشمن در می آوَرَدحال تو بجای اینکه در رفاه و آسایش مردم بکوشی یک گارد پانزده هزار نفره پر زرق و برق و بیکاره برای خود ساخته ای و هزینه آن را به مردم تحمیل نموده و خیال کردی اینکار سبب بزرگی و عظمت می شود ، سربازی که سرتا پایش مدال و یراق و ملیله و نشان و نوارهای رنگین ، پر کرده باشد آن سرباز جنگی دلاوری نیست که هیبت اش ، پشت دشمن را به لرزه بیندازدنادر سپس رضاقلی را در خصوص قتل شاه تهماسب دوم و دو پسر خردسالش بشدت سرزنش کرد و از حال همسرش رضیه بیگم *(خواهر شاه تهماسب)* و فاطمه بیگم *(خواهر کوچکتر شاه تهماسب و همسر رضاقلی میرزا)* پرسید ، عرق سردی بر پیشانی رضا قلی میرزا نشست و با سرافکندگی گفت ، آنها پس از کشته شدن برادرشان و پسرانش (شاه تهماسب و دو فرزندش) علیرغم آنکه نگهبانان مراقب آنها بودند با خوردن زهر خودکشی کردند ، نادر بسیار خشمگین و پریشان خاطر شد ولی خشم خود را فرو بُرد و به پسرش گفت که او را تنها بگذارَدفردای آن روز جلسه ای با حضور نادر و بزرگان لشگر و رضاقلی میرزا و نصراله میرزا (پسر کوچکتر نادر) برگزار گردید ، نادر شروع به صحبت کرد و گفتزمانی که من در هند بودم رضاقلی که جانشین من بود به تحریک و اغفال چند احمق خونخوار و بیکاره و چاپلوس ، مرتکب اعمال ناشایستی شده و لکه ننگی بر دامان ما گذارده که آیندگان آنرا از چشم ما خواهند دید ، کشتن این سه تن مرا به سختی تکان داد و به سختی متاثر و اندوهگین ساخت ، اکنون من رضاقلی را گناهکار می دانم و او را از ولایتعهدی برکنار و پسر کوچکترم نصراله میرزا را که مانند یک سرباز در هندوستان در کنار من جنگید را بعنوان جانشین و ولیعهد ایران معرفی میکنمرضا قلی میرزا که تا دقایقی پیش ، شَبَح مرگ را در برابر خود می دید نفس راحتی کشید و نزد پدر به زانو در آمد و گفت ، از اینکه به موحب جوانی و ناپختگی ، باعث اندوه و کدورت پدر تاجدار خود شده ام پوزش می طلبم ، ولی کماکان با افتخار همانند یک سرباز ساده ، در رکاب پدر ارجمندم خدمت خواهم کرد و امیدوارم خدمتم مورد قبول قبله عالم شده و خطاهای گذشته جبران شود ، رضاقلی سپس نزد برادرش نصراله میرزا رفت و ضمن تبریک ، مراتب اطاعت و جان نثاری خود را اعلام داشت


