مسافری که به رخ اشک حسرتم بدوانددلم تحمّل بار فراق او نتوانددر آتشم بنشاند چو با کسان بنشیندکنار من…
انتشار: 2026/07/29 13:37 UTC
مسافری که به رخ اشک حسرتم بدوانددلم تحمّل بار فراق او نتوانددر آتشم بنشاند چو با کسان بنشیندکنار من ننشیند که آتشم بنشاندچه جوی خون که براند ز دیده دلشدگان راچو ماه نوسفر من سمند ناز براندجدا شد از من و دیدم ولی ز هول غریبیدر ازدحام و هیاهو به طفل گمشده ماندبه ماه من که رساند پیام من که ز هجرانبه لب رسیده مرا جان خودی به من برساند؟به سوز سینهٔ من بین که ساز قافیهپردازنوای نای گرهگیرِ دلشکسته نخواندچه نالی ای دل خونین؟ که آن شکوفهٔ خندانزبانِ مرغِ حزینِ شکستهبال ندانددلم به سینه زند پر بدان هوا که نگارینکتابتی بنوسید، کبوتری بپراندمن آفتاب ولا جز غمام هیچ ندانممهی که خود همهدان است باید این همه داندبه هر چمن که رسیدی بگو به ابر بهاریکه پیش پای تو اشکی به یاد من بفشاندقرار وصل چو طی شد، امیدوار چنانمکه بیقراری ما نیز برقرار نماندبه وصل اگر نرهم شهریار از غم هجرانکجاست مرگ که ما را ز زندگی برهاند؟