ماجرای من و انتخاب رشته(خاطرات تحصیلی)بخش۴۲علی گودرزیان ع پایدار "صیدنور محمدی" و "جواد کوشکی" دو ت…
انتشار: 2026/07/01 17:58 UTC
ماجرای من و انتخاب رشته(خاطرات تحصیلی)بخش۴۲علی گودرزیان ع پایدار "صیدنور محمدی" و "جواد کوشکی" دو تن از معلمان معمولان بودند که بر حسب اتفاق آنان هم هوس کرده بودند از دانشگاه آزاد تویسرکان ارشد ادبیات بگیرند.این دیدار، شد آغاز یک دوستی بلند مدت و پایان تمام دلهره های من برای تحصیل در دوره ی ارشد که پیش از این یک لحظه این دلهوله ها مرا رها نمی کرد.صید نور محمدی مردی با سبیل کلفت و پَرِ راغی اش از جواد بزرگتر بود و سابقه ی بیشتری داشت و گرم و سرد آموزش در روستاها را بیشتر چشیده بود. آرام و خونسرد و مهربان بود و آدم فکر می کرد که گاهی غم های شخصی در آن سوی منِ درونی اش تلنبار شده و بروز نمی داد. کمتر می توانست مهربانی و صمیمیت زیادی که در وجودش موج می زد به بیرون ابراز کند.جواد کوشکی هم یک پارچه شور و هیجان بود و خنده و مهربانی از لبخندها و چشمانش فوران می کرد. پشت این شخصیت بلورین هرچه بود آشکارا به نمایش گذاشته می شد. به شکل معمول همه تلاش می کردیم همه ی دغدغه ها و غصه هایمان را باهم به اشترک بگذاریم و جواد خیلی راحت بدون لکنت زبان خود را از شر غم ها خلاص می کرد.ما در همان زنگ نخست حرفهایمان را باهم زدیم انگار سال های سال بود که باهم بوده ایم.خیلی راحت شیر و شکر شدیم! زنگ پایان روز نخست که رسید با هم به خانه معلم رفتیم و یک اتاق سه تخته گرفتیم و هزینه ها هم تقسیم شد و هر نفر دو هزار و سیصد تومان دادیم و خورد و خوراکمان هم باز تقسیم شد.شب نخست یک کیلو گوشت گوساله به تعبیر صید نور "گوشت گوسال" خریدیم و صید نور مهارت خوبی در تهیه "کوفته" داشت شال بر گردن آویخت و به آشپزخانه رفت و یکساعتی به درازا نکشید که کوفته صید نور آماده شد و بسیار خوش مزه بود و این شد یک سنت هر هفته شبی که در خانه معلم بودیم با کوفته ی صید نور سر می کردیم! من و جواد در تمام این مدت تلاش می کردیم که نگذاریم صید نور پیش از شام چیزی بخورد چون اگر سیر می شد ما دیگر از دستپختش محروم می شدیم!صید نور استثنا بود. بسیار خوش قلب و فروتن و خوش مشرب بود به شکلی که از همنشینی او آدم سیر نمی شد به دستور زبان فارسی هم علاقه مند بود و ادبیات فارسی را عاشقانه دوست داشت.روز دوم تمام شد خیلی راحت وسایل را در پیکان سواری جواد گذاشتیم و بی دغدغه بر گشتیم. من به خانه رسیدم و گزارش هموار شدن راه و رفع بسیاری از مشکلات را برای خانه تعریف کردم و از دوستان جدیدم که برای من حکم فرشته های خیر و برکت داشتند گفتم و تعریف کردم.شنبه و یکشنبه و روزهای هفته چون باد صرصر بر من گذشت و ثانیه ها را شمارش می کردم تا سپیده ی پنجشنبه برسد و پیکان سواری صید نور درب خانه بیاید و به سمت تویسرکان حرکت کنیم!به همین سادگی تمام دغدغه های من در مسیر دانش و تحصیلات حل شد و مسیری را که من از آن فرار می کردم و قرار بسته بودم دو هفته یک بار در آن رفت و آمد کنم برایم مسیری زیبا و پرخاطره و شورانگیز شد.ما در درازای این مسیر از همه چیز با هم سخن می گفتیم از گزارش های خانگی و روزمرگی هایمان تا نشست ها و دسته بندی های سیاسی و اخبار و اطلاعات کشوری و تحرکات جهانی همه را روی میز گفت و گو می گذاشتیم تا مقصد می رسیدیم دیگر همه ی حرف های مانده روی دلمان را زده بودیم با خیال راحت سر کلاس حاضر می شدیم. دانشگاه آزاد تویسرکان دور میدان حیقوق نبی بود. میدان بسبار بزرگی که آرامگاه حیقوق نبی در آن جلوه گیری می کرد. مکان خوبی بود برای خواب های قیلوله زیر سایه ی کاج ها و بیدهای مجنونی که دور تا دور میدان، شاخ و برگ کشیده و زلف بر زمین ریخته بودند.ترم نخست را با موفقیت پشت سر گذاشتیم و ترم دوم را هم سپری کردیم و چیزهایی دستگیرمان شد.من البته دانشگاه های زیادی درس خواندم بین استادان همیشه یک اگر و مگرهایی هست. در تویسرکان هم بود. جناب دکتر حکم آبادی با دکتر مالمیر هم رویه نبودند و این برای آینده ی پروژه ها نشانه های خوبی نبود.سال ۱۳۸۷ کلاس های تئوریک تمام شد و به سال ۱۳۸۸ رسیدیم و هیچکدام از همکلاسان موفق نشدند که موضوع پروژه ی خود را تصویب کنند. پیش از ما در ترم های گذشته هنوز کسانی بودند که نتوانسته بودند از این گدار عبور کنند. از اینجا می زدیم می رفتیم تویسرکان اما کسی پاسخگو نبود. احساس می کردیم که با دانشجویان این دوره سر ستیز دارند؛ اما نه! اینجور نبود؛ بلکه استادان سقف سهمیه ی داوری شان پر بود و کسانی هنوز موفق نشده بودند که دفاع کنند و جای خالی برای دانشجویان جدید باز شود.اگر چه ما بدمان نمی آمد که با این بهانه هر هفته یا ماهی این مسیر را طی کنیم؛ اما...ادامه دارد....برای پیگیری ماجراهای من به چکامه های نامیرا در ایتا و بله و تلگرام بپیوندید!eitaa.com/chekamenamira%D8%A8%D9%84%D9%87…