.نشسته بودمقبرها را تا آنجا که در محدوده دید بود، برانداز میکردمبه پرچم های #ایران که بر بالای سرشا…
انتشار: 2018/10/30 08:39 UTCدریافت: 2026/08/18 16:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 16:12 UTC
.نشسته بودمقبرها را تا آنجا که در محدوده دید بود، برانداز میکردمبه پرچم های #ایران که بر بالای سرشان نصب بود !به عکس هایشان !به اسم ها ، به #سن ها ، به پیشوندی که به اسمشان الصاق بود که معرف آنهاس یعنی #شهید ، نگاه می کردم و آه می کشیدم!با خود می گویم :صد سال دگر #کجایم؟!و مطمئن هستم که در این دنیا نخواهم بود!فکر می کنم ...از روحی که یک روز از بدن خارج خواهد شد!به جسمی که سرازیر قبر می شود!به ترسی که نکیر و منکر می آیند...به #چشم_هایم ، که قرار است به جای این مناظر به کجاها خیره شوند؟!جهنم و تاریکی هایش؟! آتش و عذاب هایش!؟پاهایم چه؟! می خواهند در کدام راه قدم بگذارند؟چند هزار سال باید بِدَوند تا برسند؟!دست هایم چه می شود؟!در آتش کدام گناه می سوزند!؟زبان چه؟!چقدر باید #آه و حسرت بکشند از نامه ی خالی اعمال!و گوش ها ...چقدر سوز صدای گرفته می شنوند که فریاد پشیمانی سر می دهند.آن روز دیر نیست ، شاید همین حالا، شاید فردا ، شاید. .....غرق در افکارم ... زمزمه میکنمکه باید شهید شد ...آری ، باید شهید شد...تنها راه میانبر به خدا ....برای شهادت باید چکار کرد؟!- نفس خود را سر بِبُر....#دعا#قول_هایمان_یادمان_نرود دنیا را برای دنیا جدی نگیریمدنیا را برای آخرت جدی بگیریم.#مرگ_را_باور_کنیم ....@GodlovesUsOkay

