سومین مرحله نبرد ، لزگی ها که از شکست خود مطمئن شده بودند جلسه ای ترتیب دادند و قرار گذاشتند یک گرو…
انتشار: 2026/08/18 20:27 UTCدریافت: 2026/08/18 23:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 23:35 UTC
سومین مرحله نبرد ، لزگی ها که از شکست خود مطمئن شده بودند جلسه ای ترتیب دادند و قرار گذاشتند یک گروه دویست نفره از بهترین سوار کاران لزگی که در یکه سواری و شمشیر زنی ، مثل و مانندی نداشتند و مردانی فدائی و از جان گذشته بودند به هر نحوی که شده خود را به نادر برسانند و او را از پای درآورند ، هر دویست نفر با یکدیگر پیمان خون بستند که در هر شرایطی ، میدان را تا کشتن نادر خالی نکنندفردای آن روز ، واپسین روز جنگ آغاز شد ، از این سو نادر که با خشم و نفرت سختی جنگ را با لزگیان آغاز کرده بود برای اینکه هر چه زودتر کار آنها را یکسره کند در پیشاپیش سپاه مانند پلنگی نیرومند به این سو و آن سو می تاخت و لزگیان را مانند برگ خزان از صدر زین اسبهایشان ، به زیر می افکند و راه را برای نیروهای پشت سرش می گشود ، فرمانده لزگیان منتظر موقعیت مناسبی بود تا نادر را در دامی که برای او آماده کرده بود بیندازد ، لذا در ظاهر به عده ای از افراد خود دستور عقب نشینی داد ، نادر بدون اینکه به عواقب تعقیب خود بیندیشد بی محابا به دنبال فراریان تاخت ، در این زمان دویست سرباز از جان گذشته و کینه توز لزگی ناگهان از کمینگاههای خود بیرون آمدند و با شمشیرهای برهنه ، بسوی نادر تاخته و اسب او را رَم دادند و با شلیک گلوله ای به شکم اسب وی، حیوان را به زمین غلطاندند نادر با چابکی شگفت آوری در یک لحظه خود را از اسب جدا و با اینکه دست چپش شست نداشت با هر دو دست با تبرزین و شمشیر دست به دفاع از خود زد ، او در آن لحظات نفس گیر تنها کاری که می کرد آن بود که با ضربات تبرزین و شمشیر ، پاهای اسبان لزگیان را قطع می کرد که نتیجه این کار ، آن بود که می توانست سوارانی را که موفق می شدند به وی نزدیک شوند را از اسب سرنگون و با ضربت تبرزین و شمشیر ، آنها را از پای در آوَرَد ، غلطیدن اسبها و سواران بر روی زمین و در نزدیکی نادر باعث می شد که سواران پشت سر نتوانند به او نزدیک شوند ، این محاصره سخت و مرگ آفرین چند دقیقه ای بطول انجامید تا اینکه همراهان نادر سر رسیدند و توانستند او را از یک مرگ حتمی و صد در صدی برهانند ، نادر در حالیکه با مرگ فاصله ای نداشت و چند جای بدنش دچار خونریزی شده بود توسط یکی از سرداران وفادارش از آن مهلکه ای عظیم نجات یافت و جان به در برد ، جنگ تا پایان روز ادامه یافت و تلفات سنگینی به لزگیان وارد شد و باقیمانده آنان به کوهها و بیغوله های اطراف پناهنده شده و گریختندنادر که از چند نقطه از بدنش دچار خونریزی شده بود به چادر فرماندهی رفت و تحت درمان قرار گرفت ، شب هنگام نیز بر اثر خونریزی و عفونتِ زخم های ریز و درشتی که بر او وارد شده بود تب شدیدی سراسر وجودش را فرا گرفت که موجب نگرانی اطرافیانش گردیددو روز گذشت تا نادر توانست مجددا بر روی پاهای خود راه برود و بدون اینکه ذره ای نشان از ببماری و یا ضعف در وجودش نمایان شود به سرکشی از اردو پرداخت ، در این اثناء به نادر خبر رسید فردی که در جنگل های مازندران به وی تیراندازی کرده در شهر هرات به چنگ جاسوسان افتاده ، نام ضارب ، آقا میرزا نیک قدم بود که در مدتی که رضاقلی میرزا بعنوان ولیعهد ایران در مشهد حکومت می کرد در دربار وی رفت و آمد داشته ، این خبر قلب نادر را در سینه اش به تپش در آورده ، روانش را آشفته و مُشَوَش کرده و تمرکزش را بهم زده بودبدستور نادر ، دویست نفر از سواران کارآمد مامور شدند که به هرات (شهری در افغانستان امروزی) رفته و ضارب را بدون اینکه اجازه دهند با کسی سخن بگوید به اردوی وی در قفقاز بیاورند *پایان قسمت پنجاه و ششم*#نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
