چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتمچو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتمتو اگر چنین لطیف از در بوست…
انتشار: 2026/07/06 07:02 UTC
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتمچو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتمتو اگر چنین لطیف از در بوستان درآییگل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتمچو به منتها رسد گل برود قرار بلبلهمه خلق را خبر شد غم دل که مینهفتمبه امید آن که جایی قدمی نهاده باشیهمه خاکهای شیراز به دیدگان برُفتمدو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآیدبتر از هزاردستان بکشد فراق جفتمنشنیدهای که فرهاد چگونه سنگ سفتی؟نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سفتمنه عجب شب درازم که دو دیده باز باشدبه خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتمز هزار خون سعدی بحلند بندگانتتو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم