گوشه هایی از تاریخ : امشب ادبیات مشترک با دیگر کشورها.کشورهایی وجوددارندکه دارای ادبیاتی قوی برپهنه…
انتشار: 2026/07/31 14:13 UTCدریافت: 2026/08/13 01:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 01:45 UTC
گوشه هایی از تاریخ : امشب ادبیات مشترک با دیگر کشورها.کشورهایی وجوددارندکه دارای ادبیاتی قوی برپهنه گیتی ازاستواری خاصی برخوردارنداز جمله این کشورها ایران عزیزمان که داستانهایی دارد در رابط بادیگرکشورها داستان مااین بار پسوخه نام دارد.پادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت ، دختر کوچکتر که نامش پسوخه بود ، در حسن و ملاهت چنان باکمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و به تعبیر (جامی)او فروزان چو مه و کرده هجومبر در و بامش اسیران چو نجوممردم او را ونوس یا آفرودیت ، الهه زیبایی ، می خواندند و به جای معبد آفرودیت به دیدار پسوخه می آمدند ، وقتی خبر به الهه جمال رسید ، چنان از حسادت لبریز شد که پسرش اِرُس ( یا کیوپید) را مامور کرد تا تیری از عشق بر قلب دختر بزند چنانکه عاشق زشت ترین مرد شهر گردد و زندگیش تباه شود ، ارُِس شبانه وقتی پسوخه در ایوان قصر خفته بود ، بالای سر او آمد ، اما چشمش به چنان جمالی افتاد که دامنش از دست برفت و از شوریدگی تیر بر قلب خود زد و به عشق دختر گرفتار امد ، پس باد صبا را که قاصد و مرکب خدای عشق است مامور کرد که دختر را به قصری شکوهمند در باغی عظیم و بزرگ ببرد.پسوخه ، وقتی چشم باز کرد خود را در تالار قصری شگفت دید و شب هنگام ناگاه صدایی لطیف تر و مهربان تر از صدای مادر شنید که با او می گفت : من کیوپید از خدایان جاوید هستم ، در حلقه زلف تو گرفتارم و تو را به همسری برگزیده ام ، اینجا هر نعمتی که خواهی هست و باد صبا در فرمان توست تا هر که را خواهی به قصر خود بیاوری اما همسری ، من با تو یک شرط دارد و آن این است که من پیوسته شب هنگام درتاریکی محض پیش تو می آیم و تو نباید چهرۀ مرا ببینی تا زمانی معین ، پسوخه آنچنان مجذوب صدای گرم و دلفریب جوان شد که اعتراضی بدان شرط نکرد ، روزها در قصر به گردش می پرداخت و شبها با خدای عشق خلوت میکرد.تا روزی دو خواهر خود را که پیش از او شوهر کرده بودند و برای خود زندگی مجلل و قصر و بارگاهی داشتند به یاد آورد ، پس با خود گفت بهتر است بادصبا خواهرانم را به اینجا بیاورد تا هم از دلتنگی آنها به درآیم ، و هم آنها شکوه قصر و باغ مرا بنگرند ، وقتی خواهران آمدند و آن فضای شگفت و مکنت بی پایان را مشاهده کردند غول حسادت در انان سر بر آورد و بر آن شدند که خواهر خود را از ان دولت محروم کنند . پس گفتند : این مرد که خود را خدای عشق خوانده است ، از کجا دیو دشمنی و نفرت نباشد ، اگر او را چهرۀ زیبایی بود حتماً اجازه می داد که تو در روشنایی او را مشاهده کنی ، پس یقین است که او منظری زشت دارد و دیوی است که می خواهد تو را بپرورد و سپس طعمه خود کند.پسوخه گفت : تدبیر چیست؟گفتند : شب هنگام وقتی در بستر خفته است چراغی روشن کن و با خنجری برّان بالای سر او برود ، اگر دیو است با همان خنجر او را هلاک گردان و اگر فرشته است خنجر به کناری نه و چراغ را بکُش.دختر چنین کرد و هنگامی که با چراغ بالای سر کیوپید آمد و چهرۀ جمیل و آسمانی او را دید از شدت شوق و هیجان پایش به جایی خورد و کیوپید پسوخه را خنجر به دست بالای سر خود دید ، پس برخاست و با لحنی تلخ گفت:آیا این است نتیجۀ محبتهای من به تو؟ دیگر مرا نخواهی دید ، این بگفت و بال زنان از پنجرۀ اتاق به بیرون رفت و هرچه پسوخه التماس کرد که داستان او را بشنود ، هیچ اعتنایی نکرد ، دختر از شدت یاس خود را از پنجره بیرون انداخت و نمی دانست که آن قصر درآسمان بوده است از این رو با بیرون پریدن از پنجره بر زمین سقوط کرد و بیهوش شد ، چون به هوش آمد خود را در صحرایی یافت و گمان برد که آن باغ وقصر در همان حوالی است ، اما هر چه گشت هیچ نشانی از آن قصر ندید و هیچ کس خبری از آن جوان یوسف جمال نداد.با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدمیا من خبر ندارم یا او نشان ندارد (حافظ)پس عمرش همه در جستجو گذشت اما از جستن نومید نگشت تا به اشارت پیر روشن ضمیری که دریافت گمشدۀ او در آسمان است و او را در آسمان باید یافت و با خود گفت:بعد از این بر آسمان جوییم یارزان که بر روی زمین جستیم نیست ( مولانا)پس عاقبت به اشارت همان خدای عشق او را بالی بخشیدند از بالهای پروانه و او پروانه وار به سوی آن شمع پرواز کرد و عروس آسمانی شد. از این روست که پروانه رمز روح است. و چنین است که روح آدمی پیوسته در جستجوی معشوق و عاشق خویش می گردد ، اما بر روی زمین هیچ توفیقی نخواهد یافت مگر جای معشوق را که در آسمان است بشناسد و بر براق همت خویش بنشیند و به انجا سفر کند.داستان پسیشه یا پسوخه (روح) و کیوپید یا ارُس (Eroseخدای عشق) از داستانهای متاخر اساطیر یونان است که تبادل افکاروجهانی شدن ادبیات این داستان را به جامعه ادبی ایران اورده کاظم مزینانی تاجستاری دیگربدرود @goshetarikh