غزلی زیبا از شیخ اجل. سعدی💕ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرودوآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرودمن ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرودگفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درونپنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرودمَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان، گویی روانم میروداو میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشاندیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرودبرگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشمچون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم میرودبا آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد اودر سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرودبازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرودشب تا سحر مینَغنَوَم، واندرز کس مینَشنَوَموین ره نه قاصد میروم، کز کف عنانم میرودگفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِلوین نیز نتوانم که دل، با کاروانم میرودصبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار منگر چه نباشد کار من، هم کار از آنم میروددر رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخ