از خواببا مشتی عطر بیدار میشوم؛چند برگ سبزکه انگار شببرای صبح من جا گذاشته است.پنجره را باز میکنم،هوا آرام وارد اتاق میشودو آفتاباز شکاف ابرهاذرهذرهروی شانههای روز میریزد.من،میان بوی سبز زندگیو روشنای تازهی صبح،دوباره به جهان سلام میکنم؛هنوزدلم برای فردا میتپد،هنوزچیزی در منمرا به زیستندعوت میکند.من هنوز هستم؛با قلبی کههر صبحراهی تازه برای دوست داشتنپیدا میکند.سلام صبحتون بخیروشادی