ما آنقدر به مرزهایِ نامرئی خو کردهایم که وقتی راه باز است، باز هم به جستجویِ مانع میگردیم.این…
انتشار: 2026/06/30 08:10 UTC
ما آنقدر به مرزهایِ نامرئی خو کردهایم که وقتی راه باز است، باز هم به جستجویِ مانع میگردیم.این پرنده نه اسیرِ شیشه، که اسیرِ “گذشته” است.شیشه شکسته میشود، اما این “باور به دیوار” است که بالهایمان را زخمی کرده.گاهی رهایی، نه در شکستنِ شیشه، که در نادیده گرفتنِ آن است...حقیقتِ این تصویر، دردناکتر از آن چیزی است که به نظر میرسد.این پرنده نمیداند که راه باز است. او بر اساس «تجربههای گذشتهاش» و «ساختارِ مغزش» یک نقشهی درونی دارد که در آن، این فضا «دیوار» است. او کورکورانه به شیشهای میکوبد که در واقعیت وجود ندارد.ما هم همینطوریم.گاهی بزرگترین زندانهایِ ما، فضاهایِ بستهای نیستند که برایمان ساخته شدهبلکه عادتهایِ عصبیِ خودِ ما هستند که دنیا را «خطرناک» پیشبینی میکنند. ما در یک «پروتکلِ بقایِ قدیمی» گیر کردهایم؛ مدام به شیشهیِ باورهایمان میکوبیم، زخمی میشویم، و وقتی کسی میگوید «ببین، راه باز است»، حرفش را نمیفهمیم. چون سیستم عصبی ما، «امنیتِ در قفس» را به «آزادیِ در فضایِ ناشناخته» ترجیح میدهد.درد، همیشه از برخورد با مانع نیست.گاهی دردِ اصلی، دیدنِ منظرهیِ آزادی از پشتِ شیشهای است که خودمان با ترسهایمان ساختهایم.گاهی لازم نیست راهِ جدیدی پیدا کنی.فقط باید به سیستم عصبیات یاد بدهی که این بار، شیشه دیگر مانع نیست.🌱مرکزمشاوره گفتمان@goftemanclinic

